|
« ويژه |
صفحه اول نامهها
| »
تقويم تاريخ !
امروز روز زندگيمونه
روز جشنش
روزي كه بالاخره نحيف منو گول زد و با هم تا حالا مشغول گول خوردنيم. عزيزم مباركه!
زير يك سقف مشترك بودن با يك آدم غريبه مفهوم و واقعيتي بود كه هميشه ازش فرار ميكردم چون پر از ترس و وحشت بود برام.
توي بچه گي هيچ وقت از دختربچه هاي كوچولو كه توي عروسي ها لباس عروس ميپوشيدند خوشم نميومد و هيچ وقت آرزوي همچين لباسي را نداشتم و هميشه فكر ميكردم اگر يك روزي خداي نكرده ازدواج كنم اصلا لباس عروسي نخرم و نپوشم... ولي 4 سال پيش يك لباس عروسي خيلي خوشگل تنم كردم و به نظرم مزه اش خوب بود!از اون به بعد به همه توصيه ميكنم كه لباس عروسشونو پر زرق و برق بگيرند و ساده و شيمبل نباشه!
مراسممون خيلي خوب بود هر چند كه هتل سيمرغ اجازه گذاشتن آهنگ و از اين ژانگولر بازي ها را نداد ولي خب مهم اين بود كه عروس با آهنگهاي راديو پيام توي سالن وول وول مي خورد و هي شيطنت ميكرد و اصلا عروس سنگيني نبود و نيشش تا بناگوشش باز بود.
به اين چيزها كه فكر ميكنم احساس ميكنم خيلي سال گذشته.
حس هاي قشنگي كه داشتم و طراوت و جوونيمو و احمقيت اون موقعم را خيلي دوست دارم!
اگر بخواي نمودار زندگيمونو بكشم پر از فراز و نشيبه چه بد چه خوب.
خدا را شكر! هستيم!
*اي كاش پدر ژپتو ميدانست پينوكيو چقدر دوستش دارد. شايد ديگر سرش را با سمباده نمي ساييد!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/271
ارسال نظر
|
نظرات
جلال الدين :
سلام
مبارك باشد اما من نفهميدم نحيف شمارا گول زد يا حنيف!!!
جلال الدين - August 8, 2007 3:22 PM
nasim :
مباركه خانومي . گرچه قدمت ازدواج شما ظاهرا دو سه ماهي از ما كمتره اما با اين نوشتت بد جوري احساس همذات پنداري كردم . مثل هميشه شيرين و ناب و مهربون نوشتي . اميدوارم بازم مثل اون وقت هات شاد و شنگول باشي ( احمقيت رو قبول ندارم همين شاد و شنگول بهتره )
nasim - August 8, 2007 3:45 PM
سمانه :
مبارك باشه. زندگي شادي در كنار هم داشته باشيد.
سمانه - August 9, 2007 12:41 AM
م س ا ف ر :
کی گول زد؟نحیف شمارو؟ حنیف شما رو؟ شما حنیف رو؟ اصلا به من چه کی کی رو گول زد.همین مبارکه بسه دیگه.ایشاالله 121 سال مشغول گول خوردن باشین.(اونجا گفتم 120خواستم تنوع بشه عددشو عوض کردم)
م س ا ف ر - August 9, 2007 1:09 AM
گلنسا :
سلام
فرنوش عزیزم بعد از تاخیر زیاد آمدم غمت را تسلیت بگویم دیدم این جا عروسیه! ببخش منو از بی معرفتی. بگذار از شادی ها بگیم. امیدوارم همیشه با هم شاد باشید تو و حنیف. منم 15 مرداد عقد کردم!:)
گلنسا - August 9, 2007 1:33 AM
kleenex :
mobarakeeeeeeeeee...khube omidvar shodam manam gul bokhoram:D
kleenex - August 9, 2007 8:22 PM
فریماه :
یاده اون موقعه خودم که می افتم خنده م میگیره!چقدر کوچولو و نفهم بودم!
فریماه - August 9, 2007 9:53 PM
محمودرضا :
من دقت کردم که همیشه تو این چیزا تاخیر دارم ولی این خارجیها یه مثل دارن که می گن هیچ وقت خیلی دیر نیست.
مبارک باشه. شما جزو اون زوج هایی هستین که معلومه با هم درست جفت شدین یا به قولی خیلی به هم میاین یا بازم به قول این خارجیا خیلی مچ هستین با هم.
محمودرضا - August 13, 2007 11:54 PM
حورا :
مبارکا باشه، اونم تا همیشه!
در مورد دختر کوچولوهایی که لباس عروس می پوشن منم با تو موافقم! دیگه اینکه طراوت و سرزندگی هم همیشه قشنگه و به همه آدمها هم میاد! ایشالا که کامت همیشه شیرین باشه جز وقتهایی که لواشک می خوری یا آب می نوشی ؛)
من همونی هستم که با هم تو یه باغ تو لواسون مهمون اون آقای مجسمه ساز بودیم!
حورا - August 26, 2007 11:18 AM
حورا :
مبارکا باشه، اونم تا همیشه!
در مورد دختر کوچولوهایی که لباس عروس می پوشن منم با تو موافقم! دیگه اینکه طراوت و سرزندگی هم همیشه قشنگه و به همه آدمها هم میاد! ایشالا که کامت همیشه شیرین باشه جز وقتهایی که لواشک می خوری یا آب می نوشی ؛)
من همونی هستم که با هم تو یه باغ تو لواسون مهمون اون آقای مجسمه ساز بودیم!
حورا - August 26, 2007 11:18 AM