« July 2011 | صفحه اول نامه‌ها | September 2011 »

August 12, 2011

برای دختر در راه

نبض عشق تکثیر شده در تنی٬ می زند
خوش خوشانه و بی خیال
و کسی منتظر است
مادرانه و مومنانه و صبور
و در هزار لای تنهایی هایش
شب و روز را به هم گره میزند
و از کیسه مجازی عشق خرج میکند
که شاید دنیا جای بهتری شود برای زندگی


| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

August 5, 2011

تفاوت در جغرافیا

دو هفته پیش با یکسری از بچه ها -۱ مکزیکی٬‌ ۳بلژیکی٬ ۱ الجزایری٬ ۱ چینی تایلندی - ناهار رفتیم بیرون. . مکزیکیه که کشت مارو از بس از کرم و مورچه سوخاری حرف زد٬ پشت سرهم هم هی میگفت ویتامین داره نخندید! کلی برامون سوال بود که چطوری کرم را پیدا میکنند یا برای مورچه کمین می کنند یا اینکه اصلا چطوری می کشنشون که البته برامون توضیح داد که روغن داغ اونها را می کشه و وقتی هم این را گفت٬ یک جوری گفت که بعدا همه مون احساس خنگ بودن کردیم. آخه واقعا این سوال بود؟ نه والله!
بهش گفتم من درمورد چین و تایلند شنیده بودم که همه چی میخورن ولی در مورد مکزیک فقط تعریف پیتزا و غذاهای خوشمزه و تند را شنیده بودم٬‌ البته گفتم این ممکنه تصور من باشه که رستوران های توی ایران برام اینو جا انداختن . که اونهم تایید کرد که بله غذاهای ما خوشمزه است و مزه داره و به ظرف غذاش یک نگاه خاک تو سری کرد و گفت ولی این غذا اصلا مزه نداره. دوست چینی تایلندی با همون خنده و صورت بامزه اش در دفاع از خودشون گفت: ما از مغازه حشره فروشی هر چی میخواهیم تهیه میکنیم نه اینکه بریم توی طبیعت. بعد هم گفت که پدرش یک مغازه بزرگ حشره فروشی توی تایلند داره.
دختر الجزایری که مسلمون بود - البته من فقط این را میدونستم- وانمود میکرد که گیاه خواره و البته فکر کنم بیست سال زندگی در کشوری غیر از وطنش و د ر اقلیت بودن اینو بهش یاد داده بود. روز اولی که دیده بودمش یک طوری از من راجع به دینم سوال کرد که فکر کردم اصلا هیچی راجع به اسلام نه شنیده و نه دیده٬ بعد منو به عنوان تنها موجودی که ظاهرا مسلمونه پیدا کرده و داره سوال های خودشو و اطرافیانشو از من میپرسه. روز دوم بود که توی حرفهاش فهمیدم که مسلمونه. روز چهارم هم با دوست مکزیکی دیگه لاو تو لاو بودند٬‌ هرچند که میدونست خوسه ٬ زن و بچه داره.
بلژیکی ها هم گفتن که دیگه اوج ناپرهیزیشون خوردن صدفه که البته اون هم مال زمانیه که دختر خونواده به بلوغ میرسه و برای اینکه جشن بگیرن صدف میخورن و البته از این رسم زیاد خوششون نمیاد چون هیچ وقت سیر نمیشن.
بعد از من پرسیدن چه غذاهایی میخورید که گفتم و اصلا هم خوردن کله پاچه براشون عجیب نبود. بعد گفتم که ما خوک نمی خوریم.
یکیشون پرسید تو با اجبار ازدواج کردی؟ بعد بغلیش زد بهش گفت چی میگی ؟ بعد دوباره دوستم گفت واقعا من شنیدم که زن های مسلمون به زور ازدواج میکنید . گفتم توی ایران نظر خونواده و هزار و یک چیز دیگه ملاکه برای ازدواج و البته حرف مردم و البته طلاق هم که دیگه یک چیزیه سخت تر از ازدواج. بعد پروسه رسیدن به ازدواج را براشون توضیح دادم. جالب بود براشون چون اصلا نحوه زندگی اینها خیلی متفاوته. گفتم من و شوهرم همدیگرو دوست داشتیم. بعد پسره گفت ولی این دلیل کافی ای نیست برای قبول مسوولیت های زندگی . بعد گفتم توی دین و فرهنگ ما این نوع با هم بودن عرف است.
بعد براشون توضیح دادم که حتی دوست دختر \پسر داشتن٬ برای پسر/ دختر برای ما موضوعی نیست که بشه با خانواده درموردش حرف زد و در واقع یک ناهنجاریه.
به این فکر میکنم که خیلی مهمه که کجای نقشه به دنیا بیای. اگر توی نقشه جهان در مقیاس کوچیک مثلا به اندازه نقشه ای که پشت یک در چسبیده شده است٬ یک وجب جابجایی در محل تولد٬ یک انسانی دیگه از تو می سازه .
و...

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

August 3, 2011

واقعا چه تصوری می تونن از ما داشته باشن؟

دیروز که رفتم فرنیک را از مهد کودک بیارم٬ مارلین- مربی مهد کودک- یک تیکه روزنامه را آورد و بهم نشون داد. گزارشی در مورد آمنه بهرامی - قربانی اسید پاشی - بود همراه با عکس قبل و بعدش.
به مارلین نگاه می کنم٬ کلی سوال توی سرشه .بهم میگه اینو میشناسی؟
میگم بله.
میگه آخه چرا اینکارو باهاش کردن؟
میگم دیوانگی.
میگه این کار توی کشور شما خیلی اتفاق میوفته؟
مکث میکنم یکمی فکر میکنم بعد نمیدونم جوابم واقعا باید چی باشه که نه ذهنیت اینها وحشتناک بشه و نه دروغ بگم.
میگم این موضوع برای من هم تازگی داره چون زیاد ازش نشنیدم ولی همین یک مورد هم خیلی منو اذیت میکنه که یکی دیگه نتونه زیبا باشه یا بینایی نداشته باشه.
هی نچ نچ میکنیم .بعد هم میگم مردهای خودخواد دیوانه بالاخره پیدا میشن.
بعد میگه میخوای این تکه از روزنامه را داشته باشی؟
میگم نه. قصه این دختر چیز فراموش شدنی ای نیست که بخوام روزنامه اش را نگه دارم.
بعد کیف فرنیک را بر میدارم که بریم خونه. توی راه به این فکر میکنم که کار خانم آمنه خیلی کار بزرگی بوده ولی داستانش گویای طبقات مختلف خشونت است که زنان ما با اون دست و پنجه نرم میکنند و تقریبا ۸۰ درصد می بخشند.

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

میخواهم زنده شوم

منِ تنوع طلب٬ خسته شده از نقاب یک نواختش٬ شاید هم تقصیر چسب نقاب است که ورآمده. نمی دانم! ولی هیچ وقت چیزی را که خودم مسببش هستم را تقصیر دیگری نیانداخته ام.
یکی بیاید من زیر گوشش یواشکی نجوا کنم نقش جدیدم را.
دوباره شروع کرده ام به کرم کتاب شدن و لذتش همه مغزم را خنک میکند.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

August 2, 2011

حس و حال لحظه ای

در این لحظه به این فکر میکنم که یا آدم باید خوب خوب باشد یا بد بد٬ از آدم بلا تکلیف بدم میآید و نمیدانم چرا!

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007