|
« فاصله |
صفحه اول نامهها
| چیزی اینجا کم است »
زندگی برایش سوهان روح نیست
این حس خوبی که اینها از زندگی کردن دارند باعث میشود وقتی بچه شیرخواره ای می بینند اینقدر شادمان شوند و به هر طریقی که میشود ابراز کنند که خوشحالند از یک شروع جدید!
پیر زنها سرحالند و بامزه و خندان. بچه را که می بینند قند در دلشان آب میشود انگار نوه شان است.
بعد از این دوره پیری اینها یک دوری خشکی هم دارند. یعنی انقدر پیر میشوند که خشکیده میشوند ولی باز هم رانندگی میکنند و به کارهایشان مشغولند
من دلم میگیرد نه از اینکه مردمان سرزمین من پیر نشده خشک میشوند بلکه از اینکه آدمهای سرزمین من کلی دغدغه های جور واجور دارند که پلاسیده شان میکند. اصلا بحثم سیاسی و این حرفها نیست بحثم در مورد مدل زندگی ای است.
پیر زنهای اینجا خیلی بهتر از جوان هایشان لباس می پوشند. ست های خوش رنگی به تن می کنند و همه رنگها شاد هستند.
پنجره تقریبا ۸۰ درصد خانه ها همان پنجره نقاشی های کودکی ما است: یک پرده که به واسطه دست پرده ها به طرفین جمع شده و لبه اش توری چین داری دوخته شده و چندین گلدان گل که اکثرا گل ارکیده است و همه شاداب نمای پنجره را زینت می بخشند.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/663
ارسال نظر
|
نظرات
مانا :
خيلي خوبه كه مادر ها و پدرها چه در دوران جوانيشان ، چه ميانسالي ، چه پيري به بچه هايشان تكيه نميكنند و دوست دارند كه كارهايشان را خودشان انجام دهند ، نه اينكه به بهانه هاي الكي ، خود را وبال بچه ها كنند و استقلال را از اونها بگيرند .
خيلياشون هم كه اصلا بچه ندارند.
من هم در جامعه اي شبيه به شما زندگي ميكنم و بارها ديدم كه پير زن يا پير مردي ، با واكر ، تلو تلو خوران آمده خريد كنه و بد ميدونه كه حتي بهش پيشنهاد كمك بدي ... چون حس ميكنن كه از كار افتاده شدن ...
اما تو كشور ما ، همينكه پسر خونه بزرگ شد بايد خريداي خونه را انجام بده ، راننده پدر و مادر شه و هر جا گفتن ببردشون هر كاري خواستن هم انجام بده
و مصيبت زماني پيش مياد كه اين آقازاده ميخواد ازدواج كنه و .............كارها و اوامر خانه پدري دردسر ساز....
اميدوارم هرچه زودتر تحولي ايجاد شه .
مانا - August 3, 2010 1:08 AM
پورپدر :
مانا! ببخشید! جانا! سخن از زبان ما میگویی
پورپدر - August 3, 2010 9:25 AM
مانا :
پور پدر
مصيبتي كشيده ام كه مپرس ................
خواستيد ميتونيم كمي درد دل كنيم .... :(
مانا - August 3, 2010 10:35 PM
پرنده گمشده :
امید به زندگی...چیزی که اینجا زیر صفره!
پرنده گمشده - August 4, 2010 10:39 PM
forough :
سلام ،
گاهي ميام و نوشته هاتون رو بي سرو صدا مي خونم و ميرم - يه حس آشنا با نوشته هات دارم -
يادم مياد خيلي کوچيک بودم - زمان جنگ بود که براي يه تعطيلات تابستوني رفتيم يه کوچولو اروپا که بعد از اون ديگه هيچ وقت اون تجربه تکرار نشد که نشد - اما حرفم اين بود - 7-8 ساله بودم که با ديدن پيرزن و پيرمرداي اونجا برام سوال شده بود که " بابا اينجا آدما نميميرن ؟" آخه اون موقع زمان جنگ بود و همه جا پر بود از مرگ و مير جوونها چه برسه به پيرتر ها – و اونجا جايي بود که من اثري از مرگ و نديده بودم –
ولي واقعا من هنوز هم فکر مي کنم که آدماي اون خطه از دنيا انگار نميميرن و تا زماني که تو اين دنيا هستن ، زندگي مي کنن - مثل مامان بابا هاي ما منتظر اعلان پيريشون نيستن – مامان و بابا هاي ما منتظر يه بهانه هستن که هر چي زودتر بشينن و بگن ديگه از ما که گذشته . نمي دونم که خودم وقتي پير شدم چطوري مي شم .
forough - August 7, 2010 2:28 PM