|
« مادرانه... |
صفحه اول نامهها
| خمیر دندون! »
داغی که می ماند!
فرار میکنم از روزهایی که نیستی
از روزهایی که برایت چقدر مهم بودند و چقدر برایم مهم هستند اما بی تو از آنها فراری ام . یک خرداد هرسال چه بچه پر شیطنتی را می شد در چشمانت که برق می زدند دید . به که بگویم دلم پر از حسرت مردی است که مردانه زیست . مردی پر از انرژی و احساس مسوولیت و پدری پر از قدرت و هوش. عاشق غیر منتظره هایش بودم هر چند یکی شان برایم خیلی سنگین و سخت بود .
هر چقدر هم که نوشتن باعث نمی شود این حسرت و دلتنگی تمام شود و فقط اشکم را جاری می کند ولی می نویسم . سه سال است که اول خردادها شادی ای نیست و جمعمان تکمیل نیست .
یادم رفت از تحلیل نابت نسبت به آدمها بنویسم که چقدر درست بودند و چقدر تیز .
ای کاش بودی و فرنیک تجربه با تو بودن را داشت می دانی حسرتی که اعماق وجود آدم را می سوزاند چیزی که هرگز اتفاق نمی افتد. ای کاش بودی
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/617
ارسال نظر
|
نظرات
پورپدر :
خدا نمیشه یه حالی به این خانواده بدی؟؟؟ که باز هم کنار هم باشن؟؟
پورپدر - May 25, 2010 8:14 PM
آذین :
کاملا درکت می کنم چون همدردیم. از ته دل آدم دلش می سوزه. یعنی می دونی سوختن دل یعنی چی وقتی پدرت رفته باشه و تو مونده باشی و حسرتش... و دخترتو ندیده باشه می دونم فرنوش جون
آذین - May 25, 2010 10:46 PM