|
« نوزدهم شهريور هشتاد وهشت |
صفحه اول نامهها
| بيست و دوم شهريور هشتاد و هشت »
بيست و يكم شهريور هشتاد و هشت
*ايمان دارم كه هر چيزي يه حكمتي داره ولي توي كار ني ني موندم كه مثل لباس در ماشين لباسشويي در حال گردشه!
نمي دونم از اينكه داره هر روز به زمان به دنيا اومدنش نزديك ميشه مي ترسه و ميچرخه يا خوشحاله از اينكه داره مياد به يه دنياي جديد! دنياي جديدي كه كلي چشم منتظر آمدنشه!
نمي دونم اصلا متوجه اين هست كه موقع غم يا شادي،ترس يا بي باكي، خواب يا بي خوابي همش حواسم بهش هست يا نه! البته فكر كنم جوابم نه باشه! چون اگر اينطور بود بچه ها مادرهاشونو هيچ وقت اذيت نميكردند البته شايد تا وقتي توي اون دنيا هستند مي فهمند ولي وقتي ميان به اين دنيا از يادشون ميره!
نمي دونم پس فردا كه بزرگ بشه_ مثل خودم كه از مامانم پرسيدم_ مي پرسه كه چرا به دنيا آوردمش؟ و آيا جواب من براش قابل قبوله؟
تمام تلاشمون اينه كه يه زندگي خوب براش فراهم بشه ولي اگر نشد چي؟
اگر من سر زا رفتم چي؟خب كاره ديگه!
يا اصلا اگر من بودم و ني ني بزرگ شد و قلدر شد چي؟
خواهشا توي دلتون نگيد مگه به همه اينها فكر نكرده بودي؟! كه فكر كرده بودم ولي نمي تونم خودمو سانسور كنم شايدهم نتونستم از خودخواهيم بگذرم.
*اگر موهاتون غول غولي شده و دلتون هم نمي خواد كوتاهشون كنيد حتما شامپو داو( براي موهاي آسيب ديده ) بزنيد و مثل همون خانومه كه توي تبليغش هست موهاتون حالش خوب بشه و دلبري كنيد!(دلبري= براي خودتون هي بريد جلوي آينه و قربون صدقه خودتون و موهاتون بريد- اشتباه نكنيد اين اصلا خودشيفتگي نيست!!! )فكر كنم من اگر خارج زندگي ميكردم انجمن حمايت از بچه ها، وقتي ني ني به دنيا ميومد مي آمدند و ني ني را از من مي گرفتند ودليلشون مريضي خودشيفتگي من بود_ عدم صلاحيت مادر براي نگهداري از فرزند!
*از خواب بيدار ميشم، صداي فاطمه خانوم مياد كه داره با اون لهجه تركيش_كه دوست دارم_ مي گه كه دلش هزار راه ميره وقتي از خونه بيرون مياد؛
از اينكه پسر بچه هفت ساله همسايه از يه حمله متجاوزانه فرار كرده ( خب ديگه باز تر از اين كه نمي تونم بگم؟ ميشه؟)
از اينكه پسر 16 ساله همسايه مشروب ميخوره و همه كاري ميكنه
از اينكه زن همسايه بي گناه افتاده گوشه زندان
از اينكه پسرش خونه تنها ميمونه و دلش هزار راه ميره
و... ميگه و تو مي موني اين يه ذره دل براي كي بسوزه؟!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/446
ارسال نظر
|
نظرات
نازی :
سلام از اینکه نی نی تو شکمت میچرخه شاد باش که اگه بیاد بیرون بچرخه کلی دلواپسی داری و دلشوره. الان جاش امنه . بعدشم از این جریانه پسره همسایه و تجاوزو این حرفا دلم گرفت نمیتونی به این چیزا فکر نکنی دختر چیزای خوب بنویس. راستی این نی نی اسم نداره هنوز زودتر اسمشو لو بده.
نازی - September 12, 2009 1:53 PM
ماه مون :
فرنوش خیلی قرقرو غرغرو شدی ها
طفلی این نی نی که باید علاوه بر خودشیفتگی غروانه قروانه های مامانش رو هم تحمل کنه (اموشن زبون).
.
در حین گذاشتن کامنت حس کسی رو دارم که دلش میخوادزنگ در خونه رو بزنه و فرار کنه .
تو هم با همون حس بخون
ماه مون - September 12, 2009 2:26 PM
سانی :
مامانا همیشه نگران بچه هاشون هستن حتی وقتی که هنوز دنیا نیومدن. کسی از آینده خبر نداره. باید امیدوار باشی که نی نی تو ایشالا زیر سایه پدر و مادرش بهترین بچه دنیا میشه.
مراقب خودت باش مهربون
سانی - September 12, 2009 8:23 PM
man :
salam
bizahmat mishe begin nini chn mahe ast?
man - September 12, 2009 9:05 PM
ساناز :
بابا شوخی کردم به دل نگیر
گفتم بخندی .
دختر عموی منم تو ماه های آخر بارداریش خیلی همش الکی نگران می شد ولی بعد دید نه بابا خبری نیست .
ایشالا به سلامتی این نی نی به دنیا می یاد و منم می یام بوسش می کنم راستی از این مامانا هستی که هی میگی بچم رو نبوسید ؟
.
ساناز - September 13, 2009 10:47 AM
فريماه :
جااااااان!اخه مامان بد دلت مياد بگي موش موش خاله قلدر شه!؟
فريماه - September 13, 2009 6:34 PM