« March 2011 | صفحه اول نامهها | May 2011 »
April 26, 2011
کاستی ها را کمتر فشار دهید لطفا!
به آدمیزاد و اجزایش گیر ندهید .
*وقتی با آنها حرف میزنید یک سری حرفها را تکرار نکنید. خیلی مستقیم توی گوششان نزنید! دردشان میگیرد.
تا وقتی دماغش را عمل نکرده هی از بینی و جراح بینی دختر عمه پدری تان تعریف نکنید و البته هی قیمت های پایین و بالای الکی ندهید.وقتی هم عمل کرد٬ باز این جملات را نگویید! به خدا سوزش دارد.
* وقتی به شوهر عمه کچلتان میرسید٬در مورد کاشت مو صحبت نکنید. او همین طوری جذاب است. باور کنید که اگر مو داشت باید دماغش را عمل میکرد.
* وقتی پسر بچه ای به بلوغ میرسد. بعد از حرف زدنش به صدای دورگه اش نخندید. خفه میشود. گناه دارد.
* وقتی دختری موهایش کم است هی به او پیشنهاد اکستنشن و کوفت و زهرمار ندهید. وقتی موهایش درست شد احتمال ۹۹ درصد باید به توصیه شما برود دماغ و چانه و گونه را عمل کند.
بگذارید آدمها زندگی کنند. آنها را تبدیل به یک کورک چرکی عصبانی که هر لحظه ممکن است منفجر شود و همه جا را به گند بکشد٬ نکنید!
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
April 21, 2011
سفرنامه یک آمیب
رفته بودیم سفر.
هی عکس گرفتم از بس که همه جا قشنگ بود . آنقدر قشنگ بود که بعد از مدتی دیگر میخواستم بالا بیاورم اینهمه قشنگی را.زیادی همیشه دل آدم را میزند. شاید برای همین است که یک مردم گریزی پنهان در یک سری از سلول های من هر از چند گاهی اعتصاب و اعتراض میکند به اینهمه خنده که روی صورتم نقش بسته.
بچه هی دندان زایید در این بهاری و هی گوشتش آب شد. به صورتش که نگاه میکنم شده اندازه کاسه ماست خوری. لنگهایش به مثال دو چوب شور. اصلا شعرش این میشود:
گوشتها دندان شدند واستخوانها نمایان
دو چوب شور در پوشکی حیران
طفل در سفر تب کرد از درد دندان
با زبان بی زبان میگفت امان از درد دندان
برده بود از جان و روح او اَمان و توان
مادر می مالید لثه های او را از اعماق جان
و غر میزد که بخر شربت پِردُلان
همه میخریدند درد گازهایش را به جان
تا که آرام گیرد آن کودک نالان
پس از چندی پدر خرید یک شیشه پُر شربتِ پِردُلان
بعد از آن چند شب نخوابیدنِ کودک نالان
--
سفر با ماشین خودمان همیشه اذیتم میکند. همیشه ماشین مرا میگیرد. قبلا ها همیشه چهار چشمی با راننده رانندگی میکردم ولی این بار خوابیدم. خوب بود هر چند که با دهن باز و زبانی که کج بیرون افتاده بود و گردنی که جاذبه٬ آن را در حرکت نوسانی و تیک دار بین شانه چپ و راست حرکت می داد٬ مسخره ترین قیافه عالم را پیدا کرده بودم ولی خوب بود. عاشق سفرم ولی دوری از خانه برای مدت زیادی مرا دیوانه میکند. بعد از دو روز وسواس ذهنی ام شروع می شود و هی در ذهنم مرور میکنم که آیا شیرها ی آب را چک کردم؟ آیا شیر گاز بسته بود؟ آیا اجاق خاموش بود؟
آیا در قفل بود؟ و هی نگرانم. بعد از یک هفته ٬دیگر ذهنم ناخودآگاه یک تصویر انفجار از خانه را به من نشان میدهد که یعنی همه چیز پودر شد رفت هوا و بعد از آن ٬ساعت ذهنم ثانیه شماری میکند که برگردم خاکستر خانه را ببینم. آه امان از ذهن مغشوش و مشوش من.
نگران گلدان ها و آن دوتا ماهی عید بودم. بنفشه آفریقایی را دیروز روزی که میخواستیم برویم سفر خریده بودم. از این اخلاق تصاحبگری خودم بدم می آید که باید گلدان همه گل های عالم را البته به غیر از خرزهره و گلایل برای خودم بخرم و بعد خشکشان کنم و بروند پی تجزیه شدن. اخلاق بد ٬بد است. حالا چه من داشته باشم چه عزیزترین عزیزم چه دشمنم. این مالکیت مسخره در من ریشه محکمی دارد.
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
April 13, 2011
آری!
لحظه ها از دستم می گریزند.
باید بو و نگاه و صدا و وجودت را تا اعماق جانم فرو ببرم
و نگهش دارم برای لحظه های دور بودن.
چقدر روزها کوتاهند برای با تو بودن.
وقتی سرم روی پاهایت بود و مچاله شدم در آغوشت٬
در همان لحظه های خوب مادر و دختری٬
یادم نرود استراحتی هم بدهم که پاهایت کرخت نشود.
دوباره از خوابش می زند و موهایم را چهل گیس می بافد؟
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
April 8, 2011
رسم زندگی
بیا به دروغ
بگو که
زندگی
چیزی از من نمی گیرد
که زندگی بخیل نیست
که زندگی حسود نیست
تا رسمش عوض شود
و
دل آشوبه من تمام
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
بیا دروغ بگو!
بیا تمام دوستت دارم های دروغین عالم را
باور کنیم
تا شاید زندگی کمی بهتر شود
و
خنجرش غلاف شود
و خون بر آن زخم مزمن روزمره٬ دلمه ببندد
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
بیا باور کنیم!
بیا تمام دروغ های عالم را باور کنیم
تا شاید زندگی کمی بهتر شود
و درد خنجرش را غلاف کند
و کمتر نیش بزند آن زخم هر روزه را
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
April 5, 2011
برای صبوری های سمیه
هیچ وقت طاقت خداحافظی ندارم و اینبار هم نداشتم. برای همین هر بار که دستم رفت که زنگ بزنم نزدم. از اینکه روزهای تعطیلی را تک تک میشمردند٬ درد داشتم. از اینکه روزهای تنها بودنشان نزدیک میشد غصه داشتم . حقیقتش فرار کردم و یک گوشه ای غصه خوردم. از دیروز تا امروز صبر کردم گفتم شاید که نرفته باشد٬ شاید برش گردانده باشند و حواله اش کرده باشند به یک روز دگر و وقت نکرده باشند که به من خبر بدهند. یک دلخوشی ابلهانه!
دوری و حجم بافته های مغز از سر ناچاری٬چیز تازه ای نیست. ای کاش بلد بودم که همدم باشم یا مرهمی باشم روی زخم دوری شان .
لعنت به این زیر پوستی بودن و
لعنت به من که حرفهایم ناتوانند که آرامت کنند .