|
« نانوایی بربری محل ما! |
صفحه اول نامهها
| نوشته ۲ »
نوشته ۱
شب که میشه انگار جمعه ای است که فردایش باید بروم سر کار. دوست دارم بخوابم ولی فقط از خواب همان دوست داشتنش نصیبم می شود. شاید این دغدغه همه مادر ها نباشد ولی دغدغه من است . منی که در حال حاضر سرکار نمی روم ولی هزار بار کارم سخت تر از این است که مثلا به فلان آدمی که هیچ پیش زمینه ای از شغل و هنر من ندارد یاد بدهم که چگونه میشود با سایه کاری یک پیشانی را کوچک یا بزرگ کرد یا گریم اکسپرسیونیسم را با یک مثال عملی آنقدر قابل هضم کنم که طرف هیچگاه از ذهنش نرود و هزار صغرا و کبری برایش بچینم و تمام دانسته های ذهنی ام را با مثال های قابل فهم برایش آنقدر ساده کنم که طرف فکر کند چقدر راحت است ولی نفهمد که کلی من پدر خودم را در می آورم و البته قسمت درد دار ماجرا این باشد که برود پیش فلان آرایشگر و هنر من را با چهار تا سایه بی قواره پشت چشم و سرخاب سفید آب تاریخ دار فلان خانوم مقایسه کند. که البته آن هم از بد فهمی جامعه ای است که زیبایی شناسی اش هنوز جهان سومی است و زیبایی برایش خلاصه میشود در دماغ زیبا.
بله شب است و میخواهم بخوابم و فرنیک بیدار است ! به این فکر میکنم که تمام عمرم بی منت کار کرده ام و هر کاری بوده برای دل خودم بوده ولی اگر سرنوشت مادری هم همین گونه باشد چقدر تلخ است.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/659
ارسال نظر
|