|
« پنجم آبان هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| هفتم آبان هشتاد و هشت »
ششم آبان هشتاد و هشت
*از يه چيزي كه خيلي بدم مياد و كلي اعصابمو خورد ميكنه اينه كه به يكي زنگ بزني بعد طرف دستش بند باشه و بگه بهت زنگ ميزنه ولي نزنه!هيچ وقت اينكارو با كسي نكردم ولي ديروز نازي از بهترين دوستامو اينطوري رنجوندم. ميدونم هيچ جوري از دل آدم در نمياد و از ياد آدم نميره. نازي جان از همين جا كلي عذر خواهي مي كنم ( اين تنها كاريه كه ميتونم بكنم!)
**همش تقصير خودمه!
حداقل قبل از بچه دار شدن دماغم را به تيغ جراحي مي سپردم تا اينقدر اين ماه آخري حول و ولا نداشته باشم!
وصيت من به جون دوست ها و ترسوهايي مثل خودم اينكه كه حداقل يه جاشونو عمل كنند كه روز زايمان لااقل سكته نكنند!( البته اين تذكر اون طوري كه معلومه فقط به درد نسوان عزيز ميخوره!)
نمي دونم شب آخري كه فرداش بايد برم بيمارستان چجوري صبح ميشه و وقتي صبح شد چجوري منو ميشه فرستاد توي اتاق عمل!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/497
ارسال نظر
|
نظرات
مجید :
سلام دوست خوبم////////////////به وبلاگم دعوتت می کنم//////////////[گل]
مجید - October 28, 2009 12:52 AM
مجید :
سلام دوست خوبم////////////////به وبلاگم دعوتت می کنم//////////////[گل]
مجید - October 28, 2009 12:52 AM
ميم :
سلام خانومي
اين چند روز حالم خوب نبود ...نتونستم عكسو بفرستم...سرم هم شلوغه فك كنم يه خبراييه!
وبلاگم هم نمي دونم چرا توي ريدر ها بالا نمي كشه فكر كنم يكبار ديگه بايد از نو لينكش را پاك كني از نو لينك بدي شايد درست بشه از وقتي قالبم رو عوض كردم اينطوري شده...
مواظب خودت و ني ني ت باش
تازه اون آقاي محترم توي عكس در جمع جندين نفر خانم محترم و روي زانوي يك نفرشان نشسته ها گفته باشم!
ميم - October 28, 2009 12:53 AM
سما :
سلام
كارايي كه آدم تجربشون نكرده، فكر كردن بهشون بيشتر ترسناكه تا انجام دادنش.من به عنوان كسيكه 1 جراحي و نصفي تجربه داره،مي گم.
بيهوشي تجربه عجيبي هم هست، انگار يه مقدار از زمان راازت دزديده باشن.مطمئنم ني ني حتما خيلي خوشحاله كه مي خواد بياد تورو ببينه.
همه چي در بهترين شكلش مي گذره به اميد خدا.
سما - October 28, 2009 8:42 AM
سیما :
فرنوش جان بیخوده بگم اصلا چیزی نیست و ال وبل.
اما من هم که آپاندیس عمل کرده بودم هم باز شب زایمان خوابم نبرد. البته از شدت خارش وحشتناک دست و پا که اون ماه آخر داشت من رو می کشت. خوبی بیهوشی اینه که اصلا نمی فهمی چی شد. یهو مامان می شی :)
با نظر قبلی موافقم که انگار یه زمانی رو ازت دزدیده اند.
سیما - October 28, 2009 10:56 AM
باران :
اونقدر کیف میده...چشمت رو می بندی و باز می کنی می بینی که همه چی تموم شده...یه کوچولوی فینگیلی رو هم میدن بهت و میگن این مال توست
باران - October 28, 2009 1:29 PM
ماه مون :
سخت نگیر نازی خانم مهربونه به دل نمی گیره. ایشالا البته.
به منم سر بزن دعوتت کردما :d
به فریماه سلام برسون.
ماه مون - October 28, 2009 7:34 PM
نازی :
سلام عزیزم از ظهر که باهات حرف زدم اینقدر راحت شدم که نگو خیلی خیلی خیلی دوستت دارم فرنوش خدا کنه اون چیزی که گفتی ممکنه پیش بیاد تا چند ماه دیگه نشه. چون من واقعا ناراحت میشم. از خدا میخوام همه چی جفتو جور بشه من دیگه بخاطر تو نمیخوابم اینو بدون. عزیزم اون قضیه اینقدراهم بزرگ نیست که میگی من از دست عزیزترین دوستم با این چیزا نمیرنجم. مواظب خودت باش بجای فکر کردن به عمل به بعدش فکر کن که یه نی نی تو بغلته مامان کوچولو.
نازی - October 28, 2009 8:47 PM
آذین :
به نی نی فکر کن فقط فکر کن بعد از اون عمل می شینه تو بغلت. خدا رو شکر کن که قرار نیست طبیعی باشه که اون ترس داره درد زایمان بد دردی هست که با عمل کردن نمی کشی. مراقب خودت باش که این آنفلانزایی که اومده رو نگیری خدای نخواسته.
آذین - October 29, 2009 3:22 PM