<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>نامه‌هاي قديمي :: www.farnoosh.ir :: فرنوش معيري</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/" />
<modified>2012-02-03T10:56:36Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.34">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2012, hanifm</copyright>
<entry>
<title>بیب!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/02/post_503.html" />
<modified>2012-02-03T10:56:36Z</modified>
<issued>2012-02-03T10:55:47Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1192</id>
<created>2012-02-03T10:55:47Z</created>
<summary type="text/plain">راکون می گه: فرار کنید داره ... سنجابها : نترس ما این بالای درخت جامون امن و خوبه! { صدای ترکیدن چیزی و بعد مه آلود شدن جنگل} دونه دونه سنجابها روی زمین راکون: گفتم که! سنجابها دونه دونه کله و بدنشونو می مالن و با انگشت اشاره شون، به راکون اشاره می کنند و زیر لب چیز میز میگن و میرن....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>راکون می گه: فرار کنید داره ...<br />
سنجابها  : نترس ما این بالای درخت جامون امن و خوبه!<br />
{ صدای ترکیدن چیزی و بعد مه آلود شدن جنگل} <br />
دونه دونه سنجابها روی زمین<br />
راکون: گفتم که!<br />
سنجابها دونه دونه کله و بدنشونو می مالن و با انگشت اشاره شون، به راکون اشاره می کنند و زیر لب چیز میز میگن و میرن.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هیچ وقت دوتا زرافه این کارو نمی کنند، حتی دو تا بزغاله!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/02/post_502.html" />
<modified>2012-02-01T18:27:31Z</modified>
<issued>2012-02-01T18:25:35Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1191</id>
<created>2012-02-01T18:25:35Z</created>
<summary type="text/plain">فقط دو تا آدم میتونن روی یک تخت یا هر جای دیگری، زیر یک پتو بخوابند و یکی در خواب سردش بشود و تقاضای پتوی اضافه کند و دیگری دوباره همان پتوی نازک را باد بدهد و با دست بزند روی پتو که آدم سرمایی فکر کند که پای پتوی دیگری هم در میان است و بعد تخت بخوابد....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>فقط دو تا آدم میتونن روی یک تخت یا هر جای دیگری،  زیر یک پتو بخوابند و  یکی در خواب  سردش بشود و تقاضای پتوی اضافه کند و دیگری دوباره همان پتوی نازک را باد بدهد و با دست بزند روی پتو که آدم سرمایی فکر کند که پای پتوی دیگری هم در میان است و بعد تخت بخوابد. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>لحظه ها! دارایی ! حس ها ! آدمها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_500.html" />
<modified>2012-01-26T08:52:50Z</modified>
<issued>2012-01-26T08:08:24Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1189</id>
<created>2012-01-26T08:08:24Z</created>
<summary type="text/plain"> در یک جاهایی از قصه، هر کسی یک چیزی را میگذارد و میرود ، شاید نوعی باختن هم در میان باشد ولی باید گذاشت و گذشت و این در همه قصه ها که به اندازه تمام آدمها وجود دارد هست. فقط باید به هوش بود که کمی و نقصان را با خلاقیت جبران کرد....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>  در یک جاهایی  از قصه، هر کسی یک چیزی را میگذارد و میرود ، شاید نوعی باختن هم در میان باشد ولی باید گذاشت و گذشت و این  در همه  قصه ها  که به اندازه تمام آدمها وجود دارد هست. فقط باید به هوش بود که کمی و نقصان را با خلاقیت  جبران کرد. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حال این روزها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_499.html" />
<modified>2012-01-24T08:34:41Z</modified>
<issued>2012-01-24T08:33:50Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1188</id>
<created>2012-01-24T08:33:50Z</created>
