« February 2010 | صفحه اول نامهها | April 2010 »
March 30, 2010
دادی بر بادم...
یک حس میاد توی مغزت و آتیشت میزنه
مهم نیست مردی که کالسکه کودک را هدایت میکند چقدر شبیه فرهنگ است مهم حسی است که اشکت را در میاورد
و آنقدر دل تنگ میشوی که حد ندارد.
بعد آرزوهای دست نیافتنی شروع میشود و حسرت تمام لحظه هایی که میتوانست باشد و نیست روی قلبت فشار می آورد
هر چه بیشتر می گذرد این حسرتها و دلتنگی ها بیشتر میشود
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
March 18, 2010
اوژن هستی؟
وقتی به خانه اش رفتم، خانه پر بود از مجسمه های کوچک و بزرگ کرگدن
خنده ام گرفته بود که پرفسور از عشق کرگدن اوژن یونسکو حالا کرگدن هم نگهداری میکرد و فقط مانده بود یک کرگدن زنده هم داشته باشد. چه میدانم ! حالا که فکر میکنم میگویم شاید در حمامش یک کرگدن داخل وان بوده و مشغول ریلکس شدن!
اوژن عزیز با تمام وجود میفهممت و می خواهم بگویم من هم تغییرات آدمها را متوجه می شوم البته اگر هنوز کرگدن نشدی یک
ایمیل بزن!
استاد عزیز هرجا هستی شاد و جاودانه باشی و سپاس فراوان بخاطر رنج هایی که بردی برای حماقت ما
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
March 2, 2010
ستاره
ستاره كدام موقع به ياد من افتادي؟
وقتي كه چشمهايش مي درخشيد؟
وقتي كه از دلتنگي هايش مي گفت؟
وقتي اشكش ميايد و مثل يك نوزاد مي خواهي در آغوشش بكشي؟
وقتي كه ميخنديد و سرشار از حس بود؟
وقتي با ولع خاطراتش را تعريف ميكرد و از شدت خوشحالي لكنت ميگرفت؟
وقتي كه با تمام حسش مي خواست تو را بر دوربينش ثبت كند؟
ستاره نگفتي چقدر گناه دارد تنها در آسمان كسي باشي كه چند ماه است خورشيدش را نديده؟
| نامههاي شما(9) | لينكها به اين نامه
...
تجربه هاي مختلف حس هاي مختلفي را به ارمغان مي آورند.
حس بسته شدن يك روزنامه حس خوشايندي نيست هر چقدرهم كه عكسهايي ببيني كه بچه ها در آن ميخندند . خنده ها خندهايي است كه بر باد رفتن آرزوها حكايت دارد. كمتر از يك ماه مانده به عيد و تو چقدر درگير اين دلخوشي هاي كوچكي. دو دو تا، چهارتا هاي رويايي!كه تمام آرزوهايت را گذاشته اي براي اين آخر سال لعنتي!
آرزوهايت يك گوشه،قبض ها و قسط ها و اجاره خونه و گرفتن كادوهاي عيد يك گوشه ديگر حالا مي ماني با اين دل بي صاحب چه كني با اين بيكاري لامصب. خودت را كجا پرت كني و دوباره بي توقف كار كني و كار كني و كار كني و بعد به جاي نفس راحت كشيدن خون دل بخوري .