|
« ... |
صفحه اول نامهها
| بين من و تو خيلي هم فاصله باشه بازهم خاطرات كودكيمون از ما، ما ميسازه غم نخور! »
زمستان است
*سرما استخونهامو نوازش ميكنه
*تعطيلي بد جوري بهم ساخته دوست دارم نگهش دارم ولي متاسفانه مثل آّبي كه بريزي توي مشتت داره ته مي كشه! نه خيلي هم متاسف نيستم ولي خب تنبلي و هزار درد!
*دل آدم براش كباب ميشه، يعني اگر تو هم اونجا بودي دلت براش مي سوخت ولي نا خودآگاه يك خنده شيطنت باري هم كنج لبت مياد كه با گزيدن لبت سريع جمع و جورش ميكني
* آدمهايي از جنس من خيلي راحت خوشحال ميشن و خيلي راحت هم ميشكنن .
آدمهايي ار جنس تو خيلي راحت ناراحت ميشن و خيلي راحت ديگران را ميشكنن!
دوتامون راحتيم ولي جنس راحتيمون خيلي باهم فرق ميكنه و اين اون چيزيه كه تو هيچ وقت دركش نمي كني!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/330
ارسال نظر
|
نظرات
سجاد :
شاید با نازی خودم.
این رو من تو آبان نوشته بودم،شانسی با این سایت آشنا شدم دیدم بد نیست این جا خم بذارم،توی 360 هم گذاشتم.
به عقیه ه ی من هیچ چیزی رو نباید نادیده گرفت من بر همین اساس براتون نوشتم. این نوشته من هم دقیقا به اندازه ی لازم جالب هست البته کسی هنوز اندازه ی لازم رو تعریف نکرده. بد نیست همدیگر رو ملاقات کنیم . به قول (( پائولو کو ئیلو)) در کتاب زهیر بیا یک حساب تو ی بانک مساعدت باز کنیم. هر آدم زنده ای می دونه که بانک مساعدت چی هست.هنوز جوانم تصمیم دارم مدت ها جوان بمونم . ما تو ایران بدنیا اومدیم اما در هر جایی می تونیم زندگی کنیم.شب را دوست دارم ، دوست دارم منتظر بمونم ، دوست دارم نگاه کنم و دوست دارم تنها باشم. دیدن شنیدن ، دوست داشتن. زندگی هدیه ای هست که من هر روز صبح که از خواب پا میشم روبان دورش رو به آرامی باز میکنم و میبینم که نازی با چشمان باز بالای سرم لبخند میزنه و میگه تا شب فرصت زیادی نیست. من هم آرام به خودم تکونی میدم و سعی می کنم در طول روز شادمانی بی دلیل داشته باشم ،تا پایان شب دوام بیارم.
این شب ها خسته کننده اند. بازی کردن از کار کردن خسته کننده تر ه.قتی فکر میکنم می بینم که نیمی از وجودم غایب هست.اما چه کنم ناچار به ادامه هستم. اسراری در این سو ی زندگی وجود دارند و اسراری هم در آنسو.البته اگه به آنسو معتقد باشید. بهتر اینکه اسرار رو قبول کنیم و چیزی نپرسیم.دیروز صبح وقت رفتن به بیرون دختر بچه ای همین کار رو میکرد.داشت می رفت به مهد کودک .نگاه میکرد به عروسک تو دستاش و به مامانش می گفت که عروسکش دیگه کور نیست. یعنی عروسکش بینا شده بود؟ و یا کودک هم به اسراری پی برده بود ؟ یا مادرش چشمهای پلاستیکی برای عروسک خریده بود و سر جاش چسبونده بود یا این هم یک رمز بود بین عروسک و کودک . نمی دونم ./ .
مردم با خونه های خودشون همان رفتاری رو دارند که با تن و روحشون دارند. خونه ها هم سردرد های خودشون را دارند.من هم مثل یک دکتر که پرستار نامریی به اون کمک می کنه توی خونه ها میرم و به خونه ها کمک می کنم.جای تخت و مبل های پاره و زیر سیگاری و روحهای خسته و ذهن های زیبا که این روز ها نایاب شده رو ترسیم می کنم. نازی هم به کمکم می یاد مثل همون پرستار ، می بینمش مثل یه سایه تو ی دیوار خیره شده. من همه ی آدم ها رو خیلی دوست دارم. تمام مدتی که اون ها حرف می زنند من گوش میدم و با محبت لبخند می زنم و (( بله )) می گویم.این جواب اول بهشون اطمینان میده سپس باعث عصبانیتشون می شه.اما من هیچ کار بدی انجام نمی دم چون هیچ کار ی انجام نمی دم.لحظه های رها کردن لذت بخش تر از لحظه های برداشتن هستند. توی همه چیزها این طوره.در هر فعالیتی هر چی که باشه ،میشه پاکی و خلوصی رو پیدا کرد. مثل فعالیت تو یک شب تابستانی یا پاییزی . شب های خشک پاییزی مساعد حال عشاق و دزدهاست.باز هم احساس تشنگی می کنم. تا حالا دو بار پلک زدم.
روزها و شب ها بدین ترتیب می گذرند. ممکن بود نوشته تا ابدیت همینطور ادامه پیدا کنه.صحبت و پر حرفی با نازی- که این روزها کمتر حرف می زند. ولی مهم نیست. چون هنوز به لبخند زدن ادامه میده.
اما یادمون نره که شاید ما محافظ چیزی هستیم که پس از ناپدید شدن ما ،بر جای می مونه. (( با نازی تون مهربون باشید. یا حق))
سجاد - December 30, 2007 12:16 AM
امیر :
مطالب قبلی رو چرا پاک کردی؟!!
امیر - December 30, 2007 10:46 AM