« يه پنجشنبه | صفحه اول نامه‌ها | من »


چه جوری ممل به اینجا رسید- قسمت دوم!

خلاصه توی راه برگشت از مدرسه، ممل یکدفعه جلوی دوستاش وایستاد و گفت: مرده شور این مملکت و ببرند که توی آموزش و پرورشش نمیشه از آزادی بیان و اندیشه حرف زد. باید اصلاحات را زنده کرد و جامعه مدنی و ....
همه بچه ها هم دست زدند و ممل رو تا خونه مشایعت کردند.
خوشحالی ممل زیاد دوام نداشت. شب بعد از اینکه ممل با آب و تاب داشت برای باباش میگفت که چیکار کرده، یک کشیده آبدار نوش جان کرد. باباش گفت که مگه هر چی تو خونه گفته میشه تو باید بلغور کنی؟؟
از اونجایی که گریه ممل بند نمی اومد باباش برای دلداری گفت: ببین این جریان اصلاحات که من دارم تاریخشو می نویسم الان نزدیک به صد سالی میشه که مرده و دیگه کسی از اون یاد نمی کنه و کسی از افتخاراتش نیست که بگه جدش توی اون دوران جزو اصلاح طلبان بوده، حالا تو داری شعارهای اونارو تکرار می کنی؟؟
ممل یاد جد بزرگش که اکبر گنجوی بود افتاد و دوباره گریه کرد و گفت خون پدر بزرگ چی ؟ باید پایمال بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پدر سکوت کرد و دوباره مشغول نوشتن تاریخ شد البته دیگه چیزهایی که می نوشت برای هیچ کس نخوند تا ممل سیاسی نشه! هر چند که ته دلش می خواست که اصلاحات را زنده کنه!
ممل فردای اون روز به مدرسه نرفت و به جاش نشست توی خونه و از اتاقش هم بیرون نیامد و از اون خط تلفن هم نهایت استفاده را کرد و بعد از کلی تایپ کردن به اینترنت وصل شد و هر چی که دلش می خواست در مورد اصلاحات و پدربزرگش بگه را در شکم یک وبلاگ به اسم پدر بزرگ گرامیش ریخت و بعد هر چه تایپیده بود را پاک کرد تا دیگه کتک نخوره و یک جوری هم حرفشو زده باشه!
تمام فعالیت های سیاسی ممل به همین جا ختم شد.
ممل که 16 سالش شد مامانش بهش گیر میداد که باید نماز بخونی، درس بخونی. هر وقت هم که تلفن بی صدایی میشد رو به ممل می گفت که نمی دونم این کیه که از صدای من خوشش نمیاد و ... .
ممل خودش می گه که اصلا توی خط خانوم بازی نبوده و تخصص توی دختر بازی داشته و چند دفعه هم خیلی محترمانه از دختر هایی که خوشش میومده می خواسته که بیان خونشون و اونها هم می اومدند و چون می دیدند که ممل از اصلاحات و دموکراسی و حقوق بشر و این مایه حرفها میزنه و گاهی هم اون سایت پدر بزرگ اصلاح طلبشو نشان میداده، پیش خودشون فکر می کردند که ممل روشنفکره و کاری به کارشون نداره و تقریبا این رفت و آمد خانگی تبدیل به یک عادت شده بود حتی وقتی ممل دچار تحول درونی شده بود و به قول معروف خروس شده بود، باز هم دخترها بی هیچ تغییر روشی می آمدند و می رفتند. البته مادر ممل با همه تیز بازی هاش نفهمید که ممل کسی را میاره خونه.
ممل توی 18 سالگی دوباره گریه کرد. اونهم چه گریه ای و این دفعه بخاطر این بود که دانشگاه قبول نشده بود و مجبور بود بره سربازی ، اونهم تایباد. خلاصه مامان و بابا و برادرها و خواهرهای ممل ( که به علت غیرت بالای ممل تا حالا ازشون حرف نزده بودیم) هم کلی گریه کردند و با ممل در حالی که سوار کامیونی که سربازها مثل گوسفند توش جا گرفته بودند می شد، خداحافظی کردند.
ممل به خاطر فرارهای مکرری که داشت ( تقریبا هر هفته یک بار) چهار سال توی تایباد موند. البته بیکار نمونده بوده و یکی از دخترهای افغانی ای که توی مشهد بوده و شبیه دوست دختر منصور بوده را صیغه می کنه و بعد از سه سال با زن و بچه هاش میاد تهران و خلاصه دوباره زیر مشت و لگد باباش له میشه و دوباره گریه میکنه. دلیل کتک خوردنش هم بی اجازه زن گرفتنش نبوده بلکه همش به خاطر اون سوغاتی لعنتی ای بوده که ممل برای باباش آورده بوده؛ بابای ممل وقتی 50 سالش شده بوده همیشه می گفته که تریاک برای 50سال به بالا دواست. این ممل خنگول قصه ما هم به خاطر فرط علاقه به باباش، یک کیلو تریاک ناب از لب مرز برای باباش میاره!
دعا کنید این بچه ششمیش که توی راهه، مثل خودش نشه و همون موقع که به دنیا میاد و میزنند پشتش، گریه کنه!
ممل می گه خوب شد که من این کتابو خوندم مگرنه زمین پر از بچه های من میشد! ممل خوشحال بود که بچه هاش داشتند بزرگ می شدند.
بچه های ممل روی سر و کله همدیگه بالا و پایین میرفتند و ممل و زنش هم پیش هم بودند و هرهر و کرکر می کردند. یک روز که زن و شوهر با هم خلوت کرده بودند به این فکر افتادند که یک مهدکودک بازکنند تا هم کار داشته باشند و هم بچه هاشون دورشون باشند.
جالبی قضیه این بوده که هر کدوم از بچه های ممل که به دنیا میومدند مثل خود ممل، اول خیلی جدی پاشونو گذاشتن توی این دنیا و اصلا گریه نکردن و بعد از یک ساعت، تمام بیمارستانو روی سرشون گذاشتن.ممل خودش اعتراف می کنه که دلیل هی بچه دار شدنش این بوده که میخواسته ببینه کدوم یکی از بچه هاش مثل خودش به دنیا نمیاد تا توی تربیت کردنش بکوشه. خودش میگه که آدمهای استثنایی سرنوشتی مثل هم دارند، خلاصه این ماجرای کار پیدا کردن ممل بود و اینکه اون چجوری به این شغل شریف دست پیدا کرد.
مادر ممل نسبته به زن ممل خیلی ترحم نشون میداده چون بچه سوم ممل در راه بوده! خلاصه ممل وظیفه پدری را ادا می کرد تا اینکه بار چهارمی که داشت پدر می شد، باباش محکم زد توی سرش و گفت میدونی داری چیکار می کنی؟آخه من خرج چند نفرو باید بدم؟ و ممل که سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت باید چیکار کنم و باباش یه کتاب تنظیم خانواده بهش داد!


 

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/45


نظرات

porteghal :

مرسی
یعنی تا صد سال دیگه هم وضع همینجوره؟
راستی این قسمت پایانی بود؟

 

ماهي قرمز :

داستان با نمكي بود.
خوب مينويسيااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

 

صدف :

ممل بیچاره هیچ وقت یاد نگرفت از نبوغش استفاده کنه

 

فی فی خرمگس :

مرحبا بکم توپ توپه ادامه بده ما منتظر سومیش هستیم

 

saba :

ali bood
moafagh bashid

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007