« October 2011 | صفحه اول نامهها | January 2012 »
December 30, 2011
خوشی!
شاید خوشی، گشتن زیر بارون با پای پیاده دنبال رستوران لبنانی ای که وجود نداشت ، باشه!
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
December 27, 2011
شاید
روی تن آدمها هزار تا خراش و زخمه
حداقل هشتصد تاش را خودش زخم کرده
بقیه را دیگران
اونجاهایی که خودتو زخمی کردی بیشتر درد میکنه
عمیق تره
دیرتر هم خوب میشه
شاید اصلا خوب نشه
ولی کلا بری دکتر بهتره
شاید که احتیاج به بخیه باشه
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
December 26, 2011
:(
کتابناک - یکی از سایتهایی که توی دو سه ماهه گذشته ازش کتاب دانلود میکردم دیگه سرویس دهی نمیکنه:(
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
December 24, 2011
لعنتی!
دلتنگی هامو همه را با هم جمع کردم
بغلشون کردم
بوسشون کردم
گفتم که خیلی خوشحالم که دارمشون
که اگر نباشند یعنی من مرده ام
بعد با هم نشستیم لواشک خوردیم
چای سبز با طعم لیمو خوردیم
یه مدال طلایی برای این روزهام به خودم دادم که توش کاکائو بود
همین طوری آدم دیوونه میشه نه؟
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
ابراز علاقه بی خطر!
شیر خوشگل وحشی
توی اکثر عکس ها هم دهنش بازه
جوووووووووووونم
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1484463
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
December 22, 2011
خود درگیری
امروز دلتنگیم سر رفت
بهش گفتم خر بعد هم پتو رو کشیدم روی صورتم که بخوابم ولی نشد. دلتنگی ایکه با هزارتا کار و گرفتاری و درس کمرنگتر نشه خره.
فکر کردم با حال خرابم زنگ بزنم ولی نزدم بعد یکدفعه خودش زنگ زد
هیچ چیزی عوض نشد فقط دلتنگی خورد شد.
بعدش دیگه رفتم سر کار و زندگی و فکر کردم که دلتنگی را باید له کرد
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
December 19, 2011
حس های زیرپوستی بی خودی
زندگی خیلی شبیه فیلم های موج نو سینمای فرانسه است
و
ما
نابازیگریم
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
December 15, 2011
سی سالگی
روزهای سی سالگی مو دوست دارم و هیچ حس بدی نسبت به این سنی که بالا میره ندارم. یه دست و پاهایی دارم میزنم که امروز و دیروزمو از هم داره جدا میکنه . یه تصمیماتی گرفتم که حتی فکر کردن بهشون قلقلکم میده.
الان هم دارم لواشک میخورم و خوشحالم.
بعد از مدتها که بخاطر خرابی لب تابم، وبلاگمو به روز نکرده بودم کلی » جانک« داشتم که پاکشون میکردم و وسطش برای زنگ تفریح میرفتم فیس بوک. بعد فکر کردم حالم از هر چی عکسِ مکش مرگ من پلنگی است بهم میخوره. فکر کردم اینهمه عشوه و فیگور و یک من رژ گونه و
فلان و بهمان چیه روی این عکس ها بعد با خودم گفتم احتمالا اونها هم میگن این عکس های زمخت و نیش باز همیشگی و مسخره خودتو ببین! بعد فکر کردم من اهل جنگیدن نیستم و در ضمن حقیقت را هم میگن، برای همین بی خیال شدم و دوباره نشستم به پاک کردن جانکها!
چند ماهیه که ساعتهای کمتری میام اینترنت و عوضش کتاب میخونم و به کارهای دیگه میرسم.
تونل - ارنستو ساباتو
من او را دوست داشتم – آنا گاوالدا
یوسف آباد خیابان سی و سوم - سینا دادخواه
جایی دیگر- گلی ترقی
زیر آفتاب خوش خیال عصر- جیران گاهان
موریانه – موریس مترلینگ
و دو تا کتاب دیگه را توی این دو ماهه خوندم.
موریانه برام جالب بود و تونل هم خوب بود ولی خیلی درگیر بقیه کتابها نشدم و احتیاج به کتابهای جوندارتر دارم ولی باز خوب بود و بهتر از هیچی.
یوسف آباد خیابان سی و سوم و زیرآفتاب خوش خیال عصر برای من یک جور راف کات* بودند و محتاج به حذف.
*rough cut
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
یک روز بارانی
سکوته!
نفس هامو میشنوم. دم ها عمیق تر از بازدمه. یک شتاب بی خودی توی نفس
هامه. یه نفس عمیق می کشم بعد احساس میکنم که خیلی وقته نفس عمیق نکشیدم. انگار اون پایین ریه و شش میگن بابا حواست به ما هم باشه. بعد فکر میکنم که خیلی هم نمیشه نفس عمیق کشید. شاید توی تمرکز و قبل از خواب بشه، شاید.
امروز
بارون شدیدی میومد و من خوشحال بودم
سیمون باورش نمیشه میشه توی بارون عاشق شد، حتی نمی تونه تصور کنه که میشه بارونو دوست داشت و از باریدنش خوشحال شد بعد اینهمه ما از بارون و روزهای بارونی خوشحالیم و کلی شعر و خاطره عشقی و کشکی و فلان داریم .