« February 2011 | صفحه اول نامه‌ها | April 2011 »

March 22, 2011

عیدانه ۹۰

نفس های آخر سال ۸۹ بود
فرنیک هی نق میزد
غر داشت یک جوری
یک پیراهن نو تنش کردم
توت فرنگی را کشید به بند بند وجودش. لباس سفید٬ شد خال خال صورتی همراه با شرآبه. گند خورد به همه وجودش. از دیروزش بدو بدو داشتم . یکباره به سرم زده بود هفت سین بچینم. هی قبلش حواله اش کرده بودم به هیچستان ولی یک چیزی ته دلم جوانه زد. گفتم بچینمش برای بچه که یک عکسی هم یادگاری داشته باشد. سبزه را از غرفه جوانه ها برداشتم٬ از سوپر ایرانی٬ سمنو و سنجد و ماهی و سبزی پلو خریدیم. از یکشنبه بازار هم ماهی قزل آلا و یک دسته گل لاله خریدم. همین طور الکی الکی همه چیز آماده شد. شش ساعت مانده به تحویل سال٬‌خودم آماده بودم و حتی لباس هایم را پوشیده بودم یکمی از من که دقیقه نودی هستم تعجب برانگیز بود . جوانه زدن حالم را خوب میکند چه جوانه واقعی چه یک سو سو در دل٬ در ته آن سیاهی .
بوی عید و علف نمی آمد.مثل هر سال هم قبل از عید یکی از شاطرها را هم نمیدیدم که بخاطر درآمد خوب سبزه و ماهی قرمز٬‌ مسوول فروش ماهی باشد و از شانس بدش همان موقعی که به جای نانوایی چند روز پیش از عید میرفت شاگردی مغازه سبزی فروشی را میکرد بگویند که ماهی قرمز سمبل چینی است و نمیدانم هزار مرض دارد و فلان و بهمان و کارش کساد باشد و ماهی ها خروار خروار توی حمام عمومی با دیوارهای شیشه ای هی چپ و راست بشن و سه چهار تاشون هم افقی و بدون حرکت شده باشن و ده دوازده تاشون هم با سکته ناقص در حال تردد باشن و بعد هم من بیایم خونه و دلم چنگ چنگ بشه و بعد کلی غصه بخورم از قیافه نجیب و آردی شاطر و دلم هزار بار براش بمیره و زنده بشه و توی خلوتم گریه کنم براش و شاید هم برای خودم که اینقدر آدمها را از دریچه احساس میبینم. یعنی شبهای قبل از عید اینطوری بود و برای همین من طعمه دلنازکِ هر ماشینی که یا درهاشو چهار طاق باز کرده بود و کلی خرت و پرت چپونده بود توش یا صندوق عقبش باز بود یا چمیدونم زنی که توی مترو دستفروشی میکرد بودم و موقع برگشتن به خونه کلی نایلون بهم آویزون بودن ولی هیچ وقت راضی نشدم از اون عروسک های پولیشی که اول با احترام سوار ماشین شده بودن بعد هی عروسک ساز گفته بوده صبر کن اینها را هم ببر و بعد از دو سه بار گره زدن نخ و با دندون کندن٬ بخرم. از بس که توی هر سوزنی که وجود اون عروسک ها را بهم رسونده بود شور و شوق یک نادیده را می دیدم که به انتظار فروش نشسته و سوزن های فرو رفته در دست و روحش برام خوب معلوم بود.
یه کوله بار سنگین از غصه آدمهای دیده و ندیده روی شونه هام بود تا به آسمون و اون احساسات لعنتی غصه دار که البته هنوز هم هستند ولی اینجا می بینم که همه بر خلاف ایران اگر پشت دخل نشستن یک روزی هم میان جلوت جارو و تی( طی) می کشن و تو خیالت راحته که کسی حداقل توی این جور موارد برتر یا کمتر از دیگری توی یک گروه نیست و برای همین تعادل احساس هام اگر نرم به محله عربها بهم نمی ریزه!
امسال نوروز٬ یک عید خاص بود با یک شروع خاص با یک اتفاق خوب و خاص که حتی روز اول عید هم فکر نمیکردم اینقدر خوبی برای من به ارمغان بیاره . امیدوارم که برای همه اینطور باشه و بمونه .

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

March 17, 2011

دامن پوشان خوشحال!

یک دامن گل گلی دارم که از خریدش پشیمانم ٬از بس که جنسش یک جوری است که نمی چرخد با آدم. از آن هایی است که آهار دارد و همین جور شق و رق می ماند و بدرد من که آدم کم دقتی هستم در پاییدن لنگ و پاچه ام خوب نیست.
ولی این دامن را فرنیک خیلی دوست دارد٬‌ هنوز هم با پوشیدنش خوشحال میشود از بس رنگهایش شاد است. وقتی راه میروم می آید و یک گوشه اش را میگیرد .
بعد از اینکه شستشوی دست و صورت و پای صبح گاهی اش تمام شد ٬‌ رفتم برایش دامن ها یش را گرفتم جلوی رویش و یکی را انتخاب کرد. حالا دو تایی با دامن داریم وول میخوریم. حس خوبی دارم از این دامن ٬ هر چند که به گذشته نگاه میکنم و تاریخچه دامن برای من سیاه است به دلیل همان بی دقتی٬ ولی الان دوستش دارم.

