|
« بيست و دوم مهر ماه هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| بيست و هفتم مهر ماه هشتاد و هشت »
بيست و پنجم مهر ماه هشتاد و هشت
ماه دل نگراني براي به دنيا اومدن بچه شروع شده.
اضطراب اينكه زود بياد يا نه!
اضطراب اينكه من شب نكشمش!
اضطراب اون بند ناف و چرخشش دور چيز ميزهاي ني ني !
اضطراب دردهاي گاه و بي گاه!
اضطراب از چيزهايي كه تا حالا تجربه نكردي و هزارتا فكر و خيال!
اين يعني اينكه اگر خيلي خوش شانس باشي داري مادر ميشي!
ميگم اگر خوش شانس باشي چون بر اساس كلي آمار كه بهت ميرسه چند تا يي بودند كه بعد از نه ماه اون بند ناف پدرسوخته خِرِ بچه را چسبيده و بچه را تحويل نكير و منكر داده.
اگر خوش شانس باشي و مادر بشي و ني ني سالم باشه تازه شروع اضطرابها و شب بي خوابي ها و نگراني هاي بزرگتره و اون بند ناف كه كابوست بوده تازه ميشه كوچكترين تهديدي كه هميشه بهش فكر ميكردي. بعد از خدا ميخواي ايكاش فقط اون بند ناف بود كه مي بايستي ازش بترسي.
اگر پسر باشه كه از دوره پيش دبستاني بايد نگران اين باشي كه درس بخونه! يا اينكه دوستهاش كيا هستند و با دختر همسايه آمپول بازي نكنه تا وقتي بزرگتر شد مجبور نباشي عروس اجباري داشته باشي!
بعدش اگر درسخون بود به فكر كنكور باشي
بعد نگران سربازي رفتن باشي و اينكه كجا ميوفته و بهش سخت نگذره و هزار تا سفره و چميدونم تسبيح بندازي كه خداي نكرده طرف سيگار و بنگ و قالپاق دزدي نره!( كلا چيزهاي خلافي كه من ورژن آپ تو ديتش را ندارم!)
وقتي هم از سربازي مياد يا وقتي دانشگاه ميره اينقدر عاقله كه خدا را شكر ميكني كه ماشين ميخواد نه هيچ چيز ديگه ولي وقتي براش ماشين خريدي و خيالت راحت بود تازه دير به خونه اومدنش شروع ميشه و كشف هزار تا كافي شاپ و پاتوق و تلفنهاي بي صدا و موبايلي كه در حضور همگان سايلنت ميشه!
بعدش هم كه معضل پيدا كردن كار و اينكه سر كار دعوا مرافه نكنه و مثل بچه آدم بلند بشه بره سركار و توي نيروهاي تعديلي نباشه.
سر ازدواج كردنش هم كه ديگه خون جيگر خوردن و جزع وفزع كردن جزو لاينفك ماجراست!
• از اون طرف اگر هم دختر باشه كه ديگه هيچي:
در همه حالات و سنين بايد مواظب باشي كه به خانم بر نخوره و چيزي از كسي كمتر نداشته باشه و از گل بهش نازكتر نگي.
قبل از همه هم بايد مواظب اون پسر همسايه باشي كه شرحش در سطور بالاتر آمده!
توي مدرسه هم مواظب باشي كه ابدا با دختر دوستت توي يه مدرسه نيوفتند كه كار با كرام الكاتبينه! حسادت و پته رو آب ريختن مادرها و از اين دست حرفها شروع ميشه و دوستي هزار ساله شما با دوست نازنينتون بهم ميخوره. اگر هم اينطوري نشه بالاخره كه اينها هم سن هستند و مشكل به رخ كشيدن خواستگار و شوهر دادن دخترتون كه مياد وسط!
دوران بلوغ هم كه الان به دبستان رسيده بايد خلاصه مواظب باشي. در هر دوران كلا بايد مواظب باشي جنس نر گولشون نزنه!
دوران مدرسه هم به خيرو خوشي ميگذره فقط براي قبض موبايل و تلفن هميشه با هم دعوا خواهيد داشت.
بعد از اون هم دانشگاه رفتن و كوه رفتن و دوست يابي و تعليم رانندگي و در اخر سر شوهر يابيه،كه هر كدوم براي خودش يه پروژه عظماست كه شما را تا مرحله دق كردن ميبره !
****** خلاصه كه بند ناف و كيسه آب اول اضطرابها و دلشوره هاست كه بعدا جاشو ميده به بقيه چيزها!
توي اين چند روزه هم كه نبودم از ترس اينكه بچه زود به دنيا نياد يا كيسه آب پاره نشه از جام تكون نخوردم و حتي غذا را روي تخت ميخوردم و اين بود كه امروز توسط دكتر دعوا شدم كه چرا ظرف اين يه هفته 2 كيلو اضافه وزن پيدا كردم.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/488
ارسال نظر
|
نظرات
sima :
بابا فرنوش جون. چه با تجربه ای! همچین نوشتی که آدم شک می کنه تا به حال دو سه تایی بچه بزرگ کردی و این کوچولو سومی چهارمیه!!
sima - October 18, 2009 8:08 AM
رها :
همچين بهم تلقين مي کنيم که برم ترتيب يه چند تارو بدم!!!
همه اين نگراني هاي با يه حس خوي مسئوفليت همراه که تو را از بقيه متمايز مي کنه خانومي
رها - October 18, 2009 2:52 PM
ماه مون :
فعلا تو کف کامنت رها هستم
ماه مون - October 18, 2009 8:35 PM
ماه مون :
فرنوش خوابت رو دیدم
خواب دیدم با هم رفتم یه جایی ولی بچه هم بغلت هست آقای راننده هم خیلی مهربونه نگه داشته بود بری جای بچه رو عوض کنی .
بعد رفتیم خونتون دخترت پی پی کرده بود و تو فریماه داشتید می شستید بعد به من گفتی برم حولش رو بیارم . بابا درست آدرس می دادی کل کمدها رو گشتم تا حولش رو پیدا کردم بعدشم اومدم به فریماه گفتم تو بیا برو این ور یه چیز شستن که اینقدر دردسر نداره بزار تنهایی بشوره بچه رو ....
این بود خواب من
ماه مون - October 19, 2009 10:10 AM
دالتون :
ماه مون جون شما هم که خواب درد سر نینیو دیدی ;)
در عوض فرنوش من خواب دیدم که اولا خود نینیت رانندگی میکرد و ثانیا اونقدر قدرت خود نگهداریش بالا بود که تا رسیدن به خونه جیکشم در نیومد بعدشم خودش رفت تو دستشویی از همون غسلایی که بهت گفتم انجام داد و اومد بیرون که یهو از خواب پریدم نفهمیدم بعدنش چیکار کرد
دالتون - October 19, 2009 2:09 PM
raviraf :
خسته نباشيد همگي با اين همه خواب ماب شماها شبا خوابين يا ... خدارو شكر يكي پيدا شده واسه همه سرگرمي پيدا كرده پس بگو تو اين دهات مهات چقد بچه دارن بنده هاي خدا سر گرمي ندارن ....
raviraf - October 19, 2009 3:11 PM