« اكسير | صفحه اول نامه‌ها | چقدر زيبا مظلوم ميشوي و چقدر زشت ظالم »


من از پنجره زندان زن را ميبينم!

در غربت زنداني مي شوم
زنداني زندگي
و تو
بي هيچ وقفه شلاقم ميزني
كودك كتاب مي خواند: اين زندگيست!
و من نالان و رنجور
پايم در حال است و ذهنم در دور دست
فكر مي كنم به اينكه
آيا ذهن هم اسير مي شود؟
زن كنار خيابان مي گويد: نه! دلشان را اسير كن تا آزاد شوي!


 

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/358


نظرات

سمیرا :

سلام فرنوش جان
خوشحالم اومدی.کلمات هم خوشحالند.
موفق باشی.

 

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007