|
« دو خواهر شكمو خودشونو كشتند! هجده شهريور هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| بيست و يكم شهريور هشتاد و هشت »
نوزدهم شهريور هشتاد وهشت
مامان جونم براي خودش يه رستوران باز كرده؛ اسم رستورانش هم رستوران هواييه!
يه سيني بزرگ گذاشته روي كولر، بعد مشتري هاي رستوران هوايي ميان از روش غذاي مورد نظرشونو بصورت سلف سرويس ميخورن. تازه مجبور هم نيستند نونهاي سفت را سق بزنند چون وسيله اي به نام (يك دو سه) توسط مامان جان براي اين منظور در نظر گرفته شده و قراره كه انشاالله اينطوري خراب بشه!
تا اينجاش خيلي كار فرخنده و خدا پسندانه ايه ولي مشكل ما با مشتري هاست!
گنجشك ها يواش ميان و فقط صداي نوكشون كه ميخوره به سيني چوبي شنيده ميشه ولي قسمت بد ماجرا وقتيه كه خواب باشي! كلاغها تشريف ميارن و هم كلي صداي نوك زدنهاشون مياد هم هي با پا ميپرند روي سيني، فكر كنم يه نوع رقص باكومبايي انجام ميدن شايد هم دارن از مامانم تشكر مي كنند! چه ميدونم خدا ميدونه!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/444
ارسال نظر
|
نظرات
آمنه :
سلام . وای چه شباهتی ! مامان من هم لبه ی ایوان برنج و گندم می ریزه!تازه کبوترها روی کولر لونه ساختن و صبحها هی خودشونو به کولر و شیشه ی پنجره می زنن!!!از ساعت شیش به بعد خواب نمی ریم ! به من هم سر بزن.
آمنه - September 10, 2009 10:24 PM
بی بی باران :
منم تصمیم دارم برای پاییز و زمستون پرنده ها غذاخوری باز کنم هرچند از تجربه مامان شما استفاده میکنم و از چوب استفاده میکنم یا مقوا
بی بی باران - September 11, 2009 12:49 AM
raha :
ولی من این کلاغها را با اون راه رفتن مضحکشون مخخصوصا تو زمستون وقتی جای پاشون روی برف می مونه خیلی دوست دارم!
raha - September 11, 2009 8:21 AM
رها :
سلام عزيزم با اون شکم گنده ت.من که هميشه شکمم گنده است بدون اينکه نقل ونباتي توش بپرورم.اوربيتال را دوستش دارم ولي اجازه ندادم بخواد تو کل زندگيم سيطره داشته باشه ولي خوب نبودنش تو اين شرايط خيلي اذيتم کرد.البته از اونم خواستم ديگه فعلا زنگ نزنه.مرسي از حضورت دوست خوبم.مي دونم توهم شرايط سختي مي گذروني و سعي مي کني با دلخوشي ها کوچک خوش باشي.من در خدمتم...اگه روزي حوصله داشتي همو ببينيم استقبال مي کنم.در ضمن براي عماد پيام تسليت فرستادم و جواب داد: مهدي جان ممنونم!از زحمات اين دوماه متشکرم!!!!!فکر کنم زنش پيشش بود.مراسم هم نمي رم چون زنش خيلي روي من حساسه و حوصله ديدن قوم اظالمين را ندارم!
رها - September 12, 2009 10:58 AM