« دل نامه! | صفحه اول نامه‌ها | »


حرفنامه

پريشب تا از دفتر برمي گردم مامان ميگه: فردا ميري مدرسه فريماه؟
منم با سرعت مي گم: نه!
يكدفعه چشمهاي فريماه غمگين ميشه و سرشو ميندازه پايين و مثل بچه فيلم خانه دوست كجاست ( فيلم روانپريشي كه براي بچه ها ساخته شده بود)نا اميد سرشو مي بره توي دفترش!
-ياد امير ميافتم كه يك بار توي يك پستش نوشته بود: لعنت به تو كه دل نداري!-
وجدان دردي ميگيرم كه حد نداره
حالا منت كشي براي فريماه شروع ميشه ولي مثل هميشه فايده نداره.
5 دقيقه منت كشي هيچ چيزي رو عوض نميكنه
آخه يكي نيست بگه مگه مرض داري ميگي نه. هميشه بگو بله!
خلاصه فريماه براي اينكه بيشتر جيگر منو بسوزونه،‌ رو به مامان ميگه: فردا صبح خودت زنگ بزن بگو نميياي.حل ميشه!
ديگه وجدانم آتيش ميگيره و كم كم نزديكه كه اشكام سرازير بشه
يكدفعه مثل فشنگ از جا ميپرم و ميخوام خداحافظي كنم كه مامان ميگه: كجا؟
و منم مثل دانكي بزه ميگم:‌ بابا منم زندگي دارم
مامانم كوكو درست كرده ميگه ببر شام بخوريد
منم مثل بچه پروها ميگم كه شام از ديشب درست كردم(واقعا درست كرده بودم) ولي خب ميبرمش.( آي يكي نيست منو بزنه)
خلاصه با كلي عذاب وجدان به خاطر شكوندن دل خواهر و بد رفتاري با دل مهربون مادر راهي خونه ام ميشم.
توي راه با خودم فكر ميكنم و همه تقصير ها را مي اندازم به گردن ساعت كاري دفتر! آخه كي از 9 صبح تا 9 شب ميره سر كار؟ بعد به كارم فكر ميكنم و خلاصه همه مرده ها را از گور درميارم ولي ميبينم تقصير خودمو نبايد گردن هيچ چيز و هيچ كس بندازم.
خلاصه كه امروز ميرم مدرسه فريماه،‌ جلسه اولياء و مربيان.
خانوم مشاور در مورد انتخاب رشته حرف ميزنه.
دوباره خاطرات پشت ميز مدرسه نشستن برام زنده ميشه ولي به نظرم اون موقع نيمكتها مون يكمي پهن تر بودن يا شايد اشكال از من بود ولي در هر صورت به زحمت خودمو روي نيمكت جا داده بودم و مواظب بودم كه نيوفتم.
خانوم مشاور باز هم در مورد انتخاب رشته حرف ميزنه ولي يكمي حرف چرت هم ميزنه. مواظب خودم هستم كه يكدفعه قاطي نكنم. مشاور يواش حرف ميزنه و يكي از مادرهاي بچه ها داره از حرفهاش مي نويسه. حرص ميخورم ولي تجربه ديشب نشون داده كه بايد خفه خون بگيرم!
من كه آدم نميشم!
يكمي با خودم كل انجار ميرم
ولي ياد بچه هاي علمي كاربردي خودم ميافتم كه كلي هزينه و وقت صرف كردند ولي مدركشون براي كار اعتبار نداشت و اين چند سالو تلف كرده بودند.( مثل نگرشمون نسبت به دانشگاه آزاد در 10 سال پيش كه فكر ميكرديم تنبل ها ميرن دانشگاه آزاد در صورتيكه من خودم به شخصه سوالهاي دانشگاه آزاد را خيلي مشكل تر از سوالهاي دانشگاه سراسري جواب دادم)
خلاصه كه توي كلاس شروع ميكنم به نطق كردن و از معايب دانشگاههاي علمي كاربردي گفتن!
و البته يادم رفته كه معلمها اينقدر ها هم عوض نشده اند و هنوز هم اونها بايد عقل كل جلوه كنند!( با عرض معذرت از تمامي معلمين و مدرسين فهيم منجمله پرستو جونم)
خلاصه يكمي خانوم معلم منو نگاه ميكنه و بعد ميگه كه اينطوريها هم نيست و الان چند تا از همكارهاي من توي مدارس با همين مدارك استخدام شده اند و .... كم مانده بود كه بگه وزير علوم هم از اين نوع دانشگاهها مدرك داره!
باز هم سرم به سنگ ميخوره ولي دلم نمياد مامانهاي همكلاسيهاي فريماه كه البته همه شان بلا استثنا با مانتو هاي مجلسي انگار به مهماني آمده اند و با هر كلام مشاور سرشان را به علامت تاييد تكان ميدهند را از بي اطلاعي در نياورم.
خلاصه كه معلم نازنين با ديدن قيافه من وسط حرفهاش ميگه كه البته شما هم درست ميگيد!!!( شما فحش بخوانيد)
حالا فرم انتخاب رشته بچه ها كه قبلا خود بچه ها با توجه به علاقه شان آنرا پر كرد ه اند را به دستمان ميدهند.
مادر يكي از بچه ها سوال ميكنه:
«خانوم! دخترم اولين رشته اش را رياضي زده ولي من فكر ميكنم نمي تونه بخونه!؟»
دلم براي دختر اين خانوم سوخت و از اينكه خيلي راحت تمام استعداد بچه اش را نديده گرفت و اونو جلوي همه خار( خوار؟) كرد ( چون همه همديگرو مي شناختند به جز منو) ناراحت شدم.
خب خانوم عزيز يكمي دندون روي جيگرت ميذاشتي و برگه را با خودت ميبردي خونه و با خود بچه ات دو كلمه منطقي حرف ميزدي و بعد تصميم مي گرفتي كه چه رشته اي را بزنيد نه اينكه بياي آبروي بچه ات را بريزي كف مدرسه. خوب همين كارها را ميكنيد كه بچه اعتماد به نفسش از بين ميره.
بعد از اتمام انتخاب رشته دختر اين خانوم هي پاپيچش شد كه: چي گفتي؟ چي شد ؟ چرا اينو گفتي؟ و بعد لبشو گزيد و ناراحت از پله ها اومد بالا.
چرا به بچه ها اجازه امتحان كردن نمي ديم؟ كي پس امتحان كنند؟ كي ياد بگيرند كه براي چيزي كه ميخوان بايد تلاش كنند؟