<summary type="text/plain"> این روزها حس های خوبی دارم هرچند که اوضاع اقتصادی کشورم مثل بختک نمیذاره این حس همیشگی باشه ولی از اینکه هورمونها دارن به سطح قبلی برمیگردن و منو به آدم قبلی نزدیک میکنند خوشحال و راضی ام. یک چند وقتی بود که احساس میکردم دنیا داره میره و من وایستادم و دارم نگاهش می کنم بعد حالا احساس میکنم هیچ هم اینطوری نیست یعنی من اصلا آدم اهل حسادت و رقابت با فلان و بهمان نیستم، اصلا کدوم فلان و بهمان؟ در کدوم شرایط؟ من فرنوشی هستم که به هر هدفی که تاحالا داشته رسیده نه با چشم و هم چشمی و تیز بازی و کلک و فلان که با تلاش و سخت کوشی . توی این مدت از نظر کاری کلی تجربه بدست آوردم و فکر کنم برای کسی که کارهنری میکنه هیچ چیزی بیشتر از کشف آدمهای پیرامونش و کشف حس های جدید و تغییر خود، کمکش نمیکنه. حالا من اینها را دارم و از تک تک لحظه های الانم راضی ام و فکر میکنم این دوسال تبعید هرچند که سخت و خسته و مایوس بود ولی برای من لازم بود و شاید هنر همین باشه که بتونی از چیزی که بی استفاده و پوچه، استفاده کنی و یک چیز جدید، حس جدید در بیاری. دوباره سینما عشقم است و دوباره هدفم روشن و رنگی است....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p> این روزها حس های خوبی دارم هرچند که اوضاع اقتصادی کشورم مثل بختک نمیذاره این حس همیشگی باشه ولی از اینکه هورمونها دارن به سطح قبلی برمیگردن و منو به آدم قبلی نزدیک میکنند خوشحال و راضی ام.<br />
یک چند وقتی بود که احساس میکردم دنیا داره میره و من وایستادم و دارم نگاهش می کنم بعد حالا احساس میکنم هیچ هم اینطوری نیست یعنی من اصلا آدم اهل حسادت و رقابت با فلان و بهمان نیستم، اصلا کدوم فلان و بهمان؟ در کدوم شرایط؟ من فرنوشی هستم  که به هر هدفی که تاحالا داشته رسیده نه با چشم و هم چشمی و تیز بازی و کلک و فلان که با تلاش و سخت کوشی . توی این مدت از نظر کاری کلی تجربه بدست آوردم و فکر کنم برای کسی که کارهنری میکنه هیچ چیزی بیشتر از کشف آدمهای پیرامونش و کشف حس های جدید و تغییر خود، کمکش نمیکنه. حالا من اینها را دارم و از تک تک لحظه های الانم راضی ام و فکر میکنم این دوسال تبعید هرچند که سخت و خسته و مایوس بود ولی برای من لازم بود و شاید هنر همین باشه که بتونی از چیزی که بی استفاده و پوچه، استفاده کنی و یک چیز جدید، حس جدید در بیاری. دوباره سینما عشقم است و دوباره هدفم روشن و رنگی است.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بوی خوشحالی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_498.html" />
<modified>2012-01-16T09:02:44Z</modified>
<issued>2012-01-16T08:55:56Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1187</id>
<created>2012-01-16T08:55:56Z</created>
<summary type="text/plain">رومبلی ها را در می آوردم و زار میزدم از خوشحالی! خوشحالی برای سینما! برای خانواده ام....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>رومبلی ها را در می آوردم و زار میزدم از خوشحالی! خوشحالی برای سینما! برای خانواده ام.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سرگرمی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_497.html" />
<modified>2012-01-14T21:07:53Z</modified>
<issued>2012-01-14T20:36:22Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1186</id>
<created>2012-01-14T20:36:22Z</created>
<summary type="text/plain">اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم که عینک فروشی میتونه اینقدر فان داشته باشه! امتحانش ضرر نداره البته اگر عینک فروشی عینک های جالب و رنگارنگ داشته باشه و سرش هم اونقدر شلوغ باشه که کسی نیاد گیر بده . پی نوشت: اون بچه چند پست قبل بچه دوستم است....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم که عینک فروشی میتونه اینقدر فان داشته باشه! <br />
امتحانش ضرر نداره<br />
البته اگر عینک فروشی عینک های جالب و رنگارنگ داشته باشه و سرش هم اونقدر شلوغ باشه که کسی نیاد گیر بده<br />
.<br />
پی نوشت: اون بچه چند پست قبل بچه دوستم است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تغییرات نامحسوس</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_496.html" />
