« August 2010 | صفحه اول نامه‌ها | October 2010 »

September 28, 2010

همیشه این طوری است

ذهنم داغ میشود
زبان الکن میشود و اگر هم حرفی زده میشود نامربوط است
حالا طرف اگر بازی را خوب بلد باشد که هست
شروع می کند بازی دادن من
حالا دوباره من روی یک سری چیزهای بی اهمیت از خودم دفاع میکنم
و
در آخر
من
شکست میخورم
و
او پیروز میدان میشود
بعد که حرفها تمام می شود یا از آن آدم دور میشوم تک تک حرف ها و دفاع ها به ذهنم می آید.
می دانم که هرچند من مقصر نیستم ولی چون تاکتیک دفاعی ندارم مقصر شناخته میشوم.
من همیشه بدمن فیلم هستم هرچند که دل تماشاگر با من است و به من عاشق است ولی من بدمن هستم

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

September 17, 2010

صندلی لهستانی کنار گلدان شمعدانی

یک دفعه هم شده بیا بشین جای من و دنیا را از اینجا ببین٬ بلکه سوء تفاهم ها کمتر بشه

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

September 11, 2010

ده دقیقه!

امروز هوا آفتابیه٬‌از اون نوعش که آدمو می سوزونه و در عین حال یک نسیم خنک هم میاد. پرده تکون میخوره و من روی تخت نشستم با فرنیک. فرنیک شیر میخوره و بعد خوابش می بره . تک تک اعضای بدنشو نگاه می کنم و می بوسم. به موهاش دست می کشم که دیگه الان قشنگ مو است و اون کرکهای بی جون نیست که همیشه توی کلاه را سیاه میکردند.بعد به خودم نگاه می کنم و فکر میکنم هیچگاه این تصویر مادر و بچه را در ذهنم نداشتم و کلی تصویر ها ی دیگه ای که الان توی زندگیم هست ولی قبلا هیچ گاه حتی در موردش هم فکر نمی کردم ولی خوبیه تصویر من و فرنیک اینه که تنها چیزیه که توی شرایط کنونی دوستش دارم.
چند روزی میشه که بیشتر به جای این که به بقیه کارهام برسم به فرنیک میرسم یعنی حتی اگر یک کاری نیمه بمونه ترجیح میدم دست از کار بکشم و به فرنیک برسم٬ ولی قبلا این طور نبود و تا کارم را تمام و کمال انجام نمی دادم ول کن نبودم.
مزیت این کار اینه که آرامش دارم و بدی اش اینه که خونه نامرتب می مونه . فعلا ترجیح ام اینه.
فکر می کنم یک دوره ای زن از بارداری تا دو سالگی بچه اش احتیاج به یک همراه داره که یک وقتهایی بچه را نگه دارد یک وقتهای آشپزی کند و یک وقت هایی مهرورزی کند و در کل یک وقتهایی مادر برای خودش استراحت بکند بدون دغدغه.
واقعا از این بدو بدو و دست تنهایی خسته شده ام.
دوست دارم های امروز :
دوست دارم یکی موهایم را شانه کند و ببافد و ساعت چهار که شد برایم چای دم کند البته قبلش خانه را مرتب کند که مشغله ذهنی نداشته باشم. بعدش هم برای شام یک چیز خوشمزه ای درست کند و قبل از شام هم یک بشقاب میوه پوست کنده و انار دون شده بذاره جلوم!
آره این ها خیلی چیزهای زیادی به نظر میاد ولی شاید یک صدم کارهایی نباشه که هر روز فشارش روی منه و انجامش میدم.
خب فرنیک هم الان بیدار شد و رویا پردازی تمام!

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

September 10, 2010

اینا و اونا!

یک زمانی میگفتند: قبل از انقلاب و بعد از انقلاب
حالا میگن: قبل انتخابات و بعد انتخابات!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

September 4, 2010

بی صدا می روم!

توی اتاق پشتی داشتم موهامو می پیچیدم.
یکی پرسید: تاج داری؟
( توی ذهنم دنبال تاج گشتم و به یاد تاجی که خانم دکترـ یکی از شاگردهام - داشت افتادم ) با حسرت میگم: نه!
موهایم بسته شده در پشت سرم بدون تاج و تور.
به لباس عروسیم فکر میکنم.
گفتم: بیاوریدش ! نکنه اندازه ام نباشد؟؟
به ساعت نگاه میکنم.
ساعت پنج دقیقه به یازده شب.
مهمان ها در سالن منتظرند.
من هنوز در خانه هستم و حتی یک رژ هم به لب هایم نیست.
یک فضای سنگین ایجاد می شود و گویا تلفن زنگ میخورد ولی من صدایی نمی شنوم.
بعد از چند ثانیه دوباره صدا ها و دست ها- که برایم ناشناخته هستند و در تمام این مدت کنار من بودند- یادآوری می کنند که خیلی دیر شده و فرهنگ در سالن منتظر است.
لباسم را می پوشم.
دری را باز می کنم و می روم
موهایم در هوا
لباسم در هوا
می رقصند
یک چمدان - از آن چمدانهای مقوایی قهوه ای رنگ عتیقه -هم در دستم است.
از یک حوض آب می گذرم
یک چیزی در حوض است
فکر میکنم یک بچه مار است
به راهم ادامه میدهم
می آید
سمج می شود
من میدوم
به سختی با چمدان میدوم
می خزد
مار بزرگی است
میدوم
تسلیم میشوم
چمدان را می اندازم
دور می شوم
حالا دیگر نمی خزد
چمباتمبه زده روی چمدان
چمدانی که همه هستی ام در آن بود
و من از دور می بینم هستی ام را در آغوش مار
لباسم همچنان در باد می رقصد با موهای آشفته

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007