« November 2010 | صفحه اول نامهها | January 2011 »
December 26, 2010
بعد از چندی!
گودر میکنم! گودر یک جوری مثل سم خوردن میمونه شاید هم سیگار کشیدن.خیلی آروم با هر خبر جدیدی٬ یک جایی در قلبت می گیره و در نهایت میمیره.
۱-میان از هدفمند کردن یارانه ها مینویسن٬ طنز مینویسن٬ گاهی هم هجو میشه ٬یکمی خندم میگیره از طنازی شون ولی میگزه آدمو.
فکر میکنم به خیلی از آدمهایی که میشناسم و هی فکر میکنم چه بلایی سرشون میاد با این گرونی.
به فاطمه خانم فکر میکنم و به پسر مدرسه ایش - راهنماییه- که خواهر هاش نمیذارن با بچه هاشون - کمتر از دو سالشونه - بازی کنه و طفلک افسرده شده -
و حق هم داره افسرده بشه. آدم دوست داره با این فرشته های کوچولو سرو کله بزنه٬بغلشون کنه و باهاشون بازی کنه.
به سال پیش فکر میکنم که فاطمه خانمی که همه تا عید براش سر و دست میشکستند که خونه تکونی کنه٬ بعد از عید٬ یک ماهی فقط نون سق میزده. چون همه دستمزد کارگری هاش رفته بوده بابت خرج و برج و قسط و قبض و هزار کوفت زهرمار دیگه.بعد از عید هم که دیگه کسی نمیره خونه کسی که کارگر بخواد! حالا نمی دونم با این هدفمندی یارانه ها چیکار میخواد بکنه! احتمالا امسال بعد از عید فقط باید آب بخوره.
اما فاطمه خانم شاید وضعش بهتر باشه از بقیه ای که میشناسم ! از آدمهایی که تا دیروز قشر متوسط جامعه بودن و حالا قشر پایین جامعه میشن. اطرافمو که نگاه میکنم پر است از آدمهایی که با سیلی صورتشونو سرخ میکنند البته کم هم نیستند آدمهایی که سرخاب میزنند !!! ولی خب مشکل من اینه که هی میشینم نقشه فرار میکشم! نقشه فرار از تنگ دستی ! هی فکر میکنم چه میشه کرد که اوضاع بهتر بشه ولی حاصلش یک سری نخ میشه توی مغزم که اولش معلومه ولی به ناکجا آباد ختم میشه چون که هیچ چیز در مملکت ما معلوم نیست ! همه چیز در حال تغییره. مثلا شهین خانم که تا دیروز پول دار بوده یکهو تبدیل شده به یک بی پول. آمنه خانم که بی پول بوده تبدیل شده به یک تازه به دوران رسیده و هیچ جوره نمیشه راضیش کرد که کمک کنه که یک ایده تبدیل بشه به عمل . سمیه خانم که مهارت داره بیکار مونده و بهاره خانم که رابطه داره سر کاره. درسته حرفهام خیلی سیاه و سفیده ولی خب قابل اغماضه!
البته خیل ها هم مثل سلیمه خاتون اصلا کاری به هیچ چیز و هیچ کس ندارن و دارن زندگیشونو میکنن و اونقدر غرق خودشونن که به هیچ کسی توجهی ندارند.
شاید بگید خب به تو چه که مردم چطوری زندگی میکنن؟! جواب من اینکه ما باید به هم کمک کنیم ٬ما باید هوای همو داشته باشیم.
۲-گفتم هوا و یاد آلودگی هوا افتادم و نگران بچه ها و پیرها و مریض ها هستم. ای کاش شهرداری به جای اینکه برای قطع درختان پول بگیرد٬ شرط کاشت چند درخت را میداد یا چه میدانم٬ برای مجوز ساخت هر طبقه این شرط را بزاره ( بذاره)
۳- دخترکم هم خوبه.کلی برای خودش حرف میزنه که یک سومش مفهومه و بقیه نا مفهوم. چند روز پیش یکسری مهمون داشتیم و یک خانم خیلی با شخصیت ایرانی هم توشون بود که با توجه به ساعت ۹ شب از خواب فرنیک پرسیدن و من هم گفتم تا ما بیداریم خب فرنیک هم بیداره طبیعتا و صد البته نمی خواستم بگم که با این سرو صدا که این بچه نمی تونه بخوابه و ایشون هم گفتن که وقتی بره مهد کودک آدم میشه!!!!
من موندم که بچه ای که توی اون همه سرو صدا نمی تونست بخوابه غیر آدم بود از نظر ایشون که با مهد کودک رفتن آدم بشه؟
یا اینکه اصولا مهد کودک آدم ساز است؟
یا اینکه مثلا من که سرمو میذارم روی بالش سه سوته خواب هستم ٬ خیلی آدم هستم؟ یا چون مهد کودک نرفتم باز جزو غیر آدمها دسته بندی می شوم و کلی سوال های دیگه!!!
۴- برف باریده و می بارد.دو سه بار توی برف گیر کردیم . آخریش همین دم در خونه بود. همسایه با مهمانش آمد و ماشینمان را هل دادند.
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
December 7, 2010
لذت هایی که مال تو نیست
بعضی وقتها روی چیزهای کوچکی که حتی ممکن است بی ربط به زندگی آدم باشه٬میشه حساب باز کرد و لذت برد.
مثال: شیرینی های خوشمزه ای که توی ویترین مغازه هستند و مال تو هم نیستند و تو اصلا نباید بخوریشون ولی به دلت صابون میزنی که میام میخورمت ! و این طوری خودتو توی یک تعلیق لذت بخش قرار میدی!
یا
به خودت وعده میدی که یک بار بری لپ این بچه همسایه که صورتش مثل توپ گرده و چشمهای آبیش توی تپلیش داره له میشه و البته یک لب برجسته هم داره که مثل نک جوجه می مونه را بری بکشی یا بوس کنی!