« July 2009 | صفحه اول نامه‌ها | September 2009 »

August 31, 2009

نهم شهریور هشتاد و هشت

سهم من از تو چند دقیقه صحبت است
و
سهم تو از من؛ بچه ای!
بچه ای که دلخوشی من و ما است
و خدایی دارد به بزرگی بزرگترین چیزی که می شناسم و می شناسی
و
هم خونی که نگاهی به او ندارند
...
تو سهم چند دقیقه ای من را از من میگیری و من هیچ نمی کنم
هیچ نمی گویم
غرغر ممنوع است
...
هم خونش سهمی برای خودش باقی نمی گذارد و من نیز هیچ نمی گویم
ناگفته های من در قلبی است که هر گاه شکسته، تکه هایش در نقطه ای و زمانی با شدتی بسی بسیار زیاد دلشان را تکه کرده
...

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

August 30, 2009

هشت شهریور هشتاد و هشت

تنها با پای برهنه در کوچه باغ های هراس انگیز و تو در تو و چراغهایی که در دور دست سو سو میزنند می دوم
باد می آید و صدای زمزمه ای که ترس را بر جانم مینشاند.
باد شاخه های درختان را تکان میدهد و هیاکل وهم انگیزی جلوی پایم و گاهی روی خودم نقش میبندند
آری
شب است

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

August 25, 2009

سوم شهریور هشتاد و هشت

*وقتی حالت خیلی بده چطوری میشه بهتر شد؟
*ای کاش خواب باشم و وقتی چشممو باز میکنم همه سر جای خودشون باشن.
*مثل یه بچه خوب افطاری درست میکنم. اولین سالی که روزه میخورم و اصلا هم سیرمونی ندارم و کلی هم خوابم میاد!
*دلم کلی برات تنگیده ایکاش از اون دنیا میومدی و دلداریم میدادی. ایکاش درو باز کنم و تو رو ببینم البته اگه اینطور بشه یعنی دارم می میرم!!!!!
*دلم یه لباسی میخواد که مثل بچه آدم بزرگ بشه. تند تند لباسهام برام تنگ میشه. امروز یه فشن خنده دار از پیراهنهای گذشته ام که تا حالا هنوز نپوشیده ام گذاشتم. توی اون پیراهن سرمه ای که خالهای درشت سفید داره شبیه کفشدوزک شده بودم. کلی هم مامان و فریماه بهم خندیدند و قربون صدقه نی نی رفتند!

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

August 24, 2009

دوم شهریور هشتاد و هشت

خیلی بده که با توجه به حرفهای کسی، فکر کنی برای یکی مهم هستی یا اینکه طرف به فکر توئه ولی در عمل پدرتو در بیاره!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

August 23, 2009

اول شهریور هشتاد و هشت

• نمی دونم توی ماه رمضون مردم چه اصراری دارند که سبزی بخورند و سبزی فروشها چه اصراری دارند که وقتی سبزی هاشون از پشت گونی های خیس معلوم هستند، بگن که سبزی نداریم!
• یه چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که توی تبلیغات تلویزیونی ماه رمضان، غذاهای متنوع و چرب و چیلی نشون میدن. بابا جون به خدا خیلی ها هستند که نمی تونند سفره رنگین بندازند و اگر افطارشون خیلی رنگین باشه همون نون پنیر چاییه و لاغیر. البته هر روز هم به این قشر داره اضافه میشه.
• آدم توی گرما به سرش میزنه! سر چهار راه ایستاده بودیم که یه پسره با شیشه پاک کن و دستمال اومد طرف ماشین. هر چی بهش گفتیم که شیشه را تمیز نکنه همینطوری نگاه میکرد و کار خودشو میکرد. داشتم به این فکر میکردم که آبپاش برف پاککن را بزنم خیس بشه بعد دلم براش سوخت که اینقدر فکر پلیدی کردم!!!!!!!!!! یه چهار راه جلوتر یکی از این زنهای پاکستانی با دستهای پر النگوش می زد به شیشه ماشین و نگاهش به ماشین بغلی بود من نفهمیدم چرا حرصشو داشت سر ماشین ما خالی می کرد!
• به فاطمه خانوم میگم روزه هستی؟
میگه : بله! نمی خوام به خدا بدهکار باشم. سال پیش هم که ماه رمضون جایی نرفتم کار بکنم کلی بی پولی کشیدم. برای همین امسال، هم میام سر کار و هم روزه می گیرم. فریبا خانوم*( من منظورشه!) اصلا گشنه ام نمیشه!

