|
« دور باطل |
صفحه اول نامهها
| بزرگ مرد تكرار نشدني »
پرواز
با صدای زنگ موبایل از خواب می پرم و به نحیف که با چشمهای بسته که شکایت از کم خوابی دارند نگاه می کنم، تنه اش به در می خورد و در نیز ناله ای کشدار می کشد و نحیف از آستانه در خارج می شود. چشمهایم را می بندم و دوباره که ناله در بلند می شود چشمهایم را باز می کنم و به نحیف می خندم ولی او بی هیچ تفاوتی نگاهش را می چرخاند و همینطور که جورابهایش را از کشو در می آورد غر می زند؛ با این لباس شستن هاش که همه لباسهارو رنگ به رنگ کرده!
منم می گم : به من چه که بعضی از لباسها به آب سرد هم رنگ می دن!
ولی انگار به انگار که من حرف می زنم، هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. حاضر می شود و مثل همیشه با صدای بلند ازم خداحافظی می کند و می رود.
نمی فهمم چرا جوابمو نمی داد.
ساعت 10 مثل همیشه تلفن زنگ می زند، بی اختیار دلم نمی خواهد گوشی را بر دارم و همینطور هم عمل می کنم. هنوز از جایم بلند نشده ام ، احساس رخوت شدیدی دارم، نور آفتاب صاف روی صورتم می خورد ولی برعکس همیشه لذت می برم و دلم می خواهد بیشتر بخوابم. نحیف نیز برعکس گذشته دیگر زنگ نزد؛ قبلا اگر گوشی خانه را برنمی داشتم به موبایلم زنگ می زد ولی امروز فقط همان یک تلفن شد.شاید فکر کرده که رفتم خونه مامانم. ولی مهم نیست، منکه نمی خواستم جوابشو بدم!
به ساعت نگاه می کنم، ساعت 5 عصر است . کلید در در می چرخد و در با ناله ای کشدار بازو بسته می شود. همچنان در تخت خوابم هستم. از خواب زیاد احساس سبکبالی می کنم، نحیف چند بار صدایم می کند ولی جوابی نمی شنود، به سمت اتاق کار می رود تا لباسهایش را عوض کند و از نیمه باز در مرا می بیند. نحیف : آی پدر سوخته هنوز خوابی؟!
چشمهایم را می بندم. لباسهایش را عوض کرده و کنارم نشسته و غلغلکم می دهد ولی هیچ احساسی ندارم. یکدفعه انگار که جن دیده باشد از جایش می پرد. نمی دونم چرا نمی تونم حرکت کنم. هرچی هم حرف می زنم نحیف نمی شنود. صدای داد نحیف می آید، در ساختمان باز می شود و در خانه خانم جعفری کوبیده می شود. کرختی عجیبی دارم و معنی کارهای نحیف را نمی فهمم. خانم جعفری بالای سرم است و دستش که به دستم می خورد جیغ می کشد: وای خدای من!
نحیف وارفته کنارم می نشیند، صورتش خیس شده.
هرچی می گم کسی نمی شنود.نحیف: یعنی مرده؟؟؟
با این حرف سعی می کنم خودم را تکان دهم ولی بی فایده است، ترس ورم داشته است که نکند مرده باشم. بیفایده است بغضم می گیرد ولی نمی توانم گریه کنم حالا احساس سبکی می کنم و ککک از تخت بلند می شوم، بالا، بالاتر،.. و حالا از زاویه ای عروسکی که به لوستر آویزان بود می توانم اتاق را ببینم.حتی پشت در و حتی خانم جعفری را که با آقای جعفری حرف می زند را و خودم را که روی تخت بی هیچ تکانی دراز کشیده ام و نحیف را که سروصدا می کند.
راستی من مرده ام؟ یعنی مرگ اینقدر راحت است؟ من که باورم نمی شود.دلم می خواهد بالاتر بروم ولی ترجیح می دهم در خانه خودم بمانم و ببینم چه می شود.طفلکی نحیف! مویش را می کشم ولی دردش نمی آید، جوشهایش را فشار می دهم ولی چیزی نمی گوید. احساس تنهایی می کنم ، پرده اتاق را کنار می زنم و چند نفر را می بینم که روی پشت بام روبروی پنجره با حرکت سر می گویند بیا، ولی من با دستم می گویم که کمی صبر کنید.
