|
« عروسي كردن = بهاي بزرگ شدن؟ |
صفحه اول نامهها
| »
*ايكاش مادر و پدرمون ميدونستند كه چقدر دوستشون داريم هر چند كه ميدونم به اندازه اي نيست كه اونها ما را دوست دارند.
*وقتي دو تا مولكول هيدروژن با يك مولكول اكسيژن تركيب ميشه، آب بوجود مياد. اگر يكي از مولكولهاي آب از هم جدا بشن ديگه آبي وجود نداره ولي ....
*امسال تا همين الان ركورد مهمونداري را شكونده ام فكر كنم امسال نزديك به 60 نفر تا به حال مهمون داشته ام. البته جوجه ها را بايد آخر پاييز شمرد.
*ماه رمضان را خيلي دوست دارم ولي امسال با همه سالها فرق ميكنه. انقدر فكرم مشغوله كه حتي نميتونم به روزه بودنم فكر كنم.چند روزيه كه مريضم؛ فشارم بالاست، گوش ميانيم متورم شده و باعث سر گيجم ميشه ولي بهش اهميت نميدم، سرم پر شده از فكرهاي مسخره البته در كنار اينها اتفاقات خوبي هم افتاده و قراره دو تا از دوستان گم شده قديميم را ببينم. توي اين چند وقته زياد نمي نويسم چون دوباره قارچ افسردگي توي مغزم داره نشر و نمو ميكنه.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/151
|
نظرات
طه :
60 تا!!!!!!
می کنه به عبارتی روزی 10 تا!!
اوه اوه! زیاده خدایی!!
قارچ افسردگی دیگه چه صیغه ایه؟ امشی بزن این قارچ کوفتی رو رد کن بره پی کارش!
طه - September 30, 2006 11:27 PM
امیر :
سلام. جزء 25 شد سهم شما!
امیر - October 1, 2006 8:00 AM
پرتقال :
افسردگی!؟
پرتقال - October 1, 2006 8:18 AM
sima :
Salaam, haal o ahvaal? chi shodid? yeki az doostaaye man ham hamin mshkele gooshe miaani ro peyda kard, hatman bayad berid doktor. MOvaazebe khodetoon baashid,
Sima
sima - October 1, 2006 9:28 AM
باران :
در مورد اولی: حتما می دونن. منم امسال کلی مهمون داشتم. یه شب که به 30 نفر افطاری دادم. شاید راجع بهش تو وبلاگم نوشتم
باران - October 1, 2006 9:39 AM
شمسی :
سلام
امروز شانسی وبلاگتو دیدم.چه قدر راحت و روون می نویسی جوری که احساس کردم میشناسمت.
من تو وبلاگ نویسی تازه کارم و یه جورائی غریبی می کنم هنوز نمی تونم راحت چیزائی رو که دلم می خواد بنویسم
شمسی - October 1, 2006 2:16 PM
مرغ دريايي :
خودت با كارهايي كه بلدي ريشه اين قارچ سمي و واگير دار رو از ذهنت بكن تا همه رو مبتلا نكردي.
پس اميدت به اوني كه اميد دهنده است كجا رفته؟
مرغ دريايي - October 1, 2006 5:24 PM