« خوب بود اين مردم ، دانه های دلشان پيدا بود. | صفحه اول نامه‌ها | يك موضوع عشقي »


باباحاجي ديدار به قيامت

بوق ماشيني كه از بغلم رد مي شود مرا به خود مي آورد . به پياده رو مي روم و به ماشين كه حالا از من جلوتر است نگاه مي كنم و آقاي كلانتر را مي بينم كه با كلاه شاپو ،‌سوار پرايد مشكي اي است و با نيش گازي كه مي دهد چرخش توي يكي از چاله ها ي كوچه مي افتد و آب به اطرا ف مي پاشد.به راهم ادامه مي دهم ، به ياد كلاس (تحليل ) پروفسور كاميابي مي افتم كه يك زنگ انواع كلاه ها را روي تخته كشيد و توضيحاتي در موردشون داد. راستي كلاه شاپو مال چه دوره اي است و ارتباطش با شاپو چيه؟

ياد بابا حاچيم افتادم ـ خدا رحمتش كنه ـ هميشه وقتي مي رفتيم خونشون اون كلاه سفيدش كه مال جاجي هاست رو سرش بود و راديوش روشن بود . الان كه به اون موقع فكر مي كنم يه بوي خوب يادم مي آد ، بوي تابستون و ميوه هاش . هروقت كه توت ميومد مامان براي باباحاجي مي خريد و مي گفت كه دوست داره. بابابزرگم خيلي خوشحال مي شد و خيلي تشكر مي كرد و با خنده توي حياط توت مي خورد.الان ۶ ساله كه باباحاجي فوت شده ولي اينو كه مي نويسم گريه مي كنم ، ياد مهربوني و اخلاق خوب بابا بزرگ و مامان بزرگم افتادم . خدا رحمتشون كنه!


 


نظرات

حينف :

خدا رحمتش كنه

 

مهسا :

هیچ وقت روزی را که باباحاجی فوت کرده بودرو فراموش نمی کنم. 29 آبان من وتو, سر خاک مادربزرگ, درنزیکی جنازه باباحاجی, گریان در آغوش هم,در چاران (...) وتو روزهای بودن باباحاجی رو یاد آوری می کردی .
چقدر آنروز,روز بدی بود....
روحش شاد و خدابیامرزدش.

 

عباس :

سلام
به نظر من مطلب شما جالب بود.
در ضمن من هم یک چارانی هستم اگر تمایل داشتی به من ایمیل بزن.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007