<modified>2012-01-10T23:25:26Z</modified>
<issued>2012-01-10T23:19:14Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1184</id>
<created>2012-01-10T23:19:14Z</created>
<summary type="text/plain">مفاهیم دست به دست می چرخند و بسته به ادراک و شرایط و زمان از دل معنی قبلی خود بیرون می آیند. این اتفاق نه بصورت علنی که بصورت کاملا تدریجی و نامحسوس اتفاق می افتد....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>مفاهیم دست به دست می چرخند و بسته به ادراک و شرایط و زمان از دل معنی قبلی خود بیرون می آیند. این اتفاق نه بصورت علنی که بصورت کاملا تدریجی و نامحسوس اتفاق می افتد.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>-</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_495.html" />
<modified>2012-01-08T22:07:27Z</modified>
<issued>2012-01-08T22:06:51Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1183</id>
<created>2012-01-08T22:06:51Z</created>
<summary type="text/plain">عکسهایش را دیدم بعد از مدتها هی فکرهای جور و واجور زد به سرم برق چشم ها و خنده هایش عجیب بود مثل حال آن روزهای من صفحه را بستم...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>عکسهایش را دیدم بعد از مدتها<br />
هی فکرهای جور و واجور زد به سرم<br />
برق چشم ها و خنده هایش عجیب بود<br />
مثل حال آن روزهای من<br />
صفحه را بستم<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آوار رویا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_493.html" />
<modified>2012-01-06T21:48:51Z</modified>
<issued>2012-01-06T21:47:22Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1181</id>
<created>2012-01-06T21:47:22Z</created>
<summary type="text/plain">نامه کوتاه بود: مدارک را فرستادیم و منتظریم. میدانم که انتظار چقدر طولانی و دلگیر و خسته و غمگین است. بغضم ترکید و گریه کردم همانطوری زشت مثل همیشه. نامه را حذف کردم از بس حس تویش خوابیده بود و ناغافل خواب به خواب شده بود. فکر میکنم شاید میدانم از کجا روحم اینقدر پیر است، که هی میمیرم و هی دلم برای دنیا تنگ میشود و فرار میکنم و زنده میشوم....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>نامه کوتاه بود: مدارک را فرستادیم و منتظریم.<br />
 میدانم  که انتظار چقدر  طولانی و دلگیر و خسته و غمگین است.<br />
بغضم ترکید و گریه کردم<br />
همانطوری زشت<br />
مثل همیشه.<br />
نامه را حذف کردم<br />
از بس حس تویش خوابیده بود و ناغافل خواب به خواب شده بود.<br />
فکر میکنم شاید میدانم از کجا روحم اینقدر پیر است، که هی میمیرم و هی دلم برای دنیا تنگ میشود و فرار میکنم و زنده میشوم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هوووووووووووووورا!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_492.html" />
<modified>2012-01-04T21:02:04Z</modified>
<issued>2012-01-04T21:01:36Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1180</id>
<created>2012-01-04T21:01:36Z</created>
<summary type="text/plain"> شش هفته شش هفته شش هفته هی فکر میکنم که بچه کی به دنیا می آید ولی اصلا نمی دانم که امروز چندم دی است. آدم بی قید زمان و مکان بودن خوب است شهریور بچه به دنیا می آید...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p> شش هفته <br />
شش هفته<br />
شش هفته<br />
هی فکر میکنم که بچه کی به دنیا می آید ولی اصلا نمی دانم که امروز چندم دی است.<br />
آدم بی قید زمان و مکان بودن خوب است<br />
شهریور بچه به دنیا می آید</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هنگام پیازداغ کردن!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/01/post_491.html" />
<modified>2012-01-04T00:13:47Z</modified>
<issued>2012-01-04T00:11:09Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1179</id>
<created>2012-01-04T00:11:09Z</created>
