*وقتی دلت برای یکی تنگیده میشه نا خداگاه همه زمین و زمان دست به دست هم میدن تا دل تنگیده تو باز بشه.نمی دونم چرا تنها کسی که دوست دارم بغلش کنم و ببوسمش اونه البته توی نا محرم ها! آی آی فکر بد نکنید! طرف زن و بچه داره! وای بد تر شد! اصلا ولش! یعنی اینقدر دوستش دارم که دوست دارم فشارش بدم ( دوست داشتن با فشار!)و بهش بگم که چقدر دوستش دارم البته فکر کنم دوست جونم هم همین احساسو به من داره یا شایدم داشت چون دوست داشت من عروسش بشم.
*نحیف و من تقریبا هر شب یک فیلم یا شاید هم بیشتر ببینیم به نظرم رسید اینجا هم در مورد فیلم ها بنویسم.
*ضد حال یعنی اینکه از شب قبل خودتو بکشی برای فردا و فردا صبح ببینی که ماشینت مرده و روشن نمیشه
*ضد حال یعنی اینکه کلی خودتو بکشی و غذا درست کنی ولی نحیف نره شرکت و بره ماموریت و غذات بمونه توی یخچال و تو نتونی ظهر هی زنگ بزنی بهش و هی بپرسی «خوشمزه بود؟» و اون هم هی بگه : آره دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود! ( حتی اگر گند باشه که البته به نظر نحیف همه غذاهای من خوشمزه است!)
*ضد حال یعنی اینکه بی خیال خودت بشی و بری توی نقشی که مجبوری اجراش کنی
*ضد حال یعنی اینکه دلت برای بابات یک ذره بشه و اون نباشه و هر چی به عموت نگاه میکنی هیچ همشکلی با بابات نبینی که دلتنگیت کم بشه
*ضد حال یعنی بی پولی
*همه اینها به کنار، قشنگترین نکته امروز این بود که مامانم برام فسنجون خوشمزه نگه داشته بود.آی کیف کردم ! چون دیروز داشتم میمردم که من توی خونمون دارم نودل میخورم ولی مامان اینا فسنجون داشتن
نظرات
فريماه :
اخ اخ راست ميگي خاله فرتوش!هييييييچ(به معناي واقعي)شباهتي بين اين دو تا برادر نيست!ولي خاله دستاش منو ياد بابايي ميندازه البته ناخناي بابايي خيلي خوشگل بودن!
فريماه - December 11, 2008 8:54 PM
گم شده :
نوشته های از جنس آشنایی ...
گم شده - December 15, 2008 3:23 PM