لينكدوني

  • خانه كتاب
  • آي آي كتاب

  • نامه به نويسنده





    دفتر نامه‌هاي ديگران



    گشتن نامه‌ها



    تاريخچه نامه‌ها


    آخرين نامه‌ها


    دفتر نامه‌هاي گذشته

    Powered by
    Movable Type 3.34
     
         
     

    ...

    دلم جمعه میخواد. از اون جمعه های خیلی سال پیش که فقط خودمونو خودمون بودیم.
    احمقانه است؟ بذار باشه.
    که سر هر تمرین حسابان و فیزیک و شیمی ای باید میپریدیم به صدای زنگ . یه اه کشدار
    یکی نبود حقیقتو به ما بگه
    چند سال دیگه تو نیست میشی
    من پرت میشم اینور
    ما٬ میشه تکه های اینور اونور که فقط خاطره مشترک دارن
    آخه لعنتی !خاطره مشترک بی کنار هم بودن تموم میشه .
    ولی خاطره های تو هی زنده میشن
    هی من دلم پر می کشه
    غصه میخورم
    گربه تو




    امروزانه!

    یه بی حسی عجیبی منو گرفته
    یه من بزرگ و پر رنگ دورمه
    کی اینطوری شدم؟
    نمیدونم
    امروز سوال می پرسید
    من خنده ام گرفته بود
    از بس که بی رنگ بود
    از بس که دیگه دغدغه ای نبود
    در این لحظه خوشحالم اینطوری ام
    سبک و راحت و بی معذبی
    بدون جوش زدن و خودخوری




    ...

    باید خیلی قبل تر به دنیا می آمدم
    هیزم جمع میکردم
    بدون کفش روی زمین راه میرفتم
    دغدغه لباس نداشتم
    با اصطکاک آتیش روشن میکردم
    از حیون ها نمی ترسیدم و می پریدم میگرفتمشون یا چمیدونم مثلا دنبالشون می کردم
    که این انرژی خرج بشه
    هرز نره




    زنده به گوری

    یه داستان بی سرو ته میشه از ما نوشت
    که از قعر زندگی
    زنده زنده
    مردیم و نفهمیدیم
    بعد فکر میکردیم داریم زندگی میکنیم...
    ما مرده بودیم
    توی یک تخت
    با ملحفه های ایکیایی
    با زندگی به سبک ایکیا
    همون طوری ایکیایی٬ زیبا و بی کیفیت
    با ذهن های بدیع
    با دست های توانا
    با چوب نمور




    این جوری هاست!

    افراط و تفریط همانا کاتالیزور بدبختی ما هستند.




    تاریکی

    با نحیف رفتیم که فرنیک را در مدرسه ثبت نام کنیم. هی آقای مدیر بعد از ده تا جمله میگفت که٬ این خیلی تصمیم مهمیه.
    از وقتی برگشتم خونه هی دارم میخورم بلکه استرسم کم بشه. من بی استرس را انداخته به استرس و هی با خودم میگم این خیلی تصمیم مهمیه!
    نکنه کاری کنم که بچه دوساله ونیمه آب توی دلش تکون بخوره.
    بعد به بچه های نرگس محمدی فکر میکنم ٬ به حال و روز همشون ( مادر و پدر و بچه ها) و از دنیا و مناسبات خرش حالم بهم میخوره. بعد فکر میکنم روح این بچه ها چقدر خسته و زرده جای اینکه رنگی باشه و غصه ام میگیره که چقدر زود دنیا خودشو بهشون نشون داده.
    ایکاش میشد کاری کرد




    حس خوب جمع خوب

    یه مهمونی بود همه همسن و سال خودمون .برای اولین بار بود که همدیگرو میدیدیم البته به غیر از صاحبخونه. نور خونه٬ بوی خونه٬ فضای خونه و همه چیزو همه چیز خوب و دوست داشتنی بود مثل مهمونی های بچگی که دلت نمیاد بیای بیرون.
    بچه هم خوشحال بود .
    سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ماشین .
    من: خیلی خوش گذشت ٬نه؟
    نحیف: خیلی!
    حس خوبی دارم مثل اینکه شاخه های زرد شده بامبو را مثل نجات بدی
    بعد فکر میکنم که چند سالیه که سن و سالمو گم کردم. دوست هام و همسن و سالهامو نقطه های مشترک را گم کردم .




    لطفا !‌لطفا!

    یه جای قلب آدم مال بچه هاست . لطفا از کمک کردن به بچه ها: چه سالم و چه مریض و سرطانی و بیش فعال دریغ نکنید. از بغل کردن و گرفتن دستشون و ناز کردنشون دریغ نکنید.




    قصاص به این دنیا!

    خسته و هلاکم. مرد و سگش دارن دلی دلی کنان خیابونو مستقیم میرن . مرد دستشو دراز میکنه و دکمه عابر پیاده چراغ قرمزو میزنه و میره. من پشت چراغ قرمز می مونم و یادم به این میوفته که بچگی چقدر زنگ خونه مردمو مثل همین مرده الکی زدم و خوشحال دلی دلی کنان خیابونو مستقیم رفتم!




    پوست اندازی به سبک کروکودیل

    تنهایی
    تنهایی مثل دوست داشتن هر زمانی که بهش برسی تغییر میکنه. شاید هم مثل آدمها و شاید مثل خود من. توی این سفر تنهایی به ایتالیا کلی مجال فکر کردن داشتم. هی به خودم برگشتم و داشته ها و نداشته ها و علایق و عیب ها و اخلاقم را دیدم.
    اگر بخوام کارهایی که کردمو توی این چند روزه اولیت بندی کنم ترتیبش این میشه:
    گردش و پیاده روی و دیدن
    نظافت و تمیزی
    شکم
    رم را دوست دارم. رنگی و بودار و بیدار است.



    all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007