|
« غرغرانه! |
صفحه اول نامهها
| غمنامه »
قاچی از زندگی
• نمی دونم چی شده که هیچ اس ام اسی نمی تونم بفرستم .
• یه امتحانی دارم که هنوز کتابهاش زیر چاپ نرفته!
• شهر کتاب دم خونمون تبدیل شده به اسباب بازی فروشی، البته تفنگ فروشی. من نمیدونم تفنگ و کتاب ربطشون به هم چیه!؟
• دوست دارم یه زبان جدید یاد بگیرم. اصلا هم فرقی نمیکنه که عربی باشه یا ترکی یا اسپانیایی. قسمت زبان خونم اومده پایین. اگر کسی خود آموزی در این مورد سراغ داره لطفا بگه!
• بی حوصله گی و خواب آلودگی این بهار را اصلا دوست ندارم. اصولا من بهارو دوست ندارم ، البته این به این معنی نیست که بهار قشنگ نیست. ممکنه توی آدمها هم، بعضی از آدمهای قشنگ رو دوست نداشته باشی.
• دوست دارم کله نحیفو بکنم که از وقتی میرسه خونه فیلم پشت فیلم میذاره و حتی موقع خواب یه سریال از کامپیوتر باید پخش بشه. نمی دونم به کی باید شکایت کنم؟ اصلا دلیل اینکه از انگلیسی داره حالم بد میشه مال همینه. بابا دوست دارم یکمی فارسی بشنوم!
• خدا را شکر که دوستی مثل ماندانا دارم .
• خانوما! تو رو به خدا وقتی رانندگی بلد نیستید نیاید توی خیابون. ایضا پیرمردا ! خانومه ( از نوع جیگر طلاش!)سوار ام وی ام شده اونهم از نوع جیگریش! نصف کوچه خالیه به من التماس میکنه که من رد بشم تا بتونه حرکت کنه !
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/378
ارسال نظر
|
نظرات
فاطمه :
در مورد بهار هم عقیده ام باهات بسیار زیاد. دوست دارم پاییز و برگ ریز و سرما و چای داغ کنار پنجره و کتابی در دست رو و...
فاطمه - April 22, 2009 12:36 PM
نسیم شمال :
تفنگ و اسباب بازی هم چنان ربطی به کتاب نداره اما چرا هست رو نمی دونم ... ربطی به اصلاح الگوی مصرف نداره؟
نسیم شمال - April 23, 2009 1:16 AM
اسما :
فرنوش جون با هر چی می خوای شوخی کنی بکن، ولی ام وی ام اونم از نوع جیگرشو ول کن خانمی!!
نمی دونی چه کیفی داره وقتی همه تو یه کوچه گیر کردن اون وقت تو با یه جیگر تو نیم متر جا دور میزنی!
اسما - April 29, 2009 2:03 PM