** فاطمه خانوم یه خانوم 30-40 ساله است که نوه هم داره و شوهرش در عنفوان جوانی به خاطر اینکه دریچه قلب نداره، از کار افتاده شده و فاطمه خانوم مجبور به کار کردن در خونه مردم است و زندگیشون از این راه میگذره. خیلی عزت نفس داره و خیلی هم ترکه! و خیلی هم خوش گل و خوش اندامه!
*** به نظر فاطمه خانوم همه اهالی خونواده ما فریبا خانوم هستند به غیر از مامانم که حاج خانومه و فریور که آقا فریبا است. جالب ماجرا اینجاست که به زن داییم که اسمش فریبا است میگه حاج خانوم!!!

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

August 21, 2009

سی مرداد هشتاد و هشت

دل مامانم یه دریاست و مهربونیش یه اقیانوسه که غرقت میکنه
خدا کنه من هم مثل مامانم اینقدر برای بچه ام مامان خوبی باشم
هر چند که عمرا مثل مامانم بشم چون واقعا مامانم یه فرشته اس

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

August 20, 2009

بیست و نهم مرداد هشتاد و هشت

دیشب خانوادگی با برو بچز رفته بودیم پارک ارم( ون حاج آقا و دوستان! چیزی شبیه به کشتی نوح! که تا حالا همش به خوشی باهاش اینور و اونور رفتیم و بهمون خوش گذشته)
نزدیک یک ساعت داشتیم دور خودمون می گشتیم که از کدوم راه داخل پارک بشیم
وای که ما چقدر ماهیم!
خلاصه چون خدا دوستمون داشت بعد از یک ساعت یه راهی پیدا کردیم و رفتیم توی پارک
حالا پروژه پیدا کردن جای جلوس را داشتیم که اونهم بعد از نیم ساعت به سرانجام رسید
محلی نیمه تاریک در نزدیکی دستشویی!
ای خدا!
تا اینجا مشکلی نبود
هر چند به نظر علما، اصولا پارک ارم جای ما بزرگان نیست ولی خب رفتیم و در موقع برگشت واقعا متوجه شدیم که آخه پارک ارم هم جا بود ما رفتیم؟ ( هر چند من کلی از این جور جاها خوشم میاد که همه جور آدمی توش هست و به آدم کلی خوش میگذره)
این نتیجه از اونجا نشات گرفت که چند تا حصیر اونور تر از ما، یه قشون بودند که همه خانومهاشون چادری بودند و آقایونشون هم از اون ساعتی که ما دیدیمشون تا ساعت 2 صبح که برگردیم، یک بند مشغول کشیدن قلیون و سیگار بودند که البته خانومهاشون هم غیر از زمان خوردن شام باهاشون همراهی می کردند تا خدای نکرده یه ذره هوای سالم ما نتونیم داشته باشیم!( قشون = گوله ای از آدم به تعداد تقریبی 30 نفر)
وقتی هم که قشون میخواستند تشریفشون رو ببرند با شعرهای رکیکی مثل: حالا که مست مستم، حالا که لول لولم...... و غیره، پارک ارم را مزین فرمودند.
حالا همه اینها به کنار، خانواده ما هم با چشمانی از حدقه درآمده به کنار!
البته یه خوبی هم داشتند که به جای اینکه مثل ما همه الویه بیارند ( الویه با طعم های مختلف ! هرخاله ای یه الویه درست کرده بود)و توی سفره هی چشمت الویه می دید _ البته اینقدر تاریک بود که بیچاره دایی ام به جای اینکه الویه بذاره لای نون باگت، خمیر نون باگتو با قاشق گذاشته بوده لای نون و میل فرموده بود!_ اونها خورش قرمه سبزی درست کرده بودند و با قابلمه های لای پارچه پیچیده آورده بودند! ( به به!)
ساعت 2 صبح در حالی دل از اونجا کندیم و روانه منزل شدیم که دلهامون باد کرده بود و سنگین سنگین بودیم و سبدهامون خالی شده بود ولی هنوز بروبچز دوست داشتند بازهم برن و بازی کنند!
با صداهایی از شور و جیغ و هیجان که در گوشمون بود و کم کم کم می شد و با سبدهایی به دست برگشتیم به سمت زندگی روزمره!
اگه دلت یک وقت گرفت و دوست داشتی ساعت 2 شب صدای آدم بشنوی یا یه عالمه آدم ببینی برو پارک ارم!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