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

March 15, 2011

چهار شنبه سوری

چهارشنبه سوری را همیشه دوست داشته ام. بخاطر آن مراسم آتش بازی و سبزی پلو با ماهی و آجیلش که همیشه هم بود.
توی این همه سالی که خونه پدری قرار بود خانه تکانی شود٬‌ با خودم عهد میکردم که تا چهارشنبه سوری همه کارها تمام شود که هیچ وقت هم نمیشد٬‌البته تا وقتی که ازدواج نکرده بودم.
خانه بزرگ بود و هزار تو؛ پشت بام و راه پله و پاگرد و زیرزمین و کارگاه پدرم. یعنی تمام نشدنی بودند از بس که اهل چیزی دور انداختن نبودیم. هی اسباب و اشیا از اینور به آنور منتقل میشدند. حریف دلمان نمی شدیم و نمی شویم. هنوز هم یکسری دفتر و کاغذ هست که مثلا جعفرقلی برایمان نوشته اند و داریمشان٬‌ یا خودمان خطی نوشته ایم با احساسی بعد خودمان جاودانه اش کردیم.
این آدم خاطره بودن بد است. اینکه یاد آدمها و خاطره شان را زنده نگه میداری ٬بد است. باید یک روزی باور کرد که وقتی یادگاری ای می دهند و می روند دیگر رفته اند. شاید اصلا یادشان نیاید.
چند روز پیش رفته بودیم مرکز شهر برای خرید و خوردن. یک مغازه لوازم گریم را قبلا نشان کرده بودم٬ سوال داشتم رفتم تو. حالا سوال هم نداشتم رفتم تو که بو کنم. بوی لعنتی مواد گریم که آدم را مجنون میکند. همون بویی که توی کارگاه پدرم می آمد و ما را کشید به این عشق. سوال میکردم و بو می کشیدم. الکی از فروشنده توضیح میخواستم و هی بیشتر بو میکشیدم٬‌ انقدر حواسم به بو کشیدن بود که به زیبایی و خوش تراشی اش نبود.کاتولوگ ها را میدیدم و بو میکشیدم . موادی را که میاورد با عشق روی دستم٬ بین شصت و مچم امتحان میکردم. فهمیدم این قسمت خیلی وقت است که تشنه نوازش است. یک چیز دیگر از خانوم فروشنده خواستم که نداشت و راهنمایی ام کرد به یک مغازه دیگر. رفتم آن مغازه دیگر. با عشق رفتم٬ دلم تنگ بود برای بو. آه اصلا یادم نیست که نباید بگویم دلم تنگ است. دلتنگی دوری می آورد. فقط باید حسش را قورت بدهی و نگویی و یک حس ارضا نشده را با خودت این طرف آن طرف ببری. وقتی میگویی٬ طرفت دور میشود چون او دلش را نزدیک دلت میبیند و وقتی میگویی که دلتنگی٬ بعد از خوش خوشانش٬‌ دلش دورمیشود. دور دور!
خانه تکانی را میگفتم. خانه که تمام میشد٬ جاروبرقی به بغل می رفتیم به کارگاه فرهنگ. دیوار به دیوار خانه٬‌ کارگاه بود. سه تا پا گرد بزرگ داشت با سی چهل تا پله. پرده هایش نی بودند. یک طبقه هم شیشه هایش خال خالی رنگ شده بودند. حس خوبی داشتم. هر چند که با اکراه می رفتیم که تمیزش کنیم ولی بعدش دیگر در آوردنمان از آنجا با التماس بود. اول جارو می زدیم بعد دستمال میکشیدیم. پر بود از وسایل گریم. کلی کیف گریم و کاتالوگ و پروک و تِرِس و بوی خوب. توی جارو کردن نمیشد شیطنت کرد ولی وقتی میخواستی دستمال بکشی میشد حتی در کیف گریم را باز کنی و کشوهای ظریف کیف گریم را دونه به دونه بکشی بیرون و با مداد ها و پودر ها و مواد ها٬ لذت ببری و خوشحال باشی. فرهنگ آن پایین می نشست برای خودش فون ها را با هم ترکیب میکرد. همه وسیله ها خوب و اعلاء بودند و این را میشد از بویشان فهمید. هر از گاهی هم صدایمان میکرد که می آیید یک چیزی را امتحان کنیم و همیشه من بودم که مشتاق بودم که بروم هر چند که فریور همیشه بعد از کشیدن جارو یکجوری جیم میزد و دیگر پیدایش نمیشد تا برای ناهار بیاید و ما را صدا کند! در واقع میرفت که جارو را ببرد به خانه و دیگر بر نمیگشت و اگر هم میرفتیم صدایش کنیم ٬ نود و نه درصد در دستشویی بود.
روی دست یا صورتم که رنگی میزد٬ چشمهام مثل این شکلک ها میشد که چشمهاش درشته و با شادی باز و بسته میشه. بعد چشمانش ریز میشد و بعد٬ چند لحظه در چشمان من مکث میکرد و بعد چشمهایش را یک جوری می بست و فشار میداد که یعنی دوستت دارم و از کار خودش هم راضی است.
بعد من بلند میشدم از پله ها میرفتم بالا و دوباره مشغول چک کردن و تمیز کردن وسایل میشدم و اصلا هم حاضر نبودم که مواد را از دست یا صورتم پاک کنم.
از عصر چهارشنبه سوری٬ توی آشپزخانه ٬ماهی ها در آب نمک خوابانیده شده بودند. بوی سبزی تازه سبزی پلو هم در هوا بود .
آجیل عید هم از قبل خریده می شد و مامان توی یک کابینتی قایمش می کرد که اصولا من جایش را از قبل پیدا میکردم و به خدمتش می رسیدم. از آن گلابی هایی که تویش شکر بود خوشم می آمد و حتی شده یک نصفه اش را قبل از زمان رونمایی خورده بودم ولی هر چه از آن خوشم میامد از آن باسلوق شیرین زهرماری بدم میامد ! هر چه قند و نبات بود چپانده بودند لای یک چیز لزج! عق!
انجیر ها را هم دوست داشتم. خلاصه که یک دل سیر میخوردم بعد آن پاکت تپل تبدیل به یک پاکت لاغر میشد که البته دقیقا سر جای قبلش قرار میگرفت.
شب که میشد٬ فرهنگ بته ها را آتش میزد و اگر هم بته نبود٬‌ منقل کباب را ا ز بالا پشت بام میبریدم توی کوچه و چوب های بدرد نخور توی زیر زمین را می انداختیم تویش و آتش روشن میکردیم و می پریدم. اصلا چهارشنبه بدون آتش نمیشد. آتش که برپا میشد زنگ خانه را میزدیم که مامان از آشپزخانه که در حال سرخ کردن ماهی بود بیاید و بپرد از آتش و آجیل را هم بیاورد. یک مراسمی بود برای خودش. عالی بود!
بعد که مامان و بابا میرفتند بالا٬‌ من و فریور و فریماه میرفتیم پی شیطنت. سیم ظرفشویی میخریدیم از آن آشغالی ها که بسوزد و هزار جرقه بزند. بزرگتر که شدیم دینامیت و از این جور چیزها میخریدیم و هی میزدیم وسط چهار راه خالی و کلی از خوشی می خندیدیم بعد مامان میامد صدایمان میکرد که بیایید شام. خوشی بیرون به کنار٬ آن بوهای خوشمزه غذا هم که از راه رو میامد عالی بود فقط حیف که سیر ترشی نمی توانستیم بخوریم چون فردایش باید میرفتیم مدرسه!
وقتی اصرار داشت به اجرای مراسم فکر نمی کردم نبودنش باعث شود که اینمهمه در تک تک روزها کمش بیاورم.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