 

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/204


نظرات

sadaf :

خوبی عزیزم؟منم ازین مدل خواهرا دارم.خیلی دردسر دارن!با همه دوست داشتنی بودنشون

 

زهرا :

سلام
باور كن همه معلم ها فكر نمي كنند عقل كلن ...

و اما بچه ها ... چي بگم كه دلم پره كه خانواده و مدرسه و آموزش پرورش و... همه دستشون را سفت مي گيرن و ميگن بپر .كار از پايه خرابه عزيزم .
اما در هر حال تو براي خواهرت خواهر باش .

 

حمید :

یه زمانی فکر می کردم مشاور محرم آدمه، مثل دکتر! باید همه چیز رو بهش گفت و ازش کمک خواست! ولی الآن دیگه اینطوری فکر نمی کنم، اینکه حس کنم بعداً کسی قراره از مشکلات من سوء استفاده کنه (بخاطر اینهمه سوء استفاده ای که تا حالا شده)، حالم از هر چی مشاوره بهم میخوره!

مشاورین دانشگاه که دیگه واقعاً فوق العاده اند! حرفهایی رو پیش میکشند که دانشجو رو خام کنند، حتماً می خوان حرفها رو از دهنش بشنوند، مثلاً رابطه اش با یه پسر، بعد چند روز بعد احضارش کنند کمیته انضباطی!

در آخر هم اینکه واقعاً نمی دونم کی قراره ملت ما تربیت فرزندان رو یاد بگیرند! توی اقوام نزدیک خودمون نمونه ای داریم از تخریب شخصیت پسر 15 ساله ی خونواده جلوی همه! همیشه هم برادر بزرگترش شاکی میشه که به چه حقی جلوی جمع باهاش اینطوری برخورد می کنین! واقعاً که ...

 

فریماه :

ای دپورتی!اون دفتر نبود!داشتم جدول حل می کردم!
ولی
دپورتی جونم از اینکه وقتت رو برای من گذاشتی و اومدی ممنونم!

 

امیر :

ا اینجا دیروز یه نوشته دیگه هم بود!مگه نه؟!

 

ماهی قرمز :

بابا فعال....
خسته نباشی....
امیدوارم که فریماه درست انتخاب رشته کنه و موفق باشه...
راستی ...اینی که راجع به ساعت کار دفتر گفتی واقعا درسته 9 تا 9 خیلی زیاد و خسته کنندست و البته با درآمدی کم...تازه به خیلی از فعالیتها هم نمیرسید.درست میشه درست میشه....(میخواستم تکیه کلام بابا رو بنویسم ولی...)
بازم خسته نباشی گلم...ماچ

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007