« August 2011 | صفحه اول نامه‌ها | October 2011 »

September 27, 2011

جمع کنید خودتونو دارید میرید تو دره!

بی خیالها یکی این گوشه یکی دارد میمرد

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

September 19, 2011

خوب های زندگی

با آهنگ ها میشود زندگی کرد
با آدمها نه!
آهنگ ها وفادارند٬ هزار بار هم که بشنویشان خاطره ات را از همان جا که تمام شده بود شروع میکنند

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

September 17, 2011

با تاخیر

قرار بود دوستم بیاید. یادم نمی آید که قبل از اینکه از ایران بیایم٬‌ مثلا میدانستم این ویزای شنگن چه کوفتی است. فکر میکردم پولهایمان را جمع میکنم و جای سفرهای هولناک + لذت بخش+ تکراری ماشینی مان در ایران٬ یک روز هنجار شکنی میکنیم و از توی روزنامه خیلی بصورت عشقی٬ یک آژآنس را انتخاب میکنیم و بعد میرویم فرنگ مثلا.
پاریس!
بعد پاریس خیلی سنگین بود٬ همین بغل نبود٬‌ عجیب بود ولی کثیف نبود. زیر پل هایش بوی تیز شاش نمی آمد‌. فاصله اش با ما به اندازه تهران اصفهان مثلا نبود.
لوور یک رویای دست نیافتنی بود. همیشه خودم را با عینک در حالی که با تعجب دارم به سقف و دیوار های موزه نگاه می کنم میدیدم ولی این طور نشد. بی عینک٬ با مادرم و فرنیک رفتیم.
یک روز٬ خیلی قشنگ با کلی فکر کرده و نکرده٬ با کلی ترس٬ نفرت و کاغذ و بغض رفتم سفارت. بنا به ماندن نبود.
ماندم . روحم را کشتند و من ماندم. چاره ای بود؟ خیلی به این فکر نکردم و فرار کردم به جرم نکرده. با چمدانهای قرمز و دختری که گریه میخواند.
همه دوستی ها و البته خودم را گذاشتم و آمدم.
میگفتم که دوستم قرار بود بیاید. یخچال و فریزر و انباری را از خوردنی و مردنی پر کردیم باکس ۱۲ تایی آب معدنی خریدیم٬ یکی دوتاش بیشتر نمانده البته ولی ماست میوه ای ها و پنیر و گوشت و مرغ ها هنوز هست. کی میشود خوردشان؟
نیامد. دوستم نیامد. غذایی که پخته بودم را سه روز می خوردیم مثل آجر از گلویم پایین رفت. دوستان میگویند میایند ولی نمی آیند عوضش هزار آدم غریبه می آیند.
غر میزنم؟بله! حتی فریاد هم!
‌ عادت کرده ام به ارتباط مجازی با آدمها.
شاید با ماستهای میوه ای ماسک بگذارم و بروم بخزم در بغل ارتباط مجازی

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

September 16, 2011

جغرافیا برایم پررنگ شده!

آدمها هر کدام یک گوشه ای در حال زندگی هستند. بخش اعظم تفاوت آدمها را این جغرافیا می سازد باور کنید .

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

September 10, 2011

نوستال افشانی!

