« روزهايمان را باد مي برد! | صفحه اول نامه‌ها | يازدهم آبان هشتادو هشت »


نهم آبان هشتاد و هشت

خونه پدري براي من خيلي معني داره و مساويه با كلي مفهوم و حس!

وقتي بارون مياد فقط اينجا بوي خاك مياد و بس. فقط اينجا ست كه وقتي بارون مياد دوست دارم پنجره را باز كنم و هزار پرده را كنار بزنم و بو بكشم و يا روي تخت دراز بكشم و پرده را بزنم كنار و به عابرهايي كه با شتاب رد ميشن يا اينكه زير طاقي خونه همسايه روبرويي پناه مي گيرند را ببينم. براي من و قطره هاي بارون تنها شهربازي بارونها حياط اين خونه است؛ قطره ها روي برگهاي درختها از 10-20 متري نرسيده به زمين هي پيچ و تاب ميخورند و از اين برگ روي اون برگ مي رقصند تا ميرسند به كف باغچه و خاكي كه محكم در آغوششان ميكشد!

حس عشقهاي زود گذر ولي قشنگ دوران نوجواني كه قند توي دلت آب ميكنه فقط توي اينجاست كه معني پيدا مي كنه.

بوي خوشمزه ترين غذاها فقط از آشپزخونه شلوغ پلوغ اينجا مياد!‌آشپزخونه اي كه فقط تا چند ساعتي كه فاطمه خانوم مياد اينجا سرو سامان داره و بعد دوباره ميشه همون آشپزخونه تركيده هميشگي با بوهاي خوب و يخچالي براي گردش و سير شدن! يخچالي كه دو دقيقه به دو دقيقه درش باز و بسته ميشه و يكي نيشش باز ميشه كه چيزي كه ميخواد توش پيدا كرده!يخچالي كه بيشتر شبيه كمد آقاي هوپي است! و البته تنها چيزي كه در آن پيدا نميشود ماده اي است به نام تخم مرغ! كه به علت نفرت مامان مهشيد اصولا نقشي در زندگي ما نداشته به غير از اينكه تا ميخوريمش رسوايمان ميكند!

بارون مياد! پرده را كنار ميزنم و پنجره را باز ميكنم . ميشينم روي تخت و پتوهايي كه مامان براي نجات ني ني در موقع خوابم مثل ديوار دورم را حصار ميكند را تا ميكنم. 5-6 تا پتو كه شبها مرتب هستند و صبحها يا من رويشان خوابيده ام يا به زمين پرتاب شده اند و چون تا ندارند معلوم است كه با زور آنها را كشيده ام به كناري و بعد با اشاره پا فرستاده شده اند روي زمين! و لعنت به اين نيروي جاذبه زمين كه مجبورم هي دولا بشوم و پتوهاي منفور را از روي زمين جمع كنم! چه ميشد همان طور روي هوا بودند تا من با اين شكمم هي دولا نشوم و هي حرص نخورم. حالا كه نبايد دولا بشم همش نيروي جاذبه بيشتر از پيش سعي دركشاندن اجسام در دست من به روي زمين دارد! پتو ها تا ميشوند و خوشحالم كه تماما گلبافت هستند وگرنه آن پتوهاي سنگين زمان مادربزرگ، پدر آدم را در مياورد!

دراز ميكشم روي تخت. جعبه آشناي فشار سنج را مي بينم.برش ميدارم كه فشارم را بسنجد! كلي خاطره مرور ميشود . اكثر خاطره ها مربوط به فرهنگ است. يادم مياد روزهاي آخر فشار سنج اعداد موهومي را براي فشارش نشان ميداد و او هم با اصرار تمام دوباره دكمه پاور را ميزد كه بفهمد اين فشار سنج چه ميگويد! اصلا شايد براي همين است كه مدتي است كه كسي فشارش را نميگيرد! يادم مياد وقتي خريديمش، قبل ناهار، بعد از ناهار، موقع مهموني،موقع شادي، موقع غم، بعد از دستشويي، قبل از دستشويي! بصورت انفرادي و گروهي فشارمونو ميسنجيديم! ولي خيلي وقته كه ديگه اينكارو نمي كنيم و فشارسنج هنوز سالمه! اصولا تا يه وسيله را به غلط كردن نياندازيم ول كن معامله نيستيم! فشارم 11 روي 5 است.

