|
« |
صفحه اول نامهها
| چهاردهم آذر هشتاد و هشت »
بغض داشتم وقتي كه فرنيك را بردم سر خاك پدر بزرگش
پدربزرگي كه خيلي دوست داشت نوه هاشو ببينه ولي اونقدر زود رفت كه نشد
قصه قصه دلتنگي نبود قصه خدا حافظي بود با فصل گرم
جايي كه فرهنگ خاكه بيشتر سال سرماست
شايد براي همين مردمش اونقدر سختند
روي كُنده ها مطابق معمول گروه اطلاعات روستا هستند
با اين تفاوت كه يه پيت هم آتيش روشن كرده اند جلويشان كه خداي ناكرده سرما جيزشان نكند
سرما شلاق ميزند و تن رنجور من دردش ميآيد
روكش براي سنگ قبر برده ايم كه سنگ از سرما نتركد
اينجا كوهستان است
اينجا سرماست
روي برفها راه ميرويم
دومين برف سال باريده
امسال برعكس همه سالهاي عمرم از سرما عاجز شده ام
امسال و شايد در همين چند ماهه كلي عوض شده ام
هنوزهم از خوردن مرغ نفرت دارم ولي بالاخره مرغ را به خوردم ميدهند
حتي در لوبيا پلو
يكي نيست بگويد چه موجود نازنيني است اين سويا
واي من عاشق هر چه خوردني به غير از مرغ هستم
نصف هفته در كنار خانواده خود هستم و نصف ديگر در كنار خانواده شوشو جان
اين هم يك جور زندگي است ديگر
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/530
ارسال نظر
|
نظرات
پونه :
وقتي نوشته ات رو خوندم ياد اين شعر افتادم فرنوش عزيز:
دست بردار از اين در وطن خويش غريب!
بعضي وقتها اينقدر غصه ي آدم بزرگ ميشه كه ناي هر سخني رو از بقيه مي گيره.
نميدونم بهت بگم صبور باش...ولي تا كي؟
نميدونم بهت بگم طاقت بيار ...ولي چطوري؟
فقط مي دونم كه اشكام همينطور داره مياد و نميدونم به خودم چطوري دلداري بدم!
پونه - December 5, 2009 10:04 PM
آذین :
اولا که چه عروس نازنینی هستی که وقتت رو قسمت میکنی ثانیا در مورد سویا باهات موافقم لوبیا پلو ها و ماکارونی های من با سویا درست میشن و خیلی هم خوبه و مغذی. ثالثا فعلا مواظب خودت وسرما باش به قول مامان بزرگم زن بعد از زایمانش بدنش مثل چینی شکسته یی که پیوندش دادن می مونه باید خیلی مراقبش باشه خصوصا در برابر سرما و می گن 40 روز اول از همه مهمتره. ما که نمی دونیم خواهر جان ولی همیشه به حرفای مامان بزرگ گوش دادیم:)
آذین - December 7, 2009 10:08 PM