« December 2010 | صفحه اول نامه‌ها | February 2011 »

January 26, 2011

لعنت

لعنت به تنهایی
لعنت به نبود
لعنت به نبودِ هرآنچه باید می بود

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

January 25, 2011

دوستت دارم

. اینترنت دوستت دارم
از آن دوستت دارم های واقعی.
من تو را به خاطر خود خودت دوستت دارم و بدون تو میمیرم ! باور کن!
اگر تو نبودی من در غربت کپک میزدم و بعضی از حرفهایم که همه می توانند بشنوند روی دلم باد میکرد و این گونه می مردم.
اگر تو نبودی

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

January 18, 2011

مایه های عذاب!

و آن کلمه سه حرفی مزخرف که هر بار با یک حرف آغاز میشود و چه بودش چه نبودش همه چیز را می پاشد به هم!
گاهی پول می شود اگر با پ شروع شود
گاهی عشق است اگر با ع شروع شود
گاهی س.. است اگر با س شروع شود
گاهی هم فکر است اگر با ف شروع شود

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

January 14, 2011

یاد گیری

٬اولین بار که آشپزی کردم٬‌راهنمایی بودم. در خانه ما رسم بر این بود که بچه همه کار می کرد٬‌هم بازی می کرد هم چایی میریخت٬هم در کارها کمک حال بود و هم خرابکاری میکرد و هم مشورت می داد. تا آنجا که یادم می آید پدرم هر وقت که تصمیم میگرفت که خانه را عوض کنیم‌٬ دور هم می نشستیم و بعد که تصمیمش را میگفت من بغض میکردم و زرتی میزدم زیر گریه!‌ چرا؟ خب معلوم است دیگر! مگر می شد بدون بچه های محل و بقالی و چقالی و خانمهای همسایه زندگی کرد؟ اصلا مگر میشد از آن خانه قشنگ ویلایی با آن پله سنگ - آهنی وسط خانه- که اتفاقا دماغ فریور و چانه من هنوز هم خاطره اش را حمل میکنند- که به پشت بام می رسید گذشت؟ و خلاصه این طور شد که خانه پدری ام از وقتی که من به دنیا آمدم تا به الان هنوز سر جایش است!
کوچکتر که بودیم دایه داشتیم. پیرزنی بود کوچک و دوست داشتنی. آسم داشت. خر خر میکرد. چند وقتی بود که خیلی خر خر می کرد. مادرم ترسید که نکند سل داشته باشد و ما هم سل بگیریم. شال و کلاه کردیم رفتیم ده ونک دکتر ببیندش. کوچک بودم خیلی و هنوز میدان ونک و آن طرفها آباد نبود. اگر اشتباه نکنم خاکی بود. حالا هی کنکاش نکنید سن من چقدر است شاید اصلا از زندگی قبلی ام همچین تصویری در ذهنم است!
خلاصه پیر زن را بردیم دکتر. مامان حالش گرفته شد. برگشتیم و مامان گریه کرد. گفتم چرا گریه میکند و او گفت دلش برای دایه می سوزد که تنهاست و من هم گریه کردم. هرچند که نفهمیدم تنهایی چه واژه بزرگی است.
پیر زن آرامی بود و اگر خر خر هایش نبود میگفتم لال بود. چند وقت بعد مرد.
موهایش حنایی بود و دستهایش هم همین طور.در واقع رنگ مو و لاکش حنا بود. قرتی بود یک جورهایی. اصولا پیرزنها قدیم قرتی بودند! استغفراله!‌خدا بیامرزدش!
دایه که مُرد اصلا یادم نمی آید در مجلسی سوگی شرکت کردیم یا نه. تنها بود. گفتم که!
بعد از آن بود که من چسبیدم به مادرم. از این بچه ها که حرف نمیزدند و شب قبل از شام زرتشان در میرفت و روز در کوچه با برگ گل برای خودشان ناخن درست می کردند بودم! مامان هم بخاطر لاغری بیش از حدم شبها از خواب بیدارم میکرد و یک چیزی می خوردم.
همیشه خوشمزه بود. همیشه هم برنامه داشت. جمعه ها یا آب گوشت بود یا قورمه سبزی یا زرشک پلو با مرغ با سس رب. اگر مامان شال و کلاه میکرد برای نون سنگک معلوم بود که ناهار آب گوشت است . البته از دیروزش هم میشد فهمید ٬ چون سبزی خوردن میخرید و این سبزی خوردن پدیده نایابی بود در خانه ما به جز در روز آبگوشت. اگر قورمه سبزی هم بود که از صبح بوی خوش سبزی قورمه در خانه بود و قبل از کشیدن غذا بوی سالاد شیرازی با آب لیموی تازه دیگه هر کافری رو مسلمون میکرد. اگر هم مامان حول و حوش ساعت یازده دست به کار میشد حتما غذا زرشک پلو بود و البته کنارش هم سوپ ورمیشل یا به قول ما سوپ نارنجی که روش جعفری تازه خورد شده بود.
هیچ وقت مامانم به من نگفت فرنوش بیا یاد بگیر غذا درست کن.
اولین بار که آشپزی کردم راهنمایی بودم. مامان رفته بود بیرون و بابام تازه از سرکار اومده بود خونه. فیلم برداری هم که حساب و کتاب نداره. از شانس مامانم ٬‌ کار خوابیده بود . توی یخچال ٬غذا بود ولی برنج نبود. برنج بود ولی کامپیوتر و اینترنت و گوگل و سایت آشپزی نبود.ولی یک فرنوشی بود که در حین شیطنت هاش و ناخنک زدن هاش یک چیزهایی ته مغزش بود. اعتماد به نفسش هم بیست بود . زارتی قابله رو گذاشت روی گاز بعد برنجو ریخت توی قابلمه و بعد نمک زد و نمک زد و نمک زد و بعد آب ریخت و روغن و درنهایت ٬برنج شد چلو!
مامان خانم از شانسش زود برگشت خونه و وقتی که دید دخترش آشپزی کرده کلی خوشحال شد و تشویقش کرد. بقیه هم که غذای شور رو خوردن کلی تشویقش کردن و از اینجا به بعد بود که فرنوش آشپزی کرد . چون به نفع همه بود که غذای شور رو ترجیح بدن به بی غذایی !‌
***
دیروز لباس ها را ریختم توی ماشین لباسشویی. یادم اومد یکسری لباس هم توی حموم هست٬‌ تا لباس ها را بیارم ٬‌دیدم فرنیک در ماشین لباسشویی را بسته و رفته داره ظرف محلول شستشو را تکون میده ! محلول را ریختم توی قسمت مواد شوینده ماشین و داشتم در ظرفو می بستم که فرنیک قسمت مواد شوینده را هل داد به سمت داخل و بستش. بعد هم قیژ قیژ برای خودش درجه ماشین را تنظیم کرد.
خلاصه که دختر کو ندارد نشان از مادر!
خیلی برام جالب بود که همیشه وقتی من مشغول انداختن لباس توی ماشین لباسشویی هستم ٬‌فرنیک داره با دستگیره و دکمه های فر بازی میکنه و واقعا نمی دونم کی ترتیب این کارها تو ی ذهنش مونده.
بچه ها از تک تک رفتارها درس میگیرن و باید خیلی مواظب بود.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