<summary type="text/plain">به آدمهای خاطرات مشترک فکر می کنم و احساس میکنم هزار سال است که زنده ام وعقم میگیرد از پیری این حس های پیوسته دور از این صندوقچه خزعبلات خاطره و یاد...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>به آدمهای خاطرات مشترک فکر می کنم <br />
و احساس میکنم هزار سال است که زنده ام<br />
وعقم میگیرد از پیری این حس های پیوسته دور <br />
از این صندوقچه خزعبلات خاطره و یاد<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خوشی!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2011/12/post_490.html" />
<modified>2011-12-29T22:25:44Z</modified>
<issued>2011-12-29T22:23:00Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2011://1.1178</id>
<created>2011-12-29T22:23:00Z</created>
<summary type="text/plain"> شاید خوشی، گشتن زیر بارون با پای پیاده دنبال رستوران لبنانی ای که وجود نداشت ، باشه!...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p> شاید خوشی، گشتن  زیر بارون با پای پیاده دنبال رستوران لبنانی ای که وجود نداشت ، باشه!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>شاید</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2011/12/post_489.html" />
<modified>2011-12-26T22:23:37Z</modified>
<issued>2011-12-26T22:08:23Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2011://1.1176</id>
<created>2011-12-26T22:08:23Z</created>
<summary type="text/plain">روی تن آدمها هزار تا خراش و زخمه حداقل هشتصد تاش را خودش زخم کرده بقیه را دیگران اونجاهایی که خودتو زخمی کردی بیشتر درد میکنه عمیق تره دیرتر هم خوب میشه شاید اصلا خوب نشه ولی کلا بری دکتر بهتره شاید که احتیاج به بخیه باشه...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>روی تن آدمها هزار تا خراش و زخمه<br />
حداقل هشتصد تاش را خودش زخم کرده<br />
بقیه را دیگران<br />
اونجاهایی که خودتو زخمی کردی بیشتر درد میکنه<br />
عمیق تره<br />
دیرتر هم خوب میشه<br />
شاید اصلا خوب نشه<br />
ولی کلا بری دکتر بهتره <br />
شاید که احتیاج به بخیه باشه</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>:( </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2011/12/post_488.html" />
<modified>2011-12-25T22:36:23Z</modified>
<issued>2011-12-25T22:33:13Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2011://1.1175</id>
<created>2011-12-25T22:33:13Z</created>
<summary type="text/plain"> کتابناک - یکی از سایتهایی که توی دو سه ماهه گذشته ازش کتاب دانلود میکردم دیگه سرویس دهی نمیکنه:(...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p> کتابناک - یکی از سایتهایی که توی دو سه ماهه گذشته ازش کتاب دانلود میکردم  دیگه سرویس دهی نمیکنه:(<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>لعنتی!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2011/12/post_487.html" />
<modified>2011-12-24T11:41:43Z</modified>
<issued>2011-12-23T23:24:25Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2011://1.1174</id>
<created>2011-12-23T23:24:25Z</created>
<summary type="text/plain">دلتنگی هامو همه را با هم جمع کردم بغلشون کردم بوسشون کردم گفتم که خیلی خوشحالم که دارمشون که اگر نباشند یعنی من مرده ام بعد با هم نشستیم لواشک خوردیم چای سبز با طعم لیمو خوردیم یه مدال طلایی برای این روزهام به خودم دادم که توش کاکائو بود همین طوری آدم دیوونه میشه نه؟...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>دلتنگی هامو همه را با هم جمع کردم <br />
بغلشون کردم<br />
بوسشون کردم<br />
گفتم که خیلی خوشحالم که دارمشون<br />
که اگر نباشند یعنی من مرده ام<br />
بعد با هم نشستیم لواشک خوردیم<br />
چای سبز با طعم لیمو خوردیم<br />
یه مدال طلایی برای این روزهام به خودم دادم که توش کاکائو بود<br />
همین طوری آدم دیوونه میشه نه؟<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
