« January 2011 | صفحه اول نامه‌ها | March 2011 »

February 24, 2011

قاچ های کوچک ولی خوشمزه زندگی!

ظهر است . بچه ها از مدرسه ها دور شده اند و در پیاده رو ها با کیفهای چرخدار که روی زمین کشیده میشوند دیده میشوند.
دوستشان دارم. گله به گله دختر و پسر ها با روپوش های مدرسه٬ یا خندانند یا صحبت میکنند و هیچ اثری از خستگی در چهره شان نیست. اینکه یکی شان عقب عقب راه میرود که بتواند با بقیه حرف بزند برایم لذت بخش است.
---
یک تابلویی هست که عکس یک قورباغه رویش هست. احتمالا یعنی محل عبور و مرور قورباغه. سرک که بکشی یک برکه ای ٬‌ دریاچه ای آن اطراف پیدا میشود. اینکه قورباغه ها اینجا به رسمیت شناخته شده اند و حق زندگی دارند و باید هواست باشد که زیر لاستیک های ماشین نروند ٬ یک حس خوب را به من میدهد و همزمان هم افسوس میخورم که چرا انسانها در یک جاهایی از این دنیا به اندازه یک قورباغه هم نیستند.
--
از در پشتی میشود داخل خانه را دید زد٬‌ بعد یک دختر کوچولوی کمتر از یک متر را دید که برای خودش زندگی میکند و با شنیدن صدای در بر میگردد و با دیدنت٬ از خوشحالی بدو بدو می آید به بغلت. این قشنگ ترین پلان سکانس زندگی این روزهایم است.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

February 8, 2011

روزهای آفتابی

امروز هوا آفتابی بود٬ رفتم پرده های تمام پنجره ها را با انرژی تمام ٬ کنار زدم ولی خب همین انرژی زیاد باعث خراب کاری شد و گیره پرده شکست و یک سر پرده بین زمین و هوا ماند. رفتم روی کابینت و گیره ای که شکسته بود را در آوردم و پرده را از بلا تکلیفی نجات دادم. بعد اون فرنوش کوچیکه از خواب بیدار شد و کلی لذت برد از روی کابینت بودن. بعد رفت یک سیب آورد و باز نشست روی کابینت و گاز زد و پاشو تکون داد. یک نیم ساعتی همچنان فرنوش کوچیکه داشت جولون میداد روی کابینت!

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

February 5, 2011

قورمه سبزی بدون پیاز

همین طور با انگشت اشاره ام می کشیدم روی پوسته مغزم و یواش می خاروندمش ٬بعد با کمک شستم ٬‌پوسته مغزمو میکشم و بعد ولش می کردم.
به نظرم بهتر از این بود که دست بکنم توی دماغم مثلا!‌ این طوری فقط فکرهام جابجا میشدند و کسی هم نمیدید و خبری از چندش شدن و حال بهم خوردن هم نبود و صد البته هم می تونستم رانندگی کنم.
موقع رفتن٬ جاده ای که از وسط جنگل رد میشه خلوت بود و همین منو گول زد که برگشت هم از همون راه برگردم و صد البته که (جی پی اس )هم تصدیق می کرد که بله از همین راه برگرد. حالا خودمونیم! هنوز مثل تهران بلد نیستم از هر مسیری که عشقم میکشه برم یعنی هیچ مغازه یا جایی نیست که منو قلقلک بده که برم از دمش رد بشم٬‌ هرچی (جی پی اس) بگه منم میگم چشم تو رییسی! یک جوری دو دستی چسبیدمش در واقع !‌ یعنی آدم اینجا گم بشه با این اتوبانها میتونه سر از یک جای دیگه شنگن در بیاره ولی نرسه به خونه!
موقع برگشتن هم گشنم بود و هم ترافیک بود. حالا ترافیک که میگم سوسولی بود ولی خب بود دیگه.مسیر نیم ساعته را چهل و پنج دقیقه ای برگشتم.
هر بار که ترمز می کردم احساس می کردم ماشین کامل متوقف نمیشه. اولش یکمی نگران شدم بعدش دیگه باهاش خوش خوشانم میشد از اینکه یک حس غیر واقعی بود٬ توی یک جنگل قشنگ با سه چهار تا دریاچه خوشگل که یک جاهاییش هم یخ زده بود و توی هر پیچش یک رنگ برگی ریخته بود و خاک رو رنگی کرده بود. اینهه نوشتم ولی باید عکس هم بذارم که حسش در بیاد. الان شده قورمه سبزی بدون پیاز. باور کنید که همه خورشت ها خوشمزه گی شون به اون پیاز داغ و زردچوبه اولشه.

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

February 2, 2011

زندگی با برند خریت!

اصلا باور ندارم روزها این طور می روند و حس هایم اینگونه اند و در بیداری کابوس می بینم.

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007