|
« بيست و دوم شهريور هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| بست و چهارم شهريور هشتاد و هشت »
بيست و دوم شهريور هشتاد و هشت
زن دايي ام كه در همسايگي ما هستند، حالش بد شد و به توصيه اورژانس بايد بره بيمارستان.
سوويچ ابوطياره را ميدم كه پوريا ببرش، يكدفعه يادم ميوفته كه ماشين بنزين نداره
با يه چادر گل گلي ميپرم ميرم حياط كه كارت سوختو بدم. سوار ماشين شده اند و تا وسط كوچه رفته اند و هر چي من وسط كوچه بال بال ميزنم كه منو ببينند و بيان كارتو بگيرن نمي بينند و با يه باد در خونه بسته ميشه!
من وسط كوچه با چادر گل گلي، شلوار سرخابي كه از چادر زده بيرون و ناخن هاي سرخابي كه از دمپايي زده بيرون و شكمي كه جلوتر از خودم حركت ميكنه، وسط كوچه ام! به ذهنم ميرسه با همون وضع برم از ميون بر غافل گيرشون كنم، كلي دم خيابون مي ايستم ولي خبري از اونها نيست! بله از مسير ديگه اي رفتند و من موندم و 2000 توم پول توي دستم با يه كارت سوخت! حالا هي ماشينها به من چپ چپ نگاه ميكنند و مسافر كش ها بوق بوق ميكنند! دراين وضعيت بايد آدم خودشو بكشه! آخي كي با چادر گل گلي سوار ماشين ميشه خر خدا؟
ميرم از سوپر سر خيابون كارت تلفن ميخرم بلكه فريماه فرشته نجات من بشه ولي غافل از اينكه فريماه خيلي شاهكار بكنه اينه كه كتابهاشو بذاره توي كيفشو يا علي گويان بره كتابخونه! و اين در حاليه كه بهش گفته بوديم امروز ميخوايم بريم بهار براي ني ني وسيله بخريم! ماشاالله شاهكاريم!يعني يكي بايد پشت در مي موند حالا قرعه به نام من بود!
به فريور ميزنگم كه سر كاره ولي خب همه بايد بفهمند كه من پشت در موندم! به توصيه فريور ميرم پيش آقاي نوريك كه يكي از شاگردهاي مغازشو بفرسته بياد درو باز كنه. نوريك نيست و واهيك كه يكمي هم تپليه خودش مياد و يه نگاهي به درو نرده هاي در ميكنه و ميره و بعد با يه نرده بون بر ميگرده! حالا خوبه من بهش گفتم يكي از شاگردهاي ريزه ميزه را بفرست كه خودش اومده.
از نرده بون ميره بالا و به سختي!از لاي نرده هاي حفاظ كه سر به آسمون كشيدند مي ره اونطرف روي سكوي روشنايي هاي سردر. دكمه قرمز را ميزنه و در باز ميشه.
حالا من خوشبخت ترين آدم نجات يافته روي زمينم! فقط بايد به همه كساني كه زنگيده بودم كه پشت در مونده ام بگم كه نجات پيدا كردم!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/449
ارسال نظر
|
نظرات
سیما :
اما فرنوش جون هنوز 23 ام نشده که؟
سیما - September 13, 2009 3:31 PM
فريماه :
واي فرنوش!فكر ميكنم با چادر گلگلي كنار باجه تلفن خيلي گولگولي بودي!بوس بوس!
فريماه - September 13, 2009 6:40 PM
میم در محاق :
خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینم چه شکلی شدی فرنوش خانومی...
راستی:
http://weblog.persianyas.com/music/baran.swf
میم در محاق - September 14, 2009 11:20 AM
farivar :
يه چيزي شبيه زن شلخته هاي فيلمفارسي منو بردي اون زمونا
farivar - September 14, 2009 12:02 PM
نازی :
سلام وای چه با مزه کاش بودم قیافتو اون لحظه میدیدم کلی بهت میخندیدم. منم چند بار پشت در موندم.
نازی - September 14, 2009 1:43 PM
ماه مون :
این همسایه هاتون چه اسمای قشنگی دارن
چقدر شما با کلاسین
ماه مون - September 14, 2009 2:35 PM
فرنوش :
ساناز جون مسيحي هستند. بعدشم مگه شك داشتي كه ما با كلاسيم؟اصولا با چشم قشنگها و خارجكي ها و فاميل خارج دارها و از اين دست آدمها ميگرديم!
فرنوش - September 15, 2009 1:06 AM