January 10, 2011

فیس بوک ممنون

دارم فکر میکنم چند سالم است و این فیس بوک یک دوست چند سال پیشم را به من داده؟!
در مورد سنم که معلوم است بیست و نه سال و یک ماه و ۱۵ روز؟( دقیق نمی دانم امروز چندم است )
شکوفه دوست دوران راهنمایی ام است٬ البته این در کشف و شهود معلوم شد٬ چون در ذهن من دوران دبستان و راهنمایی ام بهم فشرده شده است.
چیزی که در ذهنم مانده بود یک دختره ریزه میزه بود یک کمی هم سبزه با چشمانی قشنگ که وقتی میخندید دو چندان میشد این زیبایی. خونگرم بود و مهربان و دقیق.
هر از گاهی توی این فیس بوک میچرخم و اسم هایی که به نظرم آشنا می آید را سرچ میکنم بلکه پیدایشان کنم. یکی شان همین دختر مهربانی است که از لابه لای خاطرات روزهای خوب بچه گی آمده.
فیس بوک جان ممنونم

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

January 2, 2011

انتظار

انت‍ظار آدم را سلاخی میکند.
تکه تکه میکند ولی رگهایش را جدا نمی کند.
بعد نمکدان دستش میگیرد و میپاشد رویش.
می سوزی ولی آتشی نیست.
دلت خوش است که رگها هنوز جدا نشده اند ولی عاقبت٬ تردید تمام شدنش٬ تو را میکشد

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007