اوضاع قمر در عقرب است.دلم گرفته و احساس تنهایی گلویم را می فشارد، سردم می شود. 5ساعت از آمدن نحیف می گذرد و خانه پر از آدم، سروصدا، گریه و ترس است. نحیف پارچی را پر از آب قند کرده و کنار تخت گذاشته و هر کس تا غش می کند یک لیوان برایش می ریزد.دوباره پرده را کنار می زنم و می بینم آن چند نفر که روی پشت بام بودند حالا روی لبه پنجره ایستاده اند و عصبانی می گویند بیا! مادر بزرگم
می گوید :تو کی می خواهی این عادت بد دیر کردن را ترک کنی؟؟؟
و من با اشاره دست می گویم که می آیم.
به طرف مامانم، بابام، فریماه، فریور، پرستو، نحیف می روم تا خداحافظی کنم ولی هیچکدام متوجه من نمی شوند و فقط می گویند: فرنوش ! ووتی من به سراغشان می روم و می گویم بله می زنند زیر گریه، از این وضعیت خسته شده ام، با جمع خداحافظی می کنم و چون جوابی نمی شنوم خسته و مایوس ترجیح می دهم نزد کسانی بروم که حرفم را می شنوند.
مادر بزرگهایم دست راستم را و پدر بزرگهایم دست چپم را گرفته اند و مرا می برند بالا، بالا و بالاتر، تا جایی که با پایم به گوشه یک ستاره می زنم. اینجا دیگر خبری از گریه و شیون و سرو صدا نیست، فراموشی است و سکوت.
راستی چه کسی می گفت: آسمان زمان گذشته است و در حال حاضر ستارگانی که در آسمان می بینیم سالهاست که مرده اند؟
راستی من هنوز مثلث برمودا را ندیده ام!!!!!!!!!!!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/14
|
نظرات
احسان :
مطلبت خيلي قشنگ بود . هميشه بهت قبطه مي خوردم كه چه قدرت تخيل بالايي داري . ولي خواهر جون اصلا دوست ندارم از مردن حرف بزني . هميشه اميد داشته باش كه اميد بهترين چيز است .
احسان - October 23, 2005 4:15 PM
زهرا :
ترس ما از مرگ مثل ترس بچه ها از تاریکیه...هر دو از روی جهل! ولی خوشم اومد از اینکه مردنو به هیچ وجه تو نوشتت خشن رسم نکرده بودی.جدا شاید اون قدر ها هم که میگن ترسناک نباشه!
زهرا - October 23, 2005 7:22 PM
زهرا :
ترس ما از مرگ مثل ترس بچه ها از تاریکیه...هر دو از روی جهل! ولی خوشم اومد از اینکه مردنو به هیچ وجه تو نوشتت خشن رسم نکرده بودی.جدا شاید اون قدر ها هم که میگن ترسناک نباشه!
زهرا - October 23, 2005 7:23 PM
shahram :
سلام
وبلاگ زیبایی دارید...........
خیلی خیلی زیباست....
موفق باشید...............
این یکی از شعرهای خودمه ...........
امیدوارم که خوشتون بیاد.............
یا حق...........
برو ، برو که من دیگه یه ذره دوست ندارم
برو که من یه لحظه هم با تو نمی خوام بمونم
برو که تو خائنی و بهم خیانت می کنی
برو که تو دورنگی و بهم همش دروغ می گی
خدا کنه که حسرت یه عشق به قلبت بمونه
یکی که هی زجرت بده ، بهت خیانت بکنه
خدا کنه که آه من آتیش به جونت بزنه
الهی که ترکت کنه ، بره فراموشت کنه
واسم همین قدر کافیه که اون بره ترکت کنه
بره پی عشقی جدید ، رسوای عالمت کنه
حال میکنم که ببینم تنهای تنها شده ای
عشق می کنم که ببینم بی کس و بی یار شده ای...
shahram - October 24, 2005 1:17 AM
mahaan :
Wow! This was very impressive. Was it really a dream or fiction?
You have beautiful blog. Good luck.
mahaan - October 24, 2005 4:33 PM
Mohammad :
مردن ، همون چیزی که خیلی ازش میترسم. شاید چون همیشه ازش فقط قبر و حساب کتاب و عذاب و ... میاد تو ذهنم. هیچوقت تاحالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم. یعنی میشه ساده باشه؟.... (بیچاره حنیف)
Mohammad - October 24, 2005 8:58 PM
zeinab :
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
فقط انقدر مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز و پی درپی دمش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را
امیدوارم موفق باشید.دوستدارتان زینب.بای.
zeinab - July 18, 2006 6:47 PM