August 19, 2009

بیست و هشتم مرداد هشتادو هشت

(غیر از دوران بارداری:)
دلم بارون میخواد
بارونی که بعدش بوی خاک بلند بشه و پنجره رو باز کنم و حاضر بشم برم زیر بارون قدم بزنم!
(در وران بارداری:)
دلم بارون میخواد
بارونی که بعدش بوی خاک بلند بشه و پنجره رو باز کنم و دراز بکشم و بوش مستم کنه!
***** نی نی عزیزم اگر فکر کردی با این حرکاتت میتونی فرار کنی از شکمم کور خوندی! تو زندانی خودم هستی!آخ جون! فقط الانه که هر جا میخوام برم و هر کاری میکنم پیشم هستی و هر جا بخوام برم باهام میای، بدون قنداق فرنگی و کالسکه و اینجور مزخرفات!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

August 18, 2009

اگه عاشقت نبودم!

بخاطر تو خاموش می شوم
و آتشی که در ذهن و دلم است را فرو میخورم
بخاطر تو غرغر ممنوع می شود
بخاطر تو بغضم را می خورم
بخاطر تو واگویه هایم را درون سیه چاله میریزم
بخاطر تو تمام این سختی ها را تحمل میکنم
بخاطر تو تمام نگاه ها و حرفها را در خودم حل میکنم
تا در گوشه ای با دلتنگی دلتنگ تر نشوی

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

August 14, 2009

بیست و سوم مرداد هشتاد و هشت

*نور خورشید آنقدر چشمها را میسوزاند
که نمی شود آسمان را دید
اگر تو آسمان را دیدی
سلام من را برسان
و بگو
هنوز مثل بچگی ها
عاشق این هستم که دستم به ابرها برسد
و کمی از آنرا بخورم!
*دنیا یه دفعه اونقدر کوچیک شده که همه آدمها را در این یک ماه می بینم فکر کنم تنها کسی که فعلا نمی بینمش نی نی باشه!
*دنبال یه کار میگردم که توش پول خوبی باشه ویکدفعه عاشق چشم و ابروی من بشن و کلی پول گیرم بیاد!البته به شرطی که هی به خونه نی نی نگاه نکنن! 
*طی طریق با ون خیلی باحاله! مخصوصا که توش پر باشه و همه با هم قوم و خویش باشند. اگر تجربه نکردید حتی شده برید یه ون کرایه کنید و حالشو ببرید!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

August 11, 2009

اگه کرمه بمیره!

یه کرمی رفته تو جونم به دوستم که تولدش فرداست امشب سر ساعت 12 شب زنگ بزنم تبریک بگم!
دالتون جون اگه بهت زنگ نزدم یعنی کرم توی مغزم مرد و نشد که اذیتت کنم!
دالتون جون تولدت مبارک!

