October 25, 2010
نون
هدی دالتون که دوست جون جونی ام هست و اصلا هم ربطی به آنی دالتون ندارد٫ برایم نوشته که آیا آنجا از آن نون های قلبمه که توی کارتون ها بود دارید؟
جواب:
اره هدی جون اکثریت نون ها ی اینجا اون شکلی هستن که توی کارتون ها یک طوری میخوردنش که فکر می کردیم چی میخورن.
اره اون موقع که نون بربری خور بودیم و سنگک مال آبگوشت خوردنمون بود فکر می کردیم اینها چه نون خوشمزه ای میخورن. نونشون قلمبه بود و یک تیکه ازش می کندن. اصلا من فکر کنم سر همین بود که عاشق قلمبه های دو طرف نون بربری شدم. یک حسرتی بود با من موقع کارتون دیدن که یکی بتونم از اون نون قلمبه ها بخورم یکی هم بتونم از غذای خانواده دکتر ارنست بخورم.
کارتون ها یی که می دیدیم قدیمی بودن وگرنه الان دیگه توی هر فروشگاهی بغل قفسه های نون دستگاه برشش هم هست .
آدمی زاده دیگه!تا وقتی نون بربری و لواش و تافتون و سنگک داری دلت می خواد که نون قلمبه بخوری بعد وقتی هر روز باید نون قلمبه بخوری دلت میره برای یک تیکه نون وطنی داغ از تنور در اومده که به معنای واقعی دست سازه!!!
Posted by hanifm at 2:33 AM | نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
August 20, 2010
یک تجربه!
اسمش یک دوست یا یک همدم است
خیلی از حس هایمان شبیه هم است
ولی
جنسمان متفاوت !
چندی پیش پیشنهاد کردم که حرف های دلش را در وبلاگی بنویسد ـ این پیشنهاد همیشگی من به اکثر دوستانم که به اینترنت دسترسی دارند است . شاید برای اینکه این نوشتن مثل کلد استاپ عمل میکند و ما هم که دکتر سرخود هستیم ـ که نوشت.
هر باری که می نوشت من از سر سادگی و فضولی البته! می پرسیدم که چرا مثلا فلان نوشته را نوشته و خلاصه شرح ماوقع می خواستم.
راستش بیشتر به وبلاگ حسودی می کردم که جای من را گرفته بعد از مدتی دیدم که دیگر نمی نویسد. اوایل خیلی اهمیت نمی دادم میگفتم شاید کار دارد یا اینترنت ندارد یا چون تازه کار است خسته شده ولی دیروز داشتم به این فکر میکردم که نکند من خانه امنی که در آن درد دل میکرده را ویران کرده باشم با ذره بینم؟
عذاب وجدان گرفتم و کلی از دست خودم ناراحت شدم .
حالا نه لزوما ولی خب اکثر ما حرفهایی که جای دیگری نمی زنیم را در وبلاگ می نویسیم و این » من« ی که شکل میگیرد آزاد است هر جوری که دوست دارد خودش را نشان بدهد. البته این هر جوری که میگم طبق قانون ننوشته یک چهار چوبی هم داره اگر رعایت بشه٬ اگر نشه هم که نشده دیگه.اصلا این » من « میتونه دروغین یا بهتر بگم خیالی باشه و اصلا راویِ یک تخیل ذهنی باشه .
خلاصه همه این حرف ها را زدم که بگم اگر این جا رو میخونی که میدونم می خونی ٬من قول میدم دیگه نمیام به وبلاگت سر بزنم و مثل قبل هر وقت که خواستی حرف میزنیم!
Posted by hanifm at 4:21 AM | نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
August 5, 2010
چیزی اینجا کم است
برای یک ایرانی خارج نشین بهترین هدیه آفتابه است. بله همون آفتابه ای که با هزار اه و پیف انداختیش دور!
خیلی هم خواستی مرام به خرج بدی براش از این شلنگ ها بخر که سرش یک بیلبیلکی دارد که فشار آب را تنظیم می کند.
Posted by hanifm at 4:14 PM | نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
July 12, 2010
ای خدا!
هر وقت دارم راه میرم و نحیف میاد کنارم و دستم را محکم میگیره و بعد یک جوری فرنوش میگه
می فهمم که یک سگ داره به من نزدیک میشه یعنی دقیقا سگه در فاصله دو میلیمتری به من قرار داره. فکر میکنم یک دوربین حرکت من را در این موارد ضبط کنه بشه باهاش یک فیلم خنده دار ساخت.
فکر کنید یک بشری صد در صد حواسش به خودشه بعد یکمی هم شنگول میزنه بعد یک سگی بهش نزدیک میشه بعد این آدم هزار متر می پره و بعد یک پا داره یک پای دیگه هم قرض میکنه و میدوئه!حالا دیگه نزارید بگم که اصلا نمی فهمه سگه کدوم طرفه و ممکنه بدوئه بره بغل سگه!!!
این در جای خلوتشه و خدا نکنه که جای شلوغ باشه که من هر کسی نزدیکم باشه را بغل میکنم و مثل سپر بلا میرم پشتش قایم میشم و هی هم جیغ ریز میزنم.
اگر هم سگ زیر میز باشد پاهامو جمع میکنم.
اصولا توی ذهنم نمیره که سگ سوسک نیست و میتونه بپره و از زیر میز بیاد روی هوا!!
Posted by hanifm at 2:34 AM | نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه