« April 2011 | صفحه اول نامهها | June 2011 »
May 28, 2011
آدمهای دوست داشتنی!
خوابش را دیدم٬ از آن سر دنیا پریده بود توی خواب من.
دوستش دارم؟ بلی
در آن کنج ذهن و دل من یک جای خوبی برای خودش دارد. ای کاش من را یادش نرفته باشد.
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
May 22, 2011
مسافری در باد
رفته بودم یکشنبه بازار
تو یک جایی بودی
حست کردم
کمی که راه رفتم تو را دیدم
آرام حرف میزدی
من یواشکی نگاهت میکردم
حتی شاپرک هم نفهمید
برگشته ام به خانه
میروم سمت تقویم
آه
یک خرداد است
تولد توست که نیستی
و هیچ بوسِ ناغافلِ تولد و بغل
و
شوق صدا و نگاهت
نیست
چهارمین خردادی است که بی بغل پدرانه- از همان ها که از ته وجود بود و با عشق بود و آن فشار قبل از جدا شدن و دستی که روی شانه میزدی و بی کلام می گفتی که چقدر خوشحالی که ما را داری و قوت قلبی بود برایمان- هستیم و تو به سفر با بادها رفته ای.
امان از خشونت مرگ
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
لطف میکنید بخدا!
لطفا از آدمها بت نسازید.
تمام آدمها به اندازه خوب بودنشان٬ خصلت های بد هم دارند.
لطفا به همین نسبت هم زیرآب آدمها را نزنید.
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
May 21, 2011
همیشه انگار باید این طور باشد!
آدم جلو بیا و فلان و بهمان نیستم. یعنی روابط عمومی ام در حد صفر. البته اگر تلفن کردن را در این مقایس بیاورم٬ تلفن کردنم میشود صفر متمایل به منفی و روابط عمومی ام میشود تک متمایل به صفر. امروز گفت که از هم دور می شویم. قلبم مثل آنکه رختی باشد که بخواهی با دستت بچلانیش داشت میگرفت و در پیچ اول بود که سریع خودم را غافلگیر کردم و هر چه اطلاعات برای دوستی مجازی بود را یادداشت کردم. فکر کردم برای یک بار هم که شده سر نخ یک دوستی لنگ در هوا را به فنا ندهم.
غربت به آدم یاد میدهد قدر دان شود.
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
May 18, 2011
مرشد ضرب بگیر!
عروسک های خیمه شب بازی را دیده ای؟
ما هستیم.
نمایش که باشد٬ از صندوقچه بیرون می آورندمان٬ بعد یک تکانمان میدهند و با قصه نو جان میگیریم. خیلی سریع قصه را که پچ پچ اش فضا را سنگین کرده به ذهن می سپاریم٬ تا جایی که یادم می آید هیچ گاه متنی نداشته ایم٬ برای همین است که هیچ عروسکی را ندیده اید که راه برود و با خودش تمرین شش سیخ جیگر سیخی شیش هزار را بکند٬دیده اید؟
بعد که متن را از این گوشه و آن گوشه فهمیدیم٬ بدن هایمان شل میشود و میرویم غرق رویا میشویم.
خیلی مسخ و خیلی سطحی
میشویم بازیچه دست عروسک گردانها.
یک جایی گریه می کنیم
یک جایی داد میزنیم
یک جایی بیخودی زور میزنیم
یک چند روزی خوشحالیم
یک چند روزی هیجان داریم
بعدش دوباره میرویم داخل صندوق
بی نبض
بی بغض
بی حس
حتی اگر گرمای چراغ ٬ عروس را سوزانده باشد
یا اینکه شلیته کنیزک را باد برد باشد
یا اینکه پهلوان مرده باشد
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
May 11, 2011
تکرار ناشدنی من٬ هنوز هم این پایین تو را دوست داریم!
اینجا غربت است
و دلتنگی چیز غریبی نیست
مثل آدمهای خندانٍ توخالی هم نیست
مثل قهوه است
گوشه گوشه این شهر٬ مردم دلتنگند
به همین راحتی
دلتنگ آفتاب
آفتاب که باشد دل تنگشان باز می شود
ولی دل من نه!
از بس آفتاب خودم نیست
دلم تکه تکه و صد پاره شده
امروز میشود سه سال که نیست
و جایش سایه است
سایه سنگین فقدان
کم داشتن مردی که
شرف و هنرش را نفروخت
و
مردانه در زمانه نامردی ایستاد
و
ریا نکرد
و
نان به نرخ روز نخورد
و
چشمش به دست هیچ کس نبود.
همه زندگی اش به عشقِ آفریدن ٬ خواند و کار کرد.
دلم تنگت است
می شنوی؟
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
May 5, 2011
کارمن
کلمات وحشی را خیلی آرام بخوابان روی کاغذ
جوری که کمرشان تاب بر ندارد
که همهمه نکنند
که کسی بیدار نشود
کمی هم گَرد زهر بریز رویشان
وقتی که بخوانندشان
خیلی آرام میمیرند
بی آنکه کسی بفهمد تقصیر که بوده
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
May 4, 2011
کابوس یک ساله من
یکی از کابوس های من آن مرد عینکی لاغر و قد بلندی است که ته ریشی داشت. توی فیس بوک و ریدر٬ عکس هر مردی که عینکی است و صورتی لاغر دارد مرا یاد او می اندازد و تنم می لرزد. صدایی که سه هفته روح مرا خشک کرد. او یکی از کابوس های من است. یک سال میگذرد.
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
May 1, 2011
آه از این فاصله ها
ساعت ه دقیقه بامداد است.
دخترک واکسن زده و شب با مجوز بیدار است. غذا خورده ٬ کارتون دیده٬ لوس شده ولی هنوز بیدار است.
یک ساعت قبل٬ کتابی که شش ماه پیش برای دخترک خریده بودم را از کمد برداشتم که بذارم روی طاقچه اتاق. کتاب را باز کردم بعد خودکاری که یک گوشه کتاب تعبیه شده بود را برداشتم. هر چی کشیدم خطی ندیدم. بعد از یک ثانیه فسفر سوزاندن فهمیدم که باید خودکار را روی گزینه های کتاب فشار دهم. روی جواب های درست ٬خودکار سبز میشود و روی غلط ها٬ خودکار بوق میزند.
مثل بچه ها٬ کتاب را ورق میزدم و خودکار بوقی (بیپ پن) را امتحان می کردم.
حالا هم خودکار دست دخترک است و هی فشارش میدهد روی بقیه کتاب ها و هی بوق میزند.
امان از این فاصله ها