March 13, 2011

کم و بیش!

ابلهانه ترین اتفاقها زمانی می افتند که بیشتر فکر میکنیم

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

March 11, 2011

داخل غشاء

سرم درد میکند.
پرت شده ام به یک دنیایی که وقتی برادرم وبکم میدهد از خانه پدری٬ احساس میکنم مرده ام. لذت لمس وسایل خانه پدری را زیر انگشتانم میخواهم ولی نمیشود. مثل خوابی سنگین که نمیتوانی از آن بلند شوی.بند بند وجودم میخواست آنجا بودم. نفس میکشیدم٬ پله ها را بالا پایین میکردم٬‌باغچه را آبپاشی میکردم و بعد که میامدم بالا و در را باز میکردم٬ آن آویز چوبی پشت در٬ صدای خانه را بدهد که یعنی رسیدی به مامن٬‌به خانه عشق.
سرم درد میکند٬‌
بوی ماه های اینجا را نمی فهمم. مارس را نمی فهمم. بوی اسفند را نفهمیده٬‌بوی فروردین میاید. یاس های زرد اینجا باز شده اند.
مامان سبزه هایش را نشان میدهد و من فکر میکنم فقط در آن خانه من عید دارم نه اینجا. مامان میگوید سبزه سبز کن دیر شده و من ماتم و مبهوت .می گویم چشم. آخر ذوق دارد ٬‌شوق دارد. اصلا قلبم زخم شد تا اینها را نوشتم بعد بیاید بخواند و دلگیر شود و من نبخشم خودم را .
ولی سرم درد میکند ٬‌دلم هم همین طور.
آخر چه عیدی خواهد بود بی عزیزان؟
حالا گیریم که سبزه هم باشد و هفت سین به ردیف.
زخم دلم درد میکند.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007