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

بیست مرداد هشتادو هشت

همه چیز آدم بر عکس آدمیزاد باشه همین میشه
همه توی دوران بارداری یبوست میشن من گلاب به روتون از اون ور افتادم
عوضش مغزم در یبوست به سر میبره
امروز همش خوابیده بودم
ماشاالله انقدر همه منو تحویل گرفتند من مردم!
مامان که گفت اول باید برم بانک برگشتم برات عرق نعناع میگیرم ( فکر کنید ساعت 10 رفت و ساعت 2 برگشته!)
بعدش هم که اصلا خبری از عرق نعناع نبود
فریماه هم که یکدفعه پرید رفت خونه سارا ( دوستش). تازه وقتی فهمید مامان عصری باید دو تا مجلس ختم بره کلی دلش برام سوخت و خب دل فریماه که برای کسی بسوزه یعنی خیلی!
من فکر کردم فریماه با این دل سوختش حتما ساعت 3 رفته بیرون ساعت 5 یا 6 بر میگرده با هم بریم دکتر ولی خب چون بچه خیلی دلش برام سوخته بود 7:30 اومد خونه که باهم بریم دکتر!!!!!!!!!!!
البته اینها مهم نیست چون این ماه، ماه خودشیفتگیه!
در ضمن باید از نی نی خیلی تشکر کنم چون نی نی یکدفعه شروع می کرد به ضربه زدن تا منو از خواب بیدار کنه و حداقل فکر کنم یکی به فکرم هست!

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

August 10, 2009

نوزدهم مرداد هشتادو هشت

*همیشه مشتاق دیدن مکان ها و آدمهای جدید هستم
دیروز هم با یکی از دوست جون های وبلاگیم رفتیم بیرون و منم حسابی خوشحالم
خوشحال از اینکه با یه آدم جدید با دیدی جدید آشنا شدم. دوست جونی که خیلی باهاش راحت بودم و هیچ وقت تا حالا اینقدر با یکی سریع اخت نشده بودم. ساناز جون ممنونم!
*عصری که رسیدم خونه، عموم اونجا بود. هی به من میگه چاق شدی! منم دهنم باز نمی شد بگم نی نی دارم!هی میگه ورزش کن خوب نیست چاق باشی از فریماه یاد بگیر که الان رفته یوگا!( واقعا هم جای تعریف داره این خواهر من! رفته یوگا بعد وقتی ریلکسیشن بوده بچه خوابش برده!!!!!! آخی بمیرم برای ورزشکارمون!!! واقعا باید من ازش یاد بگیرم!)
* دیروز به عموم میگم واقعا بین زنهای فامیل کدوم به خانومی مادرم هستند؟ میگه تو !
امروز هم سانی برای پست قبلیم کامنت گذاشته که خودشیفتگی نیست خوشگل هستی!
خدایا منو بکش!
احساس خودشیفتگیم بازهم میره بالا! اصلا این هفته و این ماه، ماه خودشیفتگی اعلام میشه! قربون خودم هم میرم!
*دیشب یه خواب مسخره دیدم: یه شوهر تپل داشتم!نمی دونم نحیف کجا بود؟!آی خدا دلم نحیفو میخواد!
*آخ جون امروز برای تولد نخود دعوت شدیم! چهارشنبه تولد نخود و مامانش باهم گرفته میشه! آخ جون مهمونی!

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

August 8, 2009

هجدهم مرداد هشتاد و هشت

*احساس خودشیفتگیم در حد اعلا بالا رفته و به نظرم موهام خیلی قشنگ شده
هر چند پریشب کلی دلتنگی و حالت جدایی از نحیف داشتم ولی خب امروز بهترم
*چشمهایت را ببند و بیاندیش
به تجسم خشونت در زنانگی
زنی تنها در فصلی سرد
عشقی به کینه و دلتنگی بدل گشته
من تو را چشم در راهم
آیا می شود شادی را دید؟
ایمان دارم که می شود

