|
« نمی دانم! |
صفحه اول نامهها
| نوشته ۱ »
نانوایی بربری محل ما!
نانوایی بربری دم خانه مان محشر بود نه اینکه چون نزدیک بود خوب بود ها نخیر چون کاردرست بود خوب بود. شاطرها چند برادر هستند همه نجیب٬ همه مرد و مهربان. اصلا یک جوری این خوبی هایشان در نانشان مستتر .
نان٬خوشمزه بود و خوش رنگ. به موقع از تنور در می آمد نه خمیر بود نه سوخته .
بچه که بودم خیلی جسور و شیطون بودم البته حرف شنو هم بودم. یادم نمی آید مثلا مادرم گفته باشد فرنوش برو نان بخر و من نرفته باشم. مادرم زنبیل و از این جور چیزها نداشت حالا بماند که داغ یک زنبیل قرمز پلاستیکی که من بگیرم در دستم و بروم نان بخرم مانده به دلم. توی فیلم ها اینطوری بود دیگر. زنبیل داشتند و لخ لخ کنان دمپایی به پا میرفتند خرید ولی ما از این چیزها نداشتیم و همه چیز جور دیگری بود. خود من هم آدم دیگری بودم. کم حرف بودم سرتق بودم بلاگی میکردم و البته کاری هم بودم به شرطها و شروطها!
می رفتم نانوایی که بعد نان داغ بخورم و پنیر و سبزی. اصلا هم گرمای نان دستهایم را نمی سوزاند. هر چقدر دلی دلی کنان میرفتم نانوایی برعکسش بدو بدو بر می گشتم.
هیچ وقتی نشد که از آن نانوایی نان بخرم و مثلا یکی بیاید جلوی من و زود نان بگیرد و بخواهد مرا نادیده بگیرد میدانی چرا؟ چون شاطر حواسش بود!
شاید همین طور که شاطر در خاطره بزرگ شدن من مانده من هم در خاطره پیر شدنش مانده باشم.
شاطر نجیب شاطر دوست داشتنی
همه اش به این فکر میکردم که اینها که از صبح زود سرکارشان هستند تا نه شب کی به زن و بچه شان می رسند. اصلا خبری از زن و بچه نبود .شاید هم بود .چمیدانم!
روزی که مادرم گفت قصابه خیلی بی رحمه٬ دلم سوخت برای شاطر. برای شاطری که اگر نانش نبود وعده های غذایی چیزی کم داشت.
مادر میگفت شاطر ۲۰۰ گرم گوشت می خواسته که قصاب جایش استخوان و دنبه داده. اصلا دلم از قصاب چرکین شد و از آن روز قصاب ها منفور شدند. همیشه خدا هم از آن به بعد هر قصابی ای که میرفتم خودم شاهد صحنه های این چنینی بودم و رفتارهای سنگ دلانه شان.
پدرم برای سلامتی مان هر سال گوسفند قربانی میکرد. سال هایی بود برای خودش. گوسفند به همه در و همسایه و آشنا و فامیل تقسیم میشد ولی باز می ماند. همان شب جگرش را می خوردیم . فردا جغول بغول میخوردیم. روز جمعه یا کله پاچه اش را میخوردیم یا سیرابی اش را و همین طور ادامه داشت و تمام نمیشد! و خدا می خواست که ما این رسم ها را داشته باشیم وگرنه که فکر کنم نفرت من از مغازه قصابی باعث میشد که گیاه خوار شوم!
ث۷
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/657
ارسال نظر
|