|
« گند ترین روز |
صفحه اول نامهها
| دتول »
کوچه پشتی۱
ظهر یکشنبه آخر ماه
دو صندلی کنار هم
یک مرد
یک زن
یک میز و یک سری خورده ریز رویش برای فروش
زن نگاه کشدارش را از خرت و پرت ها به مرد رساند
مرد که شانه به شانه زن نشسته بود با دستش او را به خود نزدیک تر کرد
هیچ حرفی رد و بدل نشد
زن تبسمی کرد
چیزی فروخته نشد ولی رابطه محکم تر شد
و چه زیبا و بی هیچ زائده
و من به این فکر کردم چقدر معنی در این کمتر از دو دقیقه بود
شاید زن تک تک خاطره هایش را گذاشته بود برای فروش ٬ چیزهایی که به سختی راضی شده بود به پول تبدیل شان کند ولی این کافی نبود باید کسی هم راضی میشد آنها را بخرد.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/626
ارسال نظر
|