|
« سوال نامه |
صفحه اول نامهها
| دل نامه! »
سختي نامه
توي پست قبلي نوشتم زندگي سخته ولي ننوشتم چي منو به نوشتن وادار كرد
هر سال يكي از دوست جونم ها بود كه اول بهم زنگ ميزد و سال نو را تبريك ميگفت.
بهش چند بار زنگ زدم ولي ازش خبري نبود. تا بالاخره شنبه بهش زنگ زدم و گوشي را جواب داد و با هم حرف زديم. از مادر بزرگش برام گفت از اينكه شش هفت ماه ميشه كه آلزايمر داره و اينقدر اين مريضي وحشتناكه كه حد نداره و با يك مريضي كوچك مريض به حالتي مثل كما ميره.
ريز بلاهايي كه سر يك آدم آلزايمري مياد خيلي وحشتناك و سخته.
مادر بزرگ دوست جونم يكي از اون زنهاي خوب روزگاره كه كلي سختي كشيده و دم نزده و آزارش به يه مورچه هم نرسيده.
تصور كردن عوارض اين مريضي روي اين آدم نازنين خيلي سخت و دردآوره.
براي همين به نظرم اومد كه زندگي خيلي سخته و به اين فكر ميكردم كه به سر خودم چه بلايي ممكنه بياد.
ولي از يك چيز مطمئنم و اونهم اينه كه دست از سر اين وبلاگ بر نميدارم و توش هي مي نويسم!
راستي به احسان خان قلم چي هم به خاطر با موفقيت سپري كردن مراسم بله برون تبريك عرض مينماييم.(من و نحيف)
باشد كه خدا بچه هاي فراوان روزيشان گرداند تا دست بر سر كچل عمو نحيف خود بگذارند و عمو نحيف را طاس كنند!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/201
|
نظرات
احسان :
ممنون خواهر جونم خيلي ممنون اميدوارم كه هميشه در كنارم باشيد و از خداوند مي خوام كه هيچ وقت در هيچ شرايطي شما و نحيف رو از دست ندم .
احسان - April 9, 2007 6:20 PM
ممد یه عاشق بی قرار (آفتاب) :
داستان مادربزرگ دوستت گریه دار بود
ولی دعای طاس شدن خنده دار بود
و من خوشحال بود
شاد باشی
ممد یه عاشق بی قرار (آفتاب) - April 11, 2007 6:09 PM