چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
نظرات
پرتقال :
چه تشبیه جالبی
پرتقال - April 16, 2006 3:37 PM
م س ا ف ر :
این اوج خرابکاری یک زبون دراز بود.
م س ا ف ر - April 16, 2006 4:08 PM
ری را :
خیلی حال کردم باهال بود ............ من آپم زودی بیا ...
ری را - April 18, 2006 1:11 AM
ری را :
حال کردم خیلی باحال بود .............من آپم زودی بیا
ری را - April 18, 2006 1:12 AM
ری را :
سلام
من نمیدونم چرا کامنت من ثبت نمی شه ....
خیلی باحال بود ....
من آپم بیا ...
ری را - April 18, 2006 1:15 AM
ری را :
سلام
ری را - April 18, 2006 1:16 AM
م س ا ف ر :
چرا چند روزی وبلاگ های خانوادگی شما برقرار نبود.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
م س ا ف ر - April 28, 2006 2:34 AM
باد صبا :
شبيه آن جوك بود كه مار عاشق شلنگ بوده... واي من چقدر غصه خوردم برايش
باد صبا - April 28, 2006 11:51 PM
پرتقال :
آپ نمیکنی؟
پرتقال - April 29, 2006 4:47 PM
م س ا ف ر :
کجایی؟
م س ا ف ر - April 30, 2006 2:04 AM
باد صبا :
به روز شد.
باد صبا - April 30, 2006 7:25 PM
jjjjj :
very good d d d d d d d d d d d
jjjjj - May 1, 2006 2:52 PM
سارا :
من مسابقه حقوق بشر نوشتن قورباغه ها تو وبلاگم گذاشتم . ميتونيد شركت كنيد و از حالا بگم هديه تون يه حشره ست :)
سارا - May 17, 2006 8:19 PM
منيره :
خيلي با حال بودزخيلي كوتاه و رووون مي نويسينز جالبه
منيره - August 12, 2006 1:42 AM
رضا :
قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
رضا - August 23, 2006 11:49 AM