یک ایمیل از این نوستالژی بازی ها رسیده دستم. بعد فکر کردم شاید بعضی ها٬ از نوستالژی دردشون بگیره٬ جوش بزنن یا اصلا حالشون بد بشه.
یکیش خود من. مثلا عکس این مداد تراش رومیزی ها منو دیوونه میکنه یا اون پاککن و تراش که مثل سطل قوطی رنگ و قلمو هستند.
یکی از این تراش رومیزی ها را دایی کوچیکه داشت و هنوزم فکر میکنم داره. قرمز بود. نمیشد بهش دست زد و یک چیزی بود در حد نشان میتی کومان. اصلا توی اتاق دایی کوچیکه نمیشد رفت و برای همین من دلم اون اتاقو میخواست از بس چیز میزهای تر و تمیز توش بود٬ از بس همه چیز برای مچ گیری حاضر بود. از بس هر میلیمتری جابجا میشد دایی میفهمید.
اون زمان ما دفتر فرنو نداشتیم نمیدونم پولشو نداشتیم یا اینکه حالشو که بریم از آقای شمس الدین بخریم. همیشه دلم میخواست یکی از اون دفترها را میخریدم و یک ش میذاشتم ته فرنو که بشه فرنوش. که اون دفتر قشنگه اسم من باشه روش.
شاید پولشو نداشتیم.
برگه هاش سفید بود و خط کشی کنارش قرمز. دیگه احتیاجی هم به خط کشی کردن نبود و چقدر خط کشیدن کار ابلهانه ای بود که دیگه نزدیک انتهای دفتر میشد من دیگه وسط دفتر را داشتم خط میکشیدم.
حالا اینها به کنار دفتر های کاهی و قدیمی بابامو هم دوست داشتم ولی هر چی بود اون دفتری که مال خودم بود را دوست نداشتم. اصلا نوشتن را دوست نداشتم چون استخونهای دستم درد میگرفت. اسمش نرمی استخونه. شاید همه اینطور نباشن ولی نوشتن برام مثل مو کشیدن دردناک بود و برای همین خودکارو شل میگرفتم توی دستم. نوشتن روی اون دو خط پایین صفحه هم مرگ بود برای من.
الان دارم به دایی کوچیکه فکر میکنم که کمد اتاقش پر بود از دفترچه های خوشگل فرنو و مدادهای تراشیده سوسمار نشان و کلکسیون تن تن را داشت و خیلی مرتب و منظم بود و البته زیبا. که خیلی هم شق و رق بود ولی زمانه هی لهش کرد اول مادر بزرگم فوت کرد بعد پدربزرگم نابینا شد و او تنها بچه توی خونه بود و سالها تنها بود و بعدش هم پدر بزرگ فوت شد.اون زمانها فکر میکردم دایی بزرگه پزشک میشه٬ دایی کوچیکه میره خارج درس میخونه و مهندس میشه. همه اینها را هم از سرنوشت بقیه دایی های دوستهام فکر میکردم وگرنه منو چه به پیشگویی. ولی هیچ کدوم اینها نشد و اونها وارث شدند ٬ وارث شغل سخت پدر بزرگ که همه شون الان خدا را شکر پولدارن. چون یک کارهای سختی هست که تو وارثش میشی ولی هیچ وقت پولدار نمیشی. مثل کار دل. هر چند کار دایی ها هم کار دله ولی خب جریان همون (لاست این ترنسلیشن) میشه. البته منظورم به فیلمش نیست.
جریان تراش و پاککن سطل رنگی و قلم مو هم این طوری شروع میشه که عزیز جونم که در واقع زن عموم می باشن٬‌اهل سفر و گردش و بهمان بود بعد یک نیم طبقه ای بالای خونشون بود که پر بود از چیز میزهایی که از سفر آورده بود. بعد مثلا ما محرم راز بودیم و میتونستیم بریم توی اون اتاق و کلی ذوق کنیم از دیدن چیز میزها. البته فکر کنم فقط من ذوق میکردم. هنوز هم از دیدن چمدون خرید سفر خوشحال میشم. معتاد خرید میشه اسمش؟ خب بشه! من هستم! خیلی هم خوشحالم .
خلاصه هزار و پونصد و نود و نه بار ما رفتیم توی اون اتاق و توی اون اتاق توی یک نایلون ملعون نزدیک به ۱۰ تا مداد تراش و پاککن سطل رنگی بود - نصفیش قرمز و نصفیش سبز- که البته من خودمو آماده میکردم که همیشه بگم به من قرمزشو بدید ولی هیچ وقت یکیش هم به من داده نشد و بعدش هم عموم خونشو فروخت و من نمیدونم چه بلایی به سر اون تراش و فلان اومد ولی هر چی بود من آرزو به دل موندم.
خلاصه که این نوستال پراکنی ها درد دل منو تازه کرد. بیخیال شید:)

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

چراغ روشن

اینجا تاریک است
چیزی به اسم شفیره
به رنگ خواب
به تنگی کابوس
به دور من
مرا سخت محبوس خویش کرده
ولی من به پرواز می اندیشم
به روزی که چشم های تو به دنبال من اوج بگیرند

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

September 4, 2011

سیاهی لشگر

عشق فیلم عزیز!
لانگ شات های زیبای زندگی٬
کلوزهای پر احساس
و به یاد ماندنی
و حسرت بر انگیز
اکثرا مربوط به فیلم هاست
و
تو نود و نه در صد زندگی ای ات را سر این که نقش کس دیگری را بازی کنی باخته ای
بس کن
سناریو جدیدی بساز با صحنه هایی متعلق به خود خودت

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

در کنج

من زنی را دیدم که سرش رو به آسمان بود
و نگاهش به زمین
نه که مغرور
که بی رحم
کهنه را
آرام
می کشت

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007