|
« ني ني گولو 2 |
صفحه اول نامهها
| مو قشنگ! »
تولد مامان في في ( بدون پابليش)
يكشنبه گذشته:
اينقدر نايلونهايي كه توش وسايل ني ني گولو هست زياد هستند كه پشت پرايد را گرفته اند. وليعصر- زرتشت، كوچه نوربخش، پلاك 19.
به طبقه دوم كه ميرسم هن هنم دراومده. اينجا ياس است و مدد جويان توي حال روي مبلها نشسته اند. نگاهم ميچرخه روي صورتهاشون تا بلكه ببينمش ولي نيست !
ميرم پيش مادر نحيف.
خانومهاي ياس همه مشغول هستند. حالا من نظم آنجا را بهم ريخته ام و با تك تكشان ماچ و بوسه....
نايلونها را جدا ميكنم: يك بخشي از لوازم جمع شده را براي ني ني گولو جدا كرده ام و بخش ديگر لوازم را براي يك ني ني گولوي ديگر كنار مي گذارم.
يكي از خانومهاي ياس با برانداز وسايل، ميگه كه چه شيكن!
از مامان نحيف ميپرسم كه آيا مادر ني ني گولو آمده يا نه؟
مامانش ميگه: نه!
بعد از نيم ساعت از اتاق كه مياييم بيرون، خانومي كه روي مبل نشسته بود مادر شوهرم را صدا ميكند. چادرش را كه كنار ميزند تازه ميفهمم او همان مادر قصه ماست كه همراه خواهرش آمده ولي نه حالا بلكه همان ساعت 10 يا شايد هم زودتر. وقتي از در اومدم تو ديدمش ولي صورتي كه غم روزگار پيرش كرده بود توان تشخيص را از من گرفته بود.
سخت منتظر بودم كه ببينم بقيه كانالهاي جمع آوري سيسموني چي آوردن. محموله كذايي اي هم كه قرار بود از دماوند برسه رسيد_ كمكهايي بود از يك موسسه خيريه كه سيسموني ميدادن و 5هزار تومان پول مي گرفتن. تازه اون خانومي هم كه زحمت كشيده بود اينها را از دماوند آورده بود 12هزار تومان پول آژانس داده بود تا محموله به موسسه ياس برسه_ توي نگاه اول يك روروك و دو كيسه زباله بزرگ بود؛ كيسه هايي لبالب پر از لباسهاي كهنه كثيف.
حرصم گرفت كه 17 هزار تومان بايد از پولهايي كه جمع شده بود را به خاطر اين لباسهاي كهنه بدم و البته بعدش دلم گرفت كه اينهمه لباس كهنه كثيف و پر از لكه هاي قهوه اي!!! سيسموني ني ني گولوئه!
خلاصه كمكي كه يكي ديگه قرار بود جمع كنه هنوز كه هنوزه جمع نشده و اونهم كه از اهدايي دماوند به تهران!
شايد اگر من هم تنها بودم اينقدر كمك جمع نميشد باز هم ممنون از تمام اونهايي كه لطف كردن و باني شدن.
....
مادر قصه ما يكيست كه در كنار ما زندگي ميكنه، يعني يك وقت فكر نكن كه حتما بايد خونش توي نازي آباد و ياغچي آباد باشه، يكمي كه به دور و برت نگاه كني شايد همون همسايه روبروييت باشه.
غم روزگار ديگه نشاطي براش نذاشته بود، شادي و غمش قابل تشخيص نبود .
از صد در صدي كه خانواده شوهر خوشحالن -چون پسرشون با وجود نقص ناحيه پا تونسته بچه دار بشه- كه ني ني گولو داره به دنيا مياد، او حتي 5 درصد هم خوشحال نيست.
از اون دسته آدمهاست كه تا سين جينش نكني، حرف نميزنه و اونقدر مناعت طبع داره كه جلوش كم مياري.
ميگه شوهرش با واكر چرخ دار راه ميره و از خونشون تا محل كار شوهرش ميبرش و بعضي وقتها شوهر ناي راه رفتن نداره و مجبوره تا سر كوچه با ماشين برن كه حداقل خوش انصافهاش 500 تومان ميگيرن.
بهش ميگم مامان من دو ماه با ويلچر حركت ميكرد و يك ماه هم داره با واكر راه ميره و ميفهمم كه چقدر سختته .
