« October 2010 | صفحه اول نامهها | December 2010 »
November 30, 2010
من خالی
یک زمانی می رسد که زندگی مثل حباب میشود
حباب ها
با یک ضربه کوچک میترکند
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
ویکی لیکس
ای کاش ویکی لیکس اسنادی را هم راجب به زندگی روزمره ما منتشر میکرد که خیلی ها دست از سر کچلمان بر دارند!
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
November 29, 2010
فروخورنده خشم
از دیروز خشمم را فرو خورده ام.
الان شده ام فرنوش کاظم!
این روند فرو خوردن خشم اول آدم را کاظم می کند
بعد دیوانه می کند و
در نهایت میکشد!
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
November 27, 2010
نوشتن!
بنا به پیشنهاد پور پدر جان از عادت های نوشتنم می نویسم:
نوشتن را دوست دارم همانطور که گاهی حرف زدن را . بنشینم و هی بگویم و یکی هم بخواند. اصلا به این فکر نمی کنم که شاید مخاطبم منظورم را نفهمد ( البته تلاش می کنم!) چون همین طور که حرف هم میزنم کم پیش نمی آید که نفهمند چی میگم. سوء تفاهم هم که همیشه هست مخصوصا که تو نمی توانی شرایط مشابهی به آن که برایت اتفاق افتاده را کاملا برای خواننده فراهم کنی.
در نوشته هایم صادق هستم یعنی حرفم همان است که می نویسم. برای همین خیلی وقتها نوشته هایم را خودم سانسور میکنم یا برایشان کد میگذارم یا منتشرشان نمی کنم. چیزی که ازش نفرت دارم٬ خوانندگانی هستند که ساکت می آیند٬ میخوانند و می روند و من را قضاوت می کنند بی آنکه بدانند منی که وبلاگ می نویسد بخشی از فرنوش معیری ای است که می شناسند . شاید اشتباهی که کرده ام و به نظر خودم شهامت است ! این است که با اسم خودم می نویسم.
چند بار پیشنهاد نوشتن سناریو ٬داستان برای مجله و کتاب کودک داشته ام . این پیشنهاد ها را دوست دارم ولی پدرم در می آید که بنویسم و کلی هم بد قولی کرده ام ولی در نهایت دوستشان داشته ام. مخصوصا داستان لجن خوار که برای بچه ها نوشتم و اصلا نمی دانم چه بلایی به سرش آمد یعنی اینکه چاپ شد و پولم را ندادند یا اینکه چاپ نشد و پولم را ندادند! برای نوشتن این سفارشات باید دراز بکشم و پایم را عمود به زمین٬جلو عقب ببرم تا فکرم تراوش کند و البته کلی هم کنار نوشته ام٬نقاشی بکشم و خط خطی بکنم!
از دوران راهنمایی نوشته ام. روی هر چیزی که فکرشو بشه کرد. از دستمال کاغذی تا حاشیه روزنامه و ...
وقتی قراره یک چیزی بنویسم هیچ کسی نباید بیاد پیشم بغیر از لیوان چاییم !
و همیشه هم باید اطرافم را مرتب کنم بعد بشینم به تایپ کردن !
بعضی وقتها که مغزم یبوست میشه و نمی تونم چیزی بنویسم باید آهنگ قدیمی گوش کنم تا راه باز بشه. این ریدر هم کلی باعث یبوست مغزم میشه از بس که چیزهایی که میخوام بنویسم را نوشته اند!
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
November 24, 2010
آدم های نیمه تمام!
فرش در زندگی ما نقش اساسی دارد و داشته و خواهد داشت. مادرم کارشناس فرش است و البته عاشق فرش و این در خون ما ریشه دوانده است.
تقریبا یک ماهی است که فرش اتاق فرنیک از ایران به همت یک دوست عزیز ناشناخته و زحمت کش٬آمده است اینجا. پدر فرش را در آورده ایم!چند باری رویش خوابیدیم که دلتنگی از وطنمان برایمان کم شود که کم شد تا حدی البته. رویش نشستیم انار دون کردیم و خوردیم و بعضی از دانه ها هم له شدند روی فرش و خوش خوشانمان شد!
و به زور هم هی فرنیک را روی فرش می خوابانیم که فرش و عشق فرش در خون او هم ریشه بدواند!
هر بار هم ایکیا میرویم ٬هی فرش هایش را ورق می زنیم و مشخصه هایش را برای چندمین بار می خوانیم که نوشته (( ایران )) و هی ذوق می کنیم و هی ریشه ها را در خونمان به رقص می آوریم.
در حال حاضر هم باز فرنیک روی فرش خوابانیده شده تا مزه خوب فرش برود زیر چهار دندان شیری اش!
.
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
November 22, 2010
روز تولدم و تراوشات ذهنم:( یا نوشته های یک کروکودیلک
صبح خروس خوان پریدم توی آشپزخونه و بساط صبحونه را راه انداختم
منظورم از بساط صبحونه هم همون چهارتا تیکه نون اسلایسی سبوسداره که تست میشه و با دوتاش یک لقمه پنیر و گردو میگیرم و دوتا دیگش میشه لقمه کره -عسل.البته الان چند روزیه که این طوری شده وگرنه تا همین یک ماه پیش نصف بسته نون را می بلعیدم با کلی کره و عسل! نکه گفتن صبحونه را شاهانه بخور منم رعایت می کردم دیگه!!! فرنیک هم با من بلند شده بود و بعد از اینکه شستمش نشستیم با هم به خوردن٬ یعنی روز فرنیک این طوری شروع میشه : شستشو و تعویض پوشک و شستن صورت و بعد صبحانه خوردن.