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

هفده مرداد هشتاد و هشت

وقتی داری کار میکنی اصلا کاری بهت نداره، البته شاید هم داره ولی من نمی فهمم
وقتی استراحت میکنی یا یه گوشه آروم نشستی هی ضربه پشت ضربه بهت میزنه، خیلی لذت بخشه!
یک وقت هایی هم احساس میکنم که خودشو جمع میکنه و گوله میشه! البته نمی دونم تا چه حد این حس های من درسته ولی خب اینقدر قند توی دل آدم آب میشه که تمام چیزهای بد توی اون لحظه از یاد آدم میره
پس اگر دیدید من یه جا نشستم و دارم به حرفهای شما گوش میدم و یکدفعه برای خودم میخندم و به قول معروف حال میکنم بدونید که نی نی داره تکون میخوره!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

هفده مرداد هشتادو هشت

امروز ششمین سالگرد ازدواجمونه
امسال من این روز رو با نی نی می گذرونم و کادویی هم نمی گیرم!
البته سالی که نکوست از بهارش پیداست! نه روز مادر کادو داشتم نه امروز!
خب یکی نیست بگه( دندت نرم) با سیاسیون وصلت نمی کردی همه چیزهم داشتی!
این نیز بگذرد!
مهم اینه که من برای دل خودم یه دستی به سر و روم کشیدم و لباس نو پوشیدم و عطر هم برای خودم خریدم و احساس خودشیفتگیم را هم بالا بردم و هی عسل میخورم که نی نی هم تکون بخوره و من خوشحال باشم.
خوشحالم از اینکه توی این چند سال طوری زندگی کردم که به نظرم درست بوده و سعی ام بر این بوده که زندگیمون در حال سکون و بدبختی نباشه و در این مدت از هیچ کاری برای بهترشدن زندگیم دریغ نکردم. البته نمی گم که همیشه لبخند به لب بودیم. هیچ وقت هم آدمی نبودم که توی شرایط سختی که برامون پیش اومده بخوام از چیزی سواستفاده بکنم.

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

August 3, 2009

دوازدهم مرداد هشتاد و هشت

گله دارم
از روزگاری که پدر ندارم
پدری که عاشق بچه نداشته ام بود
و چه با مهر بچه ام را میخواست
و حالا که نبض بچه در پستو می زند پدربزرگش را حس نمی کند
پدربزرگی از جنسی دیگر
پدر بزرگی که حتما مانند زندگی اش عجیب بود و بزرگ
و در این روزگار وانفسا مثل مادرم کوهی بود که نمی گذاشت بیش از این بشکنم.
گله دارم
از زمان که بی همسر بار بچه ای را به دوش می کشم
فکر ها و دغدغه ها و غمهای فرو خورده مرا چه کسی می بیند؟
شاید هیچ کس
چون خودم نمی خواهم


| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

August 1, 2009

دهم مرداد هشتاد و هشت

*دیروز تولد مامانم بود!
مامان مهربونی که توی دنیا لنگه اش پیدا نمیشه. امیدوارم که همیشه سالم و سلامت و دلشاد باشه و منم در کنارش باشم و البته اذیتش نکنم!
مامان جونم خیلی دوستت دارم!
*امروز بعد از کار رفتم نانوایی سنگکی. خانومی که پشت سرم بود بهم میگه چی بخورم چی نخورم و کلی هم بهم تبریک میگه.یه حس قشنگ سراسر بدنمو پر می کنه و از اینکه به نی نی توجه شده خوشحالم! آخه دیگه این نی نی رو نمیشه بیش از این قایمش کرد!
امروز هم دو تا از شاگردهای قدیمیم انقدر ذوق میکنن که یکیشون دلش خواست دست بکشه به دلم. توی یه کتاب خوندم که اصلا از اینکه یکی بخواد دست بکشه به دلتون نباید ناراحت بشید آخه انگار توی این شرایط یه آهنربای قوی توی دل آدم است و نا خودآگاه همه جذب میشن و دوست دارند لمسش کنن. راستش من اصلا ناراحت نشدم و کلی هم قند توی دلم آب شد!
در نتیجه نی نی امروزسه تا ارتباط با دنیای بیرون داشت که حتما کلی هم انرژی مثبت گرفته و برای خودش رقصیده!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007