ميگه اينقدر مشكل هاي ديگه دارم كه اين توش هيچه. از بي اختياري ادرار شوهرش ميگه، از استفراغهاي شوهرش ميگه كه هيچ دكتري نفهميده علتش چيه، از شوهري ميگه كه مثل بچه بايد تر و خشكش كرد....
ميگه خدا عوضت بده توي مولودي حضرت فاطمه زهرا خيلي گريه كردم.
توي دلم غوغاست و اينقدر توي اين يك هفته اي كه گذشت حالم بد بود كه نتونستم بنويسم، ميگن شنيدن كي بود مانند ديدن! هنوزم حالم بده ولي اينو نوشتم تا بعدش بنويسم كه:
امروز روز تولد عزيزترين و دوست داشتني ترين موجودي كه توي عمرم داشتم، مادرم است. انشاءالله كه هر چه زودتر بتونه بدود و ديگه ناراحت نباشه كه با كمك واكر و عصا بايد راه بره!
مامان قشنگ و مهربون و زحمت كشم، تولدت مبارك!!!!
قول ميدم كه مامانم را توجيح كنم كه باز توي وبلاگش بنويسه!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/125
|
نظرات
بهار :
اينجا را دوست دارم و بازم مي ياد براي من غريب تر از قالب وبلاگ خودمه ... !
بهار - July 31, 2006 12:14 PM
نیمفادورا :
مبارک مبارک تولدش مبارک .... (بقیه شو خودت بخون) راستی خبر تولد نی
نی گولو رو هم اینجا می نویسی؟
فرنوش: ني ني گولو به دنيا اومد حتما ميگم
نیمفادورا - August 1, 2006 12:34 PM
BA}{AR :
عجب...
تولدت مامان شما مبارک.
BA}{AR - August 2, 2006 7:54 AM
sadaf :
اولا یه خسته نباشید می گم بهت که این همه امرژِ به خرج دادی درقبالش امیدوارم سرشار از انرژی مثبت باشی .در ضمن تولد مامان گلت هم تبریک می گم
sadaf - August 2, 2006 11:27 AM
سعيد :
سلام
آفرين به شما خواهر خوب،واقعا خسته نباشي.اميدوارم در همه كارهاي زندگي همين طور پر انرژي وموفق باشي.
سعيد - August 2, 2006 12:08 PM
حرفهای من :
یه چیزی بگم ؟ ....
بگم ؟
.
.
.
بابا الله و اکبر کرکو پرام ریخت . شما مطمئن هستید میون ماها زندگی میکنید .
قول میده نفهمید چی گفتم ، ولی یکم فکر کن .
نحیف چه اسمه قشنگی - سلام منه بهش برسون
حرفهای من - August 3, 2006 4:22 AM
م س ا ف ر :
جدا تو فکر تشکیل یک گروه خاص نیستین؟
یه چیز مثل حمایت از کودکان یا هر چیز دیگه مثل این.
فکر کنم زیاد عضو بگیرین.حداقل تعداد اعضای شما از تعداد اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران که بیشتر میشه.(این جمله برای استاد حنیف بود).
...
تولد هم مبارکه.همیشه به تولد.
م س ا ف ر - August 3, 2006 4:12 PM
م س ا ف ر :
من یه نظر نوشتم اما پاکیده شد.
مجبورم دوباره بنویسم.
...
باید یه فکری کنید.واقعا استعداد تشکیل یه گروه حمایت از کودکان رو دارین.تعداد اعضاتون هم زیاد میشه.
فکر کنم از تعداد اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران هم بیشتر بشه.(این جمله اصلا سیاسی نبود)
...
تولد هم مبارک.
همیشه به تولد.
تولد بهترین جشنه.
م س ا ف ر - August 3, 2006 4:19 PM
م س ا ف ر :
دو بار نظر دادم.
چرا نمیاااااااااااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟/
م س ا ف ر - August 3, 2006 4:21 PM
پیپ قرمز :
گویا هنوز هستند کسانی که به زمین افتخار نفس زدن شان را می بخشند ... پیپ قرمز
پیپ قرمز - August 3, 2006 4:50 PM
م س ا ف ر :
اینجا چه خبره؟
چرا نظرات جدید دیده نمیشه؟
م س ا ف ر - August 4, 2006 2:39 AM
م س ا ف ر :
باور کنید همین الان که نظر چهارم خودم رو گذاشتم تازه نظرهام رو دیدم.برای همین چند بار کامنت گذاشتم.
در هر صورت شرمنده.
م س ا ف ر - August 4, 2006 2:42 AM