عین بختک هم افتاده بودم روی لپ تاپ و تا کسی تولدمو تبریک میگفت٬ سه سوته تشکر میکردم.
فیس بوک و جی میل و ریدر و وبلاگ همین طور مسلسل وار جواب داده میشدند!
خب تولدمو دوست دارم دیگه! اصلا هم به نظرم به خودشیفتگی بستگی نداره.
خلاصه همه اینها را نوشتم که بنویسم : توی گودر که می چرخیدم دیدم عکس یک پیرمرد افغانی را شر کرده بودند. اول خیلی بی تفاوت اسکرول کردم ولی یک دفعه به ذهنم رسید که تفاوت آناتومی صورتشو با ایرانی ها ببینم. چهره یک غم خاصی داشت البته با کلی ابرو جارویی!
وجه تمایز صورت افغان ها جدا از اقوام مختلفی که دارند در یک اشل کلی با ایرانی ها ـ باز هم جدا از قومیتشون ٬بیشتر در نواحی زیر نمایانه :
طوق زیر چشم و مخصوصا پف زیر چشم
برجستگی استخوان گونه که نهایتا گیجگاه را فرورفته می نمایاند
نزدیک بودن نسبی چشم ها به یکدیگر
پایین و کم بودن جایگاه گونه ( که این خودش باعث میشه با یک لبخند تلخ ( یا غمگین( یا یک صورت سرد مواجه بشید.
و نهایتا خط خنده و لپک های بینی.
در کل تفاوت ها به اندازه قاره ای تا قاره دیگر نیست ولی چقدر نسبت به آنها نامهربان بوده ایم. بیاییم یکمی مهربانی را از غربی ها بیاموزیم هر چند که گاهی لبخندشان وظیفه است
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
تولد تنهایی یک کروکودیل
تولد را دوست دارم ولی اعداد کنارش را دیگر دوست ندارم که نفرینی شده اند.
سه سال است که هی٬ یکی هست ٬یکی نیست و داستانی شروع می شود.
سه سال است که پایین بالا میشوم ٬ بالا پایین می شوم و دیگر صبری برایم نمانده.
سه سال است که هی پوست کلفت تر میشوم و دیگر خبری از آن آدم قبلی نیست. شاید حکمتی است که تبدیل به کروکودیل گردم . خدا می داند!
بغض است دیگر می ترکد مخصوصا وقتی که تولدم باشد و آنهایی که دوستشان دارم نباشند که ببوسمشان و هی چیز میز بخوریم باهم و شاد باشیم و سر و صدا کنیم.
خلاصه که تولدم است
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
November 19, 2010
غم چیز خیلی وسیعیه
بد تر از دریا میشه توش غرق شد
وقتی هم دل آدم توی دریا غرق بشه دیگه نجات دادنش به این آسونی ها نیست
یک طرف دیگه این غرق شدن مثل وقتیه که عاشق میشی
عاشق یه آدم
هر چی بگن این آدم به درد تو نمی خوره
یا اینکه این ایرادو داره
انگار نه انگار که گوشت میشنوه
ته دلت یک گوشه ای برای خودش ساخته که شادت میکنه
غم هم همینه
وقتی بیاد توی دلت بشینه دیگه نشسته و حالا حالا خیال بلند شدن نداره
حتی وقتی داری می خندی هم هست
آروم با آرنجش بهت میزنه که : هی فلانی من اینجام ها!
******
اول یک گوله کوچیک برف بود
دلتنگی آدمها چسبید روش
و
الان دیگه یک بهمن شده که داره میریزه روی سرم
*****
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
November 12, 2010
ورژن ۲۰۱۱ فرنوش
نشسته بودم و صفت هایی که امسال خیلی در من مشهود بوده را می نوشتم بغل هم. چندان خوشایند نبود چند تایش شبیه فحش بود.
باید که وصل شوم به مرکز و آپ گرید شوم
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
November 11, 2010
من مامانم را می خواهم
فرنیک را بغل کردم
بوسش کردم
خیلی بوسش کردم
و به این رابطه عجیب مادری فکر کردم
و کلی به روزگار لعنت کردم که از مادرم دورم
و به این فکر کردم که هر چقدر هم این تکنولوژی پیشرفت کرده ولی برای آغوش مادر جایگزینی ندارد
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
November 7, 2010
آدم خاطره و یاد بودن خیلی هم خوب نیست. یک زمان هایی خوب است که طرف موجود باشد - یعنی نمرده باشد یا مال تو باشد ـ بعد تو٬یکی از حرکت ها یا حرف ها یا بوی یا صدایش را دوست داشته باشی و به یادش بیوفتی و یک لذتی ببری وگرنه که به خودت پاتک زده ای و به جای لذت بردن یک کوفت شدن تواما هم همراهت خواهد بود. حالا اینکه می گویم طرف مال تو باشد منظورم این است که طرف مثلا جرج کلونی نباشد همین اکبر و حسین خودمان باشد
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
به جای سطرهای پاک شده
از حس و حال و شرایطم در سال پیش نوشته بودم و همه با یک سهل انگاری پاک شد. فکر کردم دوباره بنویسم که حالش را نداشتم و موکول میشود به وقتی دیگر.
فرنیک یک ساله شده. دقیق ترش یک سال و دو روزه.
این شماره ها عجب بازی ای دارند.
هر روز یک چیز جدیدی به دخترک اضافه می شود ٬ هر روز بیشتر می فهمم که خیلی بیشتر از او٫ من وابسته ام.
امروز یک درد عجیبی داشتم از دوری و دلتنگی این روزهایم.
چندتا بغض خفه شده دارم.