|
« دوري بي پدر! |
صفحه اول نامهها
| ( با يه روز تاخير)نوزدهم مهر هشتاد و هشت »
هفدهم مهرماه هشتاد و هشت
*يه لاك كه گاهي اوقات كشيده ميشه روي من و واقعا توي اون زمان دوست ندارم با هيچ كسي حرف بزنم به جز چند نفر كه اون چند نفر هم بايد يه جورايي ناز منو بكشند وگرنه حتما كار به خود كشي ميرسه. اون چند نفر هم به اندازه انگشتهاي يه دست هم نيستند ولي خيلي موثر هستند. شايد اينقدر دلم براي اونها تنگ ميشه كه دچار اين حالت ميشم. ولي واقعا سنگ صبورم يه نفر بيشتر نيست. سنگ صبوري كه اگر توي دلش هم خون باشه ولي اونقدر با حرفهاش آرومم ميكنه كه حد نداره.براش از ته ته دلم آرزوي سلامتي دارم و اونقدر دوستش دارم كه حد نداره. اصلا براي همه سنگ صبوره ولي خب خودش هيچ سنگ صبوري نداره و اين خيلي بده. ايكاش من هم ميتونستم براش سنگ صبور باشم يا حداقل وقتي عصباني ميشم يا ناراحتم جلوي دهنمو بگيرم كه ناراحتش نكنم. اين كاري بود كه تا چند سال پيش زياد انجام ميدادم ولي نميدونم چرا وقتي با ساده دلي حرفهاشو ميزنه كلي حرص ميخورم كه چرا اينقدر ساده و بي شيله پيله است ايكاش يه ذره هم شده خرده شيشه داشت كه از دستش حرص نخورم. ايكاش صبرم به اندازه او بود كه هر كسي بهم بدي كرد سريع توي دلش كلي عذاب وجدان بگيره و به ... خوردن بيوفته كه ديگه از اين غلطها نكنه ولي متاسفانه نميشه مثل او بود. واقعا يه فرشته است . خوشحالم كه مادري به اين خوبي دارم كه ميتونه توي هر چاه عميق تنهايي كه ميوفتم با صداش و حرفهاش و دستهاش منو بياره بيرون.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/482
ارسال نظر
|
نظرات
ماه مون :
خدا حفظش کنه
ماه مون - October 10, 2009 8:09 AM
نازی :
سلام خوبی؟ خدا ایشا...مامانتو نگهداره برات. برای دیدن مامان وهربونت لحظه شماری میکنم اینقدر ازش شنیدم که باید حتما ببینمش. میبوسمت هزار تا.
نازی - October 10, 2009 2:43 PM
سانی :
خدایا همیشه سایه مامان فرنوش رو بالای سرش نگه دار . الهییییی آمین:*
سانی - October 10, 2009 9:27 PM