فاتحه اي براي فرهنگ ميخوانم. اين روزها خيلي به فكرش هستم! از اينكه چقدر دوست داشت نوه دار شدنش را ببيند و حالا نيست و من ناراحت و بغض آلودم! ميدونم اگر بود همه جا و همه كس را خبر مي كرد كه فرنوش بچه دارد و كلي قند توي دلش آب ميشد. اصولا خوشحالي اش را از بدست آوردن يك چيز جديد هزار بار تكرار ميكرد و اگر بود حتما دم به دقيقه زنگ ميزد كه فلان چيزو بخور فلان چيزو نخور كه فلاني گفته اينطوري بهتره و احتمالا با من زايمان مي كرد! البته در اين نه ماه احتمالا كتاب حكيم مومن را 900 بار ختم مجدد كرده بود! و كلي تجويز داشت برايم! و اين چند روزه كه صبح زود بيدار ميشم كلي خوشحال ميشد!جاش خاليست!

ديروز صبح ساعت 6:30 رفتم نون بربري خريدم. پيرمردها عجيب و غريب نگاه ميكردند و من خوشحال بودم كه در اين هواي خوب رفته ام بربري بخرم! نم بارون و نفس هاي عميق! به ني ني هم گفتم نفس بكش عزيزم ديگر عمرا در تهران همچين هوايي باشه و همچين خيابون خلوتي! با كند ترين سرعت ممكنه وسط خيابون راه مي رفتم و مثل بچه هاي دو ساله خوشحال بودم كه هيچ ماشيني در بلوار نيست! با جيغ و ويغ مامانم و فريماه را بيدار مي كنم كه روز جمعه اي ساعت 7 صبحانه بخوريم! چهار چشم پف آلود قرمز رنگ با نگاهي پر از وحشت به من نگاه ميكردند و تا نيش باز من و نونهاي بغلم را ديدند كلي قربون صدقه ام رفتند! ساعت 7:30 جمعه من ديگر گشنه نبودم! يك نون بربري كامل را در زماني به نام صبحانه قورت داده بودم!


 

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/500


نظرات

اسما :

فرنوش جون
دلم شاد میشه وقتی شادی و شنگول می نویسی!
همیشه سرحال و شاداب باشی. مواظب خودتو نی نی جون باش و تا می تونی برو هواخوری و از این هوا لذت ببر

 

پور پدر :

این نوشته هات حس غم و شادی رو با هم میاره یه جورایی عجیب شدی از وقتی در راه مامان شدن قرار گرفتی!

 

رها :

من که حامله نيستم ولي جمعه صبح رفتم نون سنگک خريدم وکله پاچه...ياد فرهنگ گرامي باد

 

ستاره :

سلام فرنوش جان. خیلی وقت پیش از وبلاگ سیما افتادم توی خانه ات و حالا هفته ای یکی دوبار وبت رو چک می کنم و مطالب جدید (و قدیم البته) رو می خونم. دستنوشته هات رو دوست دارم و یه حس مشترکی اینجا هست که.... اگه دلت خواست به خانه ام سر بزن . خوشحال میشم دوست هم باشیم. مواظب خودت و فرشته کوچولوت باش...

 

آذین :

باران پاییزی تهران صبح نان بربری تازه خانه ی پدری چقدر قشنگ این حس ها رو جاری کردی در رگ های من. مرسی  

 

فريماه :

اخي!
امروز هي تو منو خون جيگر ميكني و من تورو...
بازم دلم گرفت بچه ي بد!
بوس براي ني ني و خودت!

 

ماه مون :

ببین فرنوش اومدم کامنت بزارم کامنت فریماه رو دیدم آخه چرا اینقدر این خواهرت رو اذیت می کنی آخه.
خدا بابای مهربونت رو هم قرین رحمت خودش کنه، شمارش معکوس برای به دنیا اومدن نی نی هم شروع شده ها .
ای جان یکی دیگه میخواد بزاد من دارم ذوقش رو می کنم.
همچنان دوستت داریم تا بعد.

 

نازی :

اخی چه خوشگل نوشتی کلی هوای بارونو عشقولانه زد به سرم. هوس نون بربری کردم.

 

نازی :

اخی چه خوشگل نوشتی کلی هوای بارونو عشقولانه زد به سرم. هوس نون بربری کردم.

 

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007