|
« سي و يك شهريور هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| دوم مهر هشتاد و هشت »
به مناسبت اول مهر روز بازگشايي خاطرات مدرسه ( قسمت دبستان!)
يادمه وقتي فريور مدرسه ميرفت دوست داشتم توي كوله اش جا ميشدم و باهاش ميرفتم مدرسه. شايد مدرسه موشها اين هيجانو براي مدرسه رفتن توي من زياد كرده بود!ولي وقتي به سن مدرسه رفتن رسيدم ديگه دوست نداشتم برم مدرسه.
اول مهر هر سال به اميد اينكه سال خوبي باشه روونه مدرسه ميشدم ولي واقعا 12 سال مدرسه رفتن همش خوبي نبود و براي همين بود كه وقتي زنگ خونه زده ميشد كلي ذوق ميكردم و مثل آپاچي ها از پله ها ميپريدم كه برم سوار سرويس بشم و برم خونه.
خونه مفهوم مطلق زندگي بود!
خونه چه چيز خوبي بود؛ حياط با باغچه هميشه سرسبزش و گياهاني كه با خروج و ورود من، سلام ميشنيدند!
ظهر كه بر مي گشتم، از جلوي در كوچه هم ميشد فهميد مامان چي درست كرده. غذاي داغ خوشمزه وقتي مانتوي حقيرانه مدرسه تنم بود يكمي تست ميشد و بعد كل روپوش و شلوار و مقنعه روي هوا بود تا من برم دست و صورتمو كه پر از چرك و سياهي بود بشورم و بيام سر وقت غذا! البته اگر فكر كردي من تپلي بودم سخت اشتباه ميكني و فانتزي ذهنتو پاك كن و با يه دختربچه لاغر مردني سياه با موهاي لخت سياه و چرب عوضش كن!براي همين نوشتم مانتوي حقيرانه ديگه! چون به تنم زار ميزد با يه مقنعه چونه دار كه اسلام به خطر نيوفته! چونه اي كه همش دم گوشم بود.
بد ترين برگشت به خونه وقتي بود كه مامانم خونه نبود و من از ترس زير روتختي ام قايم ميشدم كه بعدها اعتراف كردم اون دو تا سوراخي كه اندازه چشم بود به خاطر اين بوجود اومده بود كه از زير روتختي بتونم از درها و پنجره هاي بلند خونه ببينم كه دزدي از بالاي ميله هاي كوتاه ديوار كوتاه خونه مياد بپره توي حياط يا نه!(شايد 10 سال پيش اين اعتراف به زبون جاري شد!)
شايد اون زمان دلم ميخواست هرگز اون درختهاي بلند توي حياط نبودند كه سايه شان دلهره آور باشه.
هميشه خدا خدا ميكردم كه مامانم خونه باشه و ديگه زير روتختي اونقدر از ترس قايم نميشدم كه خوابم ببره يا اينكه مامان باشه و من مجبور نباشم برم خونه همسايه براي دستشويي! اين دستشويي رفتن من سابقه طولاني داره با اون حركات جمع و باز شدن كه يعني جيشم داره ميريزه! خانوم همسايه روبرويي كه از پنجره پذيرايي راحت ميتونست بيرونو ببينه هميشه با صداي زدن به شيشه من، اونهم موقع ظهر ميدونست كه نيومدم همبازيمو ببينم بلكه ميخوام برم دستشويي!بعضي از وقتها هم كه عين مار داشتم به خودم مي پيچيدم و پشت در مونده بودم با خوشرويي پشت پنجره حاضر ميشد و صدام ميكرد و ميگفت بيا با مجيد بازي كن! به نظرم اين يه كد بود يعني بيا تا خودتو خراب نكردي برو دستشويي! منم مثل بز اخوش بدو بدو ميرفتم و كيفم روي هوا ول ميكردم و ميپريدم توي دستشويي و بعد خوش و خندان ميرفتم سراغ بازي كردن و انگار نه انگار كه تا دو دقيقه پيش داشتم ميمردم.
قسمت بد مدرسه همش بر ميگشت به معلم ها. همشون ماه و دوست داشتني نبودند. اكثرا انگار از يه جاي فيل پرت شده بودند پايين تازه خيلي هم خودشونو آدم حساب ميكردند و كلي وحشت براي بچه ها داشتند مخصوصا اگر دختر ترشيده بودند كه واويلا بود چون اومده بودند تمام عقده هاشونو سر ما بيچاره ها خالي كنند!
خانم خطيبي و خانم نباتي از اون معلم خوبها بودند كه واقعا معلم بودند و شايد چون بچه ها را دوست داشتند اومده بودند معلم شده بودند ولي بقيه يه جورايي آدمو ياد نكير و منكر مي انداختند!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/463
ارسال نظر
|
نظرات
ماه مون :
فرنوش اول صبحی چقدر خندیدم
اتفاقن منم دیشب برای اینکه خوابم ببره کلی خاطرات مدرسه رو مرور کردم البته سعی کردم خوباش باشه ولی خب ...
ولی واقعا ادامه بدی طنز نویس بزرگی می شی بعد ما بهت بیشتر و بیشتر افتخار می کنیم.
نی نی گولو رو هم ببوس
ماه مون - September 23, 2009 6:57 AM
سیما :
وای فرنوش جون چقدر خندیدم. همه اش دارم اون مقنعه با چونه اش که دم گوشته رو تصور می کنم.
طنز نوشته هات رو خیلی دوست دارم روون گویا و آشنا
سیما - September 23, 2009 9:41 AM
نازی :
سلام خوبی؟ کلی خندیدم کلیم یاد خاطرات دوران مدرسه افتادم روز اولم که گریه کردم تو مدرسه کلی ترسیده بودم. میدونی اون روز که نیومدم خونتون بردیا هم مریض شد اصلا نتونستم دنبال کارام برم خیلی بد بود. دعا کن بشه دوباره بیام دلم برات یه ریزه شده دختر.
نازی - September 23, 2009 2:35 PM
پور پدر :
اول مهر.....
میگم شما قدیما کم کم آپ میکردی! الان یه روز سر نمیزنی کلی عقب میوفتیم!
پور پدر - September 23